امير اصلاني كه قبلا در موردش گفته بودم به اتهام تلاش براي اختلال در شبكه برق كشور به 5 سال حبس تعزيري محكوم شدهاست. از حدودا يك ماه پيش هم به يك سلول جديد منتقل شده كه چند نفر ديگر هم در آن سلول هستند. ظاهرا يكي از همسلوليهايش حسين درخشان است. امير معمولا با خانواده تلفني حرف ميزند اما در كل اين سه ماه، دو سه بار بيشتر ملاقات نداشتهاست.
از مجيد زماني كه در مورد او هم قبلا نوشتهام خبري نيست. برادر مجيد ايميلي براي دوستان او فرستاده با اين مضمون:
مجید زمانی، 140 روز است که در پی وقایع پس از انتخابات در زندان اوین به سر میبرد. با توجه به اینکه وی چهره سیاسی معروفی نیست، نامش کمتر مطرح شده، و چون دانش آموخته آمریکاست، ظاهرا تحت فشار قرار گرفته که به گناهان ناکرده در آمریکا اعتراف کند. او یکی از ماست و سرنوشتش به آینده ما گره میخورد. نامه سرگشاده و بسیار معتدلی خطاب به رییس قوه قضاییه توسط دوستانش تهیه شده که به پیوست آمده. نامه تقاضای آزادی او را میکند و ما به دنبال گرفتن امضا از همه کسانی هستیم که به سرنوشت مجید زمانی و "مجید زمانی ها" اهمیت میدهند. لطفا اگر میتوانید ما را در این مهم یاری رسانید: برای امضا به وبسایت freemajidzamani بروید
خبرها همه بد است. خشونت بیحد و وحشيگري از سوي نيروهاي رسمي و غير رسمي حامي ستم در حداكثر ممكن اعمال شده است. پسر كروبي ميگويد: ديروز اطلاعات به پدرم خبر داد كه يك تيم نفوذي قصد ترور شما را دارد و تظاهرات نرويد اما امروز كه نيروهاي رسمي بسيج با گاز آشكآور به طور مستقيم به سمت حاج آقا شليك كردند تازه فهميديم چه كساني قصد ترور داشتهاند.
وحيده مولوی كه از بچه هاي شجاع و فعال جنبش زنان است را هم در حالي كه همراه خواهرش بوده در حوالي خيابان بهار بازداشت كردهاند. ميدانم وحيده اهل كوتاه آمدن و باج دادن نيست اميدوارم كار دست خودش ندهد و سريع آزادش كنند.
يكي از ايرادات جدي طرح هدفمند ساختن يارانهها كه من انتظار داشتم مورد انتقاد فعالان زن قرار بگيرد تصميم براي پرداخت يارانه نقدي به سپرست خانوار است. تا جايي كه من اطلاع دارم سه بانك دولتي مسئول شدهاند كارت بانكي به نام كارت عدالت صادر كنند كه مثل كارت پرداخت بانكها بوده و ميتوان با آن از ATM پول گرفت و از POS خريد كرد. اين كارت به اسم كسي است كه در پرسشنامه اطلاعات اقتصادي خانوار به نام سرپرست خانواده معرفي شده و ميدانيم بر طبق قوانين و عرف ايران، سرپرست خانواده مرد است. از نظر بانك، اين كارت پشتيبان حسابي است كه ظاهرا بر اساس شماره ملي سرپرست خانوار ايجاد شده پس صاحب اين حساب مرد خانواده است و يارانه كل خانوار به او پرداخت ميشود. اين تصميم در ذات خود ناعادلانه است. چرا پولي كه متعلق به زن و فرزندان است بايد به مالكيت مرد درآيد؟ (زيرا به حسابي واريز ميشود كه به نام مرد است) تا جايي كه من ميدانم در همين قوانين عقبمانده جمهوري اسلامي هم تصميم گيري در خصوص اموال و درآمد زن دست خود او است و مرد حق دخالت ندارد.
همچنين از نظر اقتصادي هم اين تصميم اشكال دارد. چه دليلي هست كه ترجيحات مرد و زن در هزينه كردن اين پول مشابه باشد؟ چرا پولي كه متعلق به زن و فرزندان است بايد بر اساس ترجيحات مرد هزينه شود؟ اتفاقا مطالعاتي وجود دارند كه نشان ميدهند زنان دورنگرانهتر و با كارائي بيشتري درآمد خانوار را هزينه ميكنند. يك گزارش منتشر شده توسط صندوقبينالمللي پول ميگويد :«هرچه زنان نظارت بيشتري بر چگونگي هزينه کردن منابع خانواده داشته باشند، سهم بيشتري از آن را به تأمين نيازهاي فرزندان و احتياجات خانواده تخصيص ميدهند، و چون سرمايهگذاري بيشتر در آموزش ارتباط تنگاتنگي با افزايش رشد اقتصادي دارد و ثبات هزينه کردن براي مايحتاج ضروري از هزينه کردن براي تجملات بيشتر است، افزايش اثرگذاري اقتصادي زنان در داخل خانواده منجر به افزايش رشد اقتصادي عمومي و کاهش بيثباتي اقتصاد ميشود.» دكتر صالحي اصفهاني هم در مقاله اخير خود به اين موضوع اشاره كرده است:«اگر تمام پولهای پرداختی به سرپرست خانواده داده شود، احتمالا این خود مشکلاتی را به وجود می آورد. برای نمونه اگر سرپرست خانواده فردی معتاد باشد، دیگر سخت نیست که بفهمیم پول پرداختی ماهانه از سوی دولت توسط این فرد در کجا هزینه خواهد شد؟ بله خرید مواد مخدر؛ مگر اینکه خانم خانواده بتواند همسرش را کنترل کند.»
يكي از نقصهاي جريان برابريخواهي جنسيتي در ايران اين است كه اقتصادخوانده كم دارد و به مسائل اقتصادي كم بها ميدهد (برعكسش در مورد علم حقوق صدق ميكند)
1- كاري كه محمود وحيدنيا دانشجوي دانشگاه صنعتي شريف است در ديدار با رهبري انجام داده بي برو برگرد كار شجاعانه و زيركانهاي است. همه ميدانيم كه در اين ديدارها مجيزگو و موعظهگو هر دو ميدانند نمايش بازي ميكنند. هر دو براي اجراي نمايش محتاج همند. مانند تئاتري كه همه (كارگردان و بازيگر و طراح و تماشاچي) ميدانند تئاتر است ولي تلاش ميكنند آن را خوب بازي كنند چون براي همين است كه آنجا هستند. سالن نمايش را ميسازند كه نمايش بدهند نه اينكه نمايش را بر هم بزنند (كدام كشور دموكرات و آزادي را سراغ داريد كه سالني هزاراننفره اختصاصي پيشوا داشته باشد تا هر چند روز يك بار قدرت خطابه خود را به رخ عالم بكشد؟) كاري كه محمود وحيدنيا كرده عملا دزديدن نمايش است. يعني نمايش را بر هم نزده بلكه آن را از كارگردان ربوده است. كارگرداني كه نمايشنامهاي داشته و هزاران بار آن را به روي صحنه برده ناگهان ميبيند كسي نمايش او را مال خود كردهاست.
وقتي نمايشي ربوده ميشود كارگردان تلاش ميكند حال كه نمايش را از دست داده دستكم اعتبار و آبروي خود را حفظ كند به همين دليل وانمود ميكند اين هم اجراي جديدي است از همان نمايشي كه او هميشه كارگرداني ميكرده اما ما همه (كارگردان و بازيگر و طراح و تماشاچي) ميدانيم كه اينطور نبوده نمايش او را دزديدهاند. حكايت آن داستان معروف هانس كريستين اندرسن است كه پادشاه لخت در شهر راه ميرود اما كسي جرات نميكند به روي او بياورد اگرچه همه ميدانند او لخت است.
2- من موقعيتي كه اين دانشجوي شجاع در آن قرار گرفته را يك بار شخصا تجربه كردم اگرچه پايان متفاوتي داشت:
چند سال پيش كه هنوز دفتر تحكيم وحدت دو پاره نشدهبود روزي دوستان خبر دادند كه آقاي قمي (مسئول آن زمان نهاد نمايندگي وليفقيه در دانشگاهها) ترتيب ديداري نه چندان عمومي با رهبري براي اعضاي شوراي تهران دفتر تحكيموحدت را دادهاند. تاريخ دقيق يادم نيست اما همان زماني بود كه مهاجراني استعفا دادهبود و خاتمي قرار بود مسجدجامعي را به عنوان وزير ارشاد معرفي كند. اين را از اين جهت يادم است كه وقتي ما وارد حياط بيت شديم مسجدجامعي در حال خارج شدن بود. در آن زمان خاطرم هست علي افشاري در زندان بود و مهدي طبابائي كه آن زمان دبير تشكيلات تحكيم بود (و بعدها رهبري طيف شيراز را براي پروژه انحلال تحكيم وحدت به دستگرفت) به شدت در حال قلع و قمع و حذف انجمنهاي منتقد بود. ابتدا دعوايي درون تحكيم پيش آمد كه اصلا برويم يا نرويم، نظر جمع نهايتا اين شد كه برويم ولي نقد كنيم. بعد دوباره دعوا پيش آمد كه چه كساني به نمايندگي از جمع حرف بزنند و اين دعوا تا پشت در اتاق رهبري ادامه داشت. اصل نمايش از اينجا آغاز ميشود.
محوطه بيت رهبري در انتهاي خيابان فلسطين بود (هنوز هم هست) و از ساختمان دفتر تحكيم تا بيت رهبري پياده پنج دقيقه راه بود. هنگامي كه رسيديم دمدر هر چيزي كه فكرش را بكنيد مثل كاغذ، قلم، موبايل، كليد و ... از ما گرفتند. حتي اگر درست يادم مانده باشد كيف پول ما را هم گرفتند. وارد حياط كه شديم پاسدارها و آدمهاي بيت چند بار تاكيد كردند كه غير از آدمي كه مشخص شده كس ديگري حرف نزند. از آن طرف ما كه درون مجموعه به اختلاف خورده بوديم كه سخنگوي ما چه كسي باشد به خيال خودمان سركارشان گذاشته بوديم. موقعي كه رسيديم گفتند رهبري در حال نماز است پشت سر او نماز بخوانيد تا بعد برنامه شروع شود. اغلب بچهها نپذيرفتند و پشت سر رهبري نماز نخواندند. يادم هست آدمهاي بيت حسابي شاكي شده بودند. فقط چند نفري كه عمدتا بچه هاي انجمن تهران و تربيت مدرس بودند به همراه كارمندهاي بيت نماز جماعت خواندند. در همين حين كه ما در حياط كوچك بيت (نه محوطه بزرگ حسينيه) منتظر پايان نماز بوديم ناگهان مهدي طباطبائي جلوي دوربين تلويزيون ايستاد و شروع به خواندن مدحي كرد كه بعدا فهميديم به تائيد حجتالاسلام قمي رسيده بود. يعني كل داستان از اول سركاري بود و از قبل تعيين شده بود چه كسي حرف بزند و چه بگويد.
ما كه ديديم برنامه شروع شده وارد اتاق شديم. در همان لحظه من عزم كردم كه بعد از صحبتهاي طباطبايي بيهماهنگي برخيزم و حرف بزنم. جلسه در اتاق كوچكي بود كه رهبري ظاهرا هر روز آنجا نماز ميخوانند. ديدارهاي محدود و تشريفاتي رهبري كه براي حاضران صندلي ميگذارند در همين اتاق برگزار ميشود. البته براي ما از صندلي خبري نبود و روي زمين نشسته بوديم. كل حاضرين كمتر از صد نفر بودند ما حدود پنجاه نفر بوديمف چند نفري هم كارمندان بيت و فرزندان رهبري و مسئولين آنجا بودند بيست سي نفر جواني كه از ما نبودند هم بين ما نشسته بودند. در حين مداحيهاي طباطبائي، رهبري همان سر سجادهاش نشسته بود و ما چهرهاش را نميديديم. تصويربرداران كاملا مشخص بود كه اختصاصي بيت هستند و هميشه كارشان همين است. من در حالي كه در حال ساختن جملات در ذهنم بود ناخودآگاه از حرف زدن پشيمان شدم. از يك طرف كاملا مشخص بود هر حرفي زده شود و هر كاري شود به بيرون درز نخواهد كرد چون همه چيز كنترل شده بود و فضا هم طوري بود كه احتمالا اگر كسي حرفي ميرد همانجا جلوگيري ميشد. نهايتا من حرفي نزدم و مغلوب فضا شدم. شب هم تلويزيون گزارشي از ديدار داد كه ابتدايش صحنههاي دست بوسي و ماليدن سر و صورت به عبا و چفيه پخش شد (غير از يك نفر بقيه چهرهها را من نميشناختم) بعد بخشهاي غليظتر مداحيهاي طباطبئي و سپس هم صحبتهاي رهبري بيآنكه چهرههاي غمگين و نااميد ما نشان داده شود. ما بخشي از نمايشي شده بوديم كه نميخواستيم همان نمايشي كه محمود وحيدنيا آن را مال خود كرد.
يك جمله كليشهاي وجود دارد كه بر اساس ساختار «... شدن ساده است ولي ... ماندن دشوار است» ايجاد شده و شما ميتوانيد به جاي «...» از واژههاي قهرمان، محبوب، برتر، باحال و هر كلمه ديگري كه دوست داريد استفاده كنيد و به جمله مورد علاقه بسياري از مهمانان صدا و سيماي جموري اسلامي ايران برسيد.
حالا من ميخواهم از همين ساختار كليشهاي استفاده كنم و بگويم عاشق شدن ساده اما عاشق ماندن، بسيار دشوار است. به ويژه با روابط و زندگيهايي كه آدمهايي مثل و همنسل ما دارند زندگي عاشقانه، راه پر پيچ و خم و پر فراز و نشيبي است كه رفتنش هيچ ساده نيست. آدم بايد محك و نشانهاي داشته باشد كه با آن عاشق ماندن خودش را اندازهگيري كند. اين نشانه براي من اضطراب و وحشت في البداهه و ابلهانهاي است كه گاه تمام وجودم را دربرميگيرد، وحشت از اينكه نكند كسي كه دوستش دارم مرده باشد.
شب است و خوابيدهام ناگهان از خواب ميپرم وحشتزده سرم را آهسته نزديك صورتش ميبرم تا مطمئن شوم نفس ميكشد. در جلسهاي كاري هستم ميدانم تنها خانه است. ناگهان تمام تنم داغ ميشود كه نكند در خانه اتفاقي افتاده باشد و كسي نباشد نجاتش بدهد فوري از جلسه بيرون ميآيم و تلفن ميزنم. يا از سركار برگشتهام ميدانم خانه است حوصله كليد درآوردن ندارم زنگ در را ميزنم اما باز نميكند، از لحظهاي كه با كليد در حياط را باز ميكنم تا لحظهاي كه وارد خانه ميشوم و ميفهمم حمام است يا دستش بند بوده يا ... وحشت ديدن بدن سرد و از نفس افتادهاش وجودم را آتش ميزند. اينطور موقعها است كه ميفهمم هنوز عاشقش هستم و وحشت جايش را به غرور و لذت ميدهد.
ديكتاتور مضطرب است زيرا نميتواند مضطرب نباشد. اضطراب بخشي از زندگي روزمره ديكتاتور است. وقتي پايههاي تخت سلطنتت را روي جان آدمها گذاشته باشي بايد هم بترسي از وقتي كه آن جانها بجنبند. مگر ميشود حق انسانها را سلب كرد و از تلاش آنها براي احقاق حق نترسيد؟ همين زندگي در اضطراب است كه موجب ميشود ديكتاتور، منطقي عمل نكند. بارها پيش آمده وقتي خواستهام فرمان يا اقدامي از ديكتاتور را تحليل كنم خود را جاي او قرار داده و از خودم پرسيدهام اگر جاي او بودم چه ميكردم و منطق من به نتيجهاي متفاوت با آنچه او كرده يا گفته رسيدهاست. فرق من با او در همين تجربه «اضطراب» است. تجربه اضطراب باعث ميشود من نتوانم تصميم گيري او را براي خودم شبيهسازي كنم. او چون مضطرب است بسيار پرخطا عمل ميكند. نمونهاش اينكه مدام به ما كمك ميكند زمين بازي (يا همان ميدان مبارزه) را گسترش دهيم و اتفاقا از آن سمت هم گسترش دهيم كه به دروازه او نزديكتر است. اكنون ما ميتوانيم دعاي كميل بخوانيم و راهپيمايي روز قدس برويم بيآنكه مذهبي و حزباللهي باشيم و آنها (ياران او) ناچارند از دعا و راهپيمايي بترسند با آنكه مذهبي و حزباللهي هستند. عقبنشيني ديكتاتور فقط در تعداد زندانيهايي نيست كه آزاد ميكند بلكه در تعداد نمادهايي هم هست كه توليتشان را از دست ميدهد. اينگونه ميشود كه ما زندگي ميكنيم و مبارزه ميكنيم و او زندگي ميكند و ميترسد. تحميل اضطراب و وحشت، تنها يك وضعيت استاتيك نيست بلكه فرايندي داینامیک است كه فاصله ميان ثبات و سقوط را پر ميكند.
امروز (اول آبان) تواد دايی بهزاد است. هم صدا با نسرین، خطاب به دیکتاتور:
دانه هر گل كه تو پرپر كني، باز بكاريم و دو چندان كنيم
مدتي پيش وبلاگ هزارستان متني نوشتهبود با عنوان «خطري كه جنبش سبز را تهديد ميكند: وسواس به احمدينژاد» در پايان آن نوشته هم از برخي وبلاگها از جمله من خواسته بود بنويسيم كه از جنبش سبز چه مي خواهيم. الان دو هفته است كه ميخواهم در اين مورد بنويسم اما نوشتنم نميآيد. از يك طرف ميترسم از اينكه گفتن پارهاي نقدها و رد كردن پارهاي گزارههاي مقدس شده براي اغلب وبلاگهاي فارسي باعث شود مجموعهاي از بگو و مگوها و سوتفاهمها آغاز شود كه حوصلهاش را ندارم. از طرف ديگر هم نگرانم در حالي كه هنوز بسياري از انسانهاي شريف اين مملكت در زندان هستند، در حالي كه داغي خون جوانهاي مملكت هنوز آسفالت خيابانها و خاك گورستانها را شرمنده نگاه داشته و در حاليكه ديكتاتوري هنوز عطش خونش فرو ننشسته و فرمان اعدام ميدهد، نكند صريح و آشكار گفتن نقدها و ترديدها به مصلحت نباشد يا اخلاقا مجاز نباشد.
وضعيت من حكايت آدمي شده كه در چارچوب در خانهاي ايستاده و جماعت بيرون و درون خانه را همزمان ميبيند و ميبيند كه اين دو جماعت دنياهاي متفاوتي دارند. آنچه در خيابان مي بينم تفاوتهائي اساسي با آن چيزي دارد كه در وبلاگها و وبسايتهاي فارسي ميخوانم. انگار ما يك ايران واقعي داريم و يك ايران اينترنتي، اينكه تفاوتهايشان چيست همان حرفهائي است كه از گفتنشان ميترسم و نگرانم. شخصا به اين نتيجه رسيدهام كه اگر ميخواهم تحليل واقعبينانهاي از جامعه داشته باشم و براي مبارزه با ظلم و جهل آدم به درد بخوري باشم بهتر است كمتر وبلاگ بخوانم. اين روزها وبلاگها براي من يادآور سه ويژگي هستند، نخست دميدن در آتش نفرت، دوم اغراق در قضاوتها كه اغلب از سر نااميدي و بهتزدگي است، سوم نوعي سادهسازي و نمادزدگي فانتزي كه انگار مشكل اين مملكت رفتن چهار نفر آدم و آمدن چهار نفر ديگر است.
عجيب هم نيست وبلاگ از اول هم نيامده بود كه جامعه را بهتر كند آمده بود حال ما را بهتر كند (البته اين خودش يعني بهتر شدن حال بخش بسيار كوچكي از جامعه كه به هر حال غنيمتي است) مشكل از ما است كه خودارضائيهاي ذهني خودمان را بيش از اندازه جدي گرفتهايم. منظورم اين نيست كه وبلاگ مفيد و واقعبين نداريم يا نوشته خوب وبلاگي نوشته نميشود اما در حوزه سياست (كه اين روزها جا را بر همه حوزههاي ديگر تنگ كرده) وبلاگها غلطانداز و گمراهكنندهاند. من هنوز هم از بسياري نوشتههاي اقتصادي، هنري، شخصينويسيها و ... لذت ميبرم. و صد البته از نوشتههاي سياسي حدود ده دوازده وبلاگ هم ياد ميگيرم. اما نميتوانم با نوشتههايي كه مسائل مهمي نظير فقر، فساد افتصادي، بحران ارزش هاي اخلاقي، تبعيض و دهها زمينه ديگر كه منجر به واقعيت خريد راي توسط احمدينژاد شدهاند را فراموش ميكنند ارتباط برقرار كنم.
من به عنوان يك ايراني كه دغدغه بهتر شدن اوضاع مملكت را دارم و داخل اين ويرانه نشستهام اخلاقا نميتوانم آن روستائي كه با سيصد هزارتومن سود سهام عدالت دخترش را شوهر داده، آن كارگر كنار جاده همدان قزوين كه عكس احمدينژاد را كنار عكس مهنار افشار پشت شيشه دكهاش چسبانده، آن راننده تاكسي كه از فرط نفرت از هاشمي به احمدينژاد راي داده و ... را نبينم و طوري بنويسم كه انگار موسوي چهل ميليون راي داشته والسلام! من نميتوانم به اين پوپوليزم اينترنتي برآمده از لينك- هيت- كامنت تن بدهم. Link و share و comment به ابزارهاي اعمال قدرت بدل شدهاند و اين قدرت فعلا به تشديد فضائي منجر شده كه از آن بيزارم.
من هنوز هم بعد از هزار بار شنيدن ترانه «خونبها» با تمام وجود براي دائي و و عموي خودم و همه كشته شدهها گريه ميكنم، ياد مادر اشكان سهرابي ميافتم كه هنوز هم با افتخار از قهرماني فرزند زير خاكش در مسابقات تكواندو حرف ميزند، ياد مادر ندا ميافتم كه با چه سوزي از غروبهاي تنها در خانه تعريف ميكند كه دلش ميخواهد گريه كند و داد بكشد ياد مادر خودم ميافتم كه هنوز هم نيمي از شبانه روز را گريه ميكند. هنوز هم عكس زيادآبادي بزرگ را كه ميبينم عبدالله مومني دردمند را كه ميبينم نبوي و صفائي فراهاني و ... را كه ميبينم نفرت از استبداد وجودم را آتش ميزند اما نميتوانم واقعيتي را كه در پشت راي فرودستان به احمدينژاد وجود دارد نبينم. مهم نيست اين راي ده ميليون بوده، بيست ميليون بوده يا سي ميليون؛ مهم اين است كه اين راي بوده و كم هم نبوده حالا اگر ما مدام به اين همه آدم فحش بدهيم و تحقيرشان كنيم جز اينكه دلمان خنك شود و در دنياي ساده و فانتزي اما تخيلي خودمان بيشتر وهم برمان دارد چه فايدهاي حاصل ميشود؟ اگر روزي قرار باشد در اين مملكت تغييري ايجاد شود مسيرش از واقعبيني، رواداري، تحمل و استقامت ميگذرد نه اين فضائي كه در وبلاگهاي ما وجود دارد.
پ.ن: گمانم واضح است كه اين نوشته اصلا ربطي به وبلاگ هزاردستان نداشته و جواب نوشته او هم محسوب نميشود. دعوت اين وبلاگ صرفا بهانهاي بود براي نوشتن عرضحال فوق!
يكي از اتفاقات خوبي كه دو سال پيش يعني بعد از آمدن به خانه جديد براي من افتاد كشف شهركتاب ابنسينا بود. اين شعبه شهر كتاب كه در شهرك غرب قرار دارد جاي خوبي بود براي كتاب ديدن و سر فرصت انتخاب كردن. تقريبا 15 روز يك بار، يك ساعتي را در آن ميگذراندم. طبقه پائين كه بزرگ بود و دنج و فضاي كافي هم داشت به كتابهاي بزرگسالان اختصاص داشت. دو مرد ميانسال و يكي دو جوان با سواد هم حاضر بودند كه در جستوجوي كتابها مشاوره بدهند كه در بسياري موارد مشاورهشان مفيد بود. كتابها درست چيده شده بودند و تفكيك موضوعي كتابها برخلاف بسياري كتابفروشيها صحيح و منطقي بود.
اما چند هفتهاي است كه كتابهاي بزرگسالان به طبقه بالا منتقل شده، جائي كه هم كوچك است هم بينظم، به خصوص آنكه كتابهاي اقتصاد و جامعهشناسي و تاريخ و فلسفه و ... را به قفسههاي روي بالكن تبعيد كردهاند كه هم جايش پرت است هم تنگ و هم لرزان، اگر كسي روي بالكن راه برود همه قفسهها به لرزه درميآيند. جاي نسبتا بهتر را به ادبيات داستاني و شعر و روانشناسي اختصاص دادهاند كه مشتري دستبه نقدش بيشتر است. در ميان كاركنان و فروشندگان هم سهم دختر و پسرهاي پر سرو صدا اما كم اطلاع كاملا افزايش پيدا كرده و خلاصه الان ديگر شهر كتاب اينسينا بيشتر به لوازمالتحرير و اسباببازي فروشي شبيه است. قبل از تغييرات گوشهاي از فروشگاه، فرمهائي گذاشته بودند كه ميتوانستي نظرت را بنويسي يا كتاب به بقيه مشتريان پيشنهاد كني اما الان همه را جمع كردهاند و اين روشنفكر بازيها را بيخيال شدهاند.
بر مالك فروشگاه ايرادي نيست به هر حال همه دنبال درآمد بيشتر هستند اما من چه كنم كه به هر كس و هر جا اميد ميبندم نااميدم ميكند؟
در آستانه انتخابات مجلس هشتم، به واسطه دوست مشتركي با مجيد زماني آشنا شدم. جوان خوشفكر و تحصيلكردهاي كه تازه از آمريكا برگشته و صادقانه (و با باور من خوشبينانه) به تلاش براي توسعه ايران اميد داشت. ظاهرا در زمان تحصيل در امريكا با نژادحسينيان نماينده دولت خاتمي در سازمان ملل آشنا شده و به واسطه او در زمان مجلس هفتم، همكاريهائي با مركز پژوهشهاي مجلس و يك موسسه خصوصي مشاوره حقوقي داشت. جالب اينكه كاملا به ظرفيتهاي سياسي نظام براي تحول اعتقاد داشت و معتقد بود در صورتي كه در كشور رشد اقتصادي وجود داشته باشد حتي با وجود نظام ولايت فقيه هم ميتوان انتظار توسعه سياسي را داشت. نميدانم او با تجربياتي كه در زندان از سر گذرانده باز هم خوشبيني خود را حفظ خواهد كرد يا نه اما مطمئنم امثال او با شنيدن آنچه بر سرش رفته ديگر فكر بازگشت به اين كشور را از سر بيرون خواهند كرد.