زماني كه سعيد مرتضوي هنوز به مقام امروز نرسيده و رئيس شعبه 1410 مجتمع ويژه كاركنان دولت بود مسئول دفتري داشت به نام سيد مجيد(بخوانید سِدمجید)، شايد هم هنوز مسئول دفترش باشد يا سمت ديگري گرفته، نميدانم. اين سيد مجيد آدمي بود بينهايت بيادب و هتاك كه بدترين و اهانتبارترين رفتارها را با زندانيان سياسي و مطبوعاتي و خانوادههاي آنها ميكرد. مشخص بود از اين رفتار لذت ميبرد. در آن هنگام تصور من اين بود كه اگرچه اين آدم واقعا بيادب و حقير است اما علت اصلي رفتارش، تعمد در فشار آوردن به خانوادههاي زندانيان سياسي است. نحوه برخورد با خانوادههاي زندانيان روزهاي اخير نشان ميدهد اگر آن روزگار فقط يك سيد مجيد آزار ميداد الان سيستم قضائي كشور خودش يك سيد مجيد شده و فرمان دست امثال سيد مجيدها است.
يكي از اقوام بسيار نزديك من از روز دوشنبه 25 خرداد تا امروز ناپديد شده است. يعني حدود 20 روز است كه هيچ خبري از او نداريم. در اسامي اعلام شده توسط دادگاه انقلاب و زندان اوين هم اسمش وجود ندارد. كار ما اين شده هر روز دادگاه انقلاب و زندان اوين برويم و اسامي جديد را چك كنيم. دادگاه به جاي آنكه اسامي بازداشت شدگان را اعلام كند تا خانوادهها دست كم خيالشان راحت شود كه طرف زنده است هر روز اسامي كساني را اعلام ميكند كه قرار است همان روز آزاد شوند. يعني هنوز تعداد زيادي آدم باقي مانده (شايد حدود 1000 نفر) كه از سرنوشتشان هیچ اطلاعي در دست نيست نه تماسي، نه اسمي، نه خبري، هيچ! وكيل و تفهيم اتهام و اين ادا اصولها هم كه شوخي بيمزهاي است.
ما از فرط نگراني حتي پزشكی قانوني را هم سر زديم. فكر كنيد خانوادهاي كه نگران عزيزشان هستند مجبور باشند در پزشكی قانوني جنازههائي كه هويتشان نامعلوم است را يكي يكي كنترل كنند نكند گمشدهشان باشد. فشار رواني روي چنين خانوادههايي وحشتناك است به ويژه وقتي اخبار و شايعات رسانههاي خارجي هم دهن به دهن ميچرخد كه فلان تعداد كشته شدهاند.
دادگاه انقلاب و پليس هم حتي خود را موظف نميدانند توضيح بدهند چند نفر ديگر هنوز در بازداشت هستند و اساميشان را اعلام كنند. اسامي آزاد شدهها را به ديوار پيادهروي مقابل دادگاه انقلاب در خيابان معلم و يا ديوار دادياري امنيت در زندان اوين ميزنند هيچ كسي هم نيست كه توضيحي بدهد يا سوالي را جواب بدهد. اغلب خانوادههائي كه اينطور بلاتكليف هستند مربوط به زندانیانی هستند که خیابانی بازداشت شده و از سیاست چيزي نميدانند و به همين دليل ترس و اضطرابشان بيشتر است. بسياري از آنها از شهرهاي ديگر آمدهاند و احتمالا مشكل اقامت دارند. تهرانيها هم مجبورند هر روز كار و زندگيشان را رها كنند و در گرماي تابستان بين خيابان معلم در شرق و زندان اوين در غرب تهران سرگردان شوند. به خصوص زندان اوين كه بسيار بددسترسي است و جلوي آن حتي يك برگ درخت وجود ندارد كه سايهاي بر سر كسي بيفكند. برخي حتي به گوهر دشت كرج هم ميروند چون ظاهرا عدهاي از بازداشت شدگان تهران را در زندان رجائي شهر نگهداري ميكنند.
پ.ن: دوستی که خود وکیل معروفی است تذکر داده در آن سالها «سید مجید» مسئول دفتر قاضی حداد (معاون امنیت فعلی دادگاه انقلاب تهران) بوده نه مرتضوی. برخورد شخصی من مربوط به ۱۰ سال پیش است و آن موقع حداد چهره شناخته شده ای نبود. با این حال محتمل است اشتباه کرده باشم.
مدتها پيش از انتخابات من و تعدادي از دوستان معتقد بوديم اصلاحطلبان نبايد در اين انتخابات دنبال پيروز شدن باشند. پيشفرض ما اين بود كه احمدينژاد هم راي كافي دارد هم ابزار كافي براي مديريت انتخابات. ايده پیشنهادی ما اين بود اصلاحطلبان فردي را نامزد كنند كه روحاني نباشد، سابقه خوب اقتصادي داشته باشد، خوشنام و داراي حداقلي از جذابيتهاي رسانهاي باشد تا در آينده بشود بر روي او سرمايهگذاري كرد. افرادي نظير دكتر نجفي، صفائي فراهاني، زنگنه، كرباسچي و ... نامهائي بود كه ميشد به آنها فكر كرد.
انتظار ما از اين انتخابات جا انداختن يك نامزد ریاست جمهوری بالقوه در جامعه، بازسازي تشكيلات اصلاحطلبان، تمرين يك كمپين انتخاباتي، برگرداندن اميد به كادرهاي سابق و ايجاد نسل جديدي از كادرهاي جوان بود. تاكيد داشتيم نبايد در اين دوره خودمان را زير ضرب حكومت ببريم تا فرصتي يكي دو ساله هم براي كادرسازي هم براي خلق پلتفورم تبليغاتي جديد داشته باشيم. همچنين بايد تلاش ميكرديم با استفاده از فرصت تبليغات (به ويژه در صدا و سيما) ارتباطمان با پايگاه اجتماعي حامي خود را بازسازي كرده و زمينهها براي ايجاد يك تغيير مسالمتآميز سياسي را فراهم كنيم. تصور ميكرديم اين تغيير تدريجا از انتخابات آتي شوراها آغاز و به انتخابات بعدي رياست جمهوري ختم شود. همه اينها به شرطي ممكن بود كه دنبال پيروزي به هر قميت در اين دور نباشيم. با عدهاي از آدمهاي موثر هم گفتوگو كرديم. در حرف موافق بودند اما در عمل حوصله تلاش براي بازسازي خود را نداشتند. تصميمگيريها باري به هر جهت شدهبود. آقايان همه ژست بيخيالي ميگرفتند كه اوضاع مملكت خرابتر از آن است كه درست شود (اشاره به رهبري) اما در عمل كنار هم نمينشستند و همان تكنيكها و شيوههاي نخنماي سالهاي قبل را تعقيب ميكردند.
هول و شتاب دوستان براي بازگشت به قدرت، بيبرنامگي خاتمي و تك روي هاي موسوي و كروبي شرايطي ايجاد كرد كه شد آنچه شد. اكنون به اوضاع كه نگاه ميكنم بازي را از همه طرف باختهايم. رئيسجمهور كه همان است، ايدههاي مدرن و طرحي كه از حكمراني خوب داشتيم فداي پوپوليسم سبز شده، اعتماد مردم به سياست اصلاحطلبانه از دست رفته، سرمايه سياسي چهرههائي نظير خاتمي سوخت شده، تشكيلات و توان سازماندهيمان در جامعه مدني به شديدترين وجه ممكن سركوب شده، ريسك مشاركت سياسي افزايش پيدا كرده، به واسطه اعتراف گيريها و احتمال وجود عوامل نفوذي با بحران اعتماد درون تشكيلات روبرو هستيم، سرمايه اجتماعي كه در اين سالها به زحمت در بدنه حركت اصلاحطلبي ايجاد شده بود به حداقل رسيده و ...
با این حال بايد اميدوار بود و دوباره شروع كرد اما نخستين گام براي شروع دوباره، كنار گذاشتن تعارف و نقد بيرحمانه آن شرايط و رفتارهائي است كه ما را به اين وضعيت دچار كرده است.
من هر وقت ميخواستم به خودم يا ديگري اميدواري بدهم كه نسل جديد سازمان مجاهيدن انقلاب خوشفكر و رها از تعصبات ذهني قديميهايشان هستند امير حسين مهدوي را مثال ميزدم جواني مودب، خوشبرخورد، خوشفكر و فعال. كماكان امير براي من همان دوست سابق و فعال سياسي و روزنامهنگار اقتصادي احترامبرانگيز است. حرفهائي را كه در شرايط غيرعادي وادار به گفتن بوده، بلافاصله بعد از خواندن فراموش كردم انگار نه او چيزي گفته نه من چيزي خواندهام. جدي گرفتن اعترافات تحت فشار و شكنجه، به معناي پذيرفتن آن انگيزه بيشرمانهاي است كه اعترافگيرنده دنبال ميكند. اعترافگيري بازي رذيلانهاي است كه ديكتاتور براي بقاي خود به آن نياز دارد اگر نميخواهيم با ديكتاتور همبازي شويم به اين اعترافات توجه نكنيم و روابط انسانيمان را به ميل او تغيير ندهيم.
امروز براي پيگيري كار يكي از آشنايان به دادگاه انقلاب و زندان اوين رفتم. مقابل دادگاه انقلاب غلغله بود. بر ديوار پيادهرو خيابان معلم، فهرست اسامي حدود 750 نفر زده شده و خواسته شده بود بستگانشان براي تامين قرار و آزاديشان به زندان اوين مراجعه كنند. اينها كساني هستند كه وضعيت حقوقيشان روشن شده و دادگاه فعلا آنها را با قرار كفالت يا وثيقه آزاد كردهاست. در اغلب موارد قرار كفالت و تك و توك وثيقه ملكي ديده ميشد. همه نامها مرد بودند يك فهرست حدودا چهل نفري زنان هم با كمي فاصله از فهرستهاي ديگر به ديوار نصب بود. افسري ادعا ميكرد دو برابر همين تعداد هنوز در زندان هستند و هنوز برايشان پرونده تشكيل نشدهاست.
بيرون دادياري امنيت زندان اوين هم كه دقيقا كنار زندان است فهرست اسامي حدود 600 نفر به ديوار زده شده بود. برخي اسامي با فهرست خيابان معلم مشترك اما اغلب اسامي متفاوت بود. اگر فرض كنيم افراد به ترتيب زمان بازداشت تعيين تكليف ميشوند با توجه به زمان بازداشت افرادي كه نامشان اعلام شده حدس ميزنم حدود 3000 نفر در تهران بازداشت شده باشند. (اين همه زنداني را كجا حبس كردهاند؟) توجه داشته باشيد اين افراد صرفا بازداشتيهاي خياباني بوده و سياسيها و افرادي كه با برنامه بازداشت شدهاند را شامل نميشود. در اغلب فهرستهاي زندان اوين شغل زنداني هم اعلام شده بود كه در يك نگاه گذرا عمدتا دانشجو و شغل آزاد بودند.
شوراي نگهبان براي اولين بار پس از انقلاب پذيرفته خارج از رويه خود عمل كند و هياتي ويژه متشكل از افرادی خارج از شورا به مساله انتخابات رسيدگي كنند. بيتوجهي به اين پيشنهاد شوراي نگهبان اشتباه است. پذیرش اين پیشنهاد دو حسن دارد. اول اينكه به هر حال در وضع فعلی تنها راه براي بررسي وجود تقلب است. به دلايل مختلف اهميت دارد كه ميزان صحت اين ادعا كه «تقلب نتيجه انتخابات را تغيير داده» اثبات شود و فكر ميكنم بيش از آنكه براي حكومت اهميت داشته باشد براي خود اصلاحطلبان اهميت دارد. دوم اينكه خراب كردن همه راههاي تعامل با حاكميت كار سختي نيست قهرمانساز و محبوبيت آفرين هم هست اما خيلي از دوستاني كه از نامزدي موسوي دفاع ميكردند به توان او در تعامل با رهبري و بخش اقتدارگراي حكومت استناد ميكردند. پس اين توان كي قرار است به درد بخورد؟
تركيب هيات هم بد نيست. دو نفر نماينده موسوي و كروبي و افتخار جهرمي كه متمايل به اين طرف هستند. ابوترابي، ولايتي و درينجفآبادي در طول انتخابات بيطرف ماندند رحيميان و حدادعادل هم در طرف مقابل هستند. اميدوارم موسوي درك كند كه در چه وضعيتي است و اين پيشنهاد را رد نكند.
موسوي چه ميكند؟ من كه سر در نميآورم. منطقا سه راه بيشتر پيشروي او نيست:
1- در چارچوب قانون عمل كند. يعني تلاش كند نتيجه انتخابات را از مسيرهاي قانوني تغيير دهد. براي اين كار او بايد با رهبري و شوراي نگهبان تعامل كند. در عين حال پتانسيل حمايت مردمي از خود را آماده نگاه دارد تا بتواند در چانه زنيها از آن استفاده كند. لازمه اين كار اين است كه نه آنچنان در شعله مردم بدمد كه اختيار از كف خودش هم خارج شود نه آنچنان در تعامل با حكومت پلهاي پشت سر خود را خراب كند كه راه حركت در مسير قانون بسته شود.
2- خود را محدود به قانون نكند. رهبري حركتي غير خشونتآميز اما مبتني بر نارفرماني مدني را به دست گيرد. چنين حركتي نيازمند تعيين اهداف مشخصي است كه بدنه جنبش هم بپذيرد. تجديد انتخابات، آزادي زندانيان سياسي، از بين رفتن سانسور و محاكمه عاملان سركوب مردم ميتواند از اهدافي باشد كه چنين حركتي دنبال ميكند.
3- كنارهگيري كند و به انزواي خود بازگردد.
تا جمعه گذشته من فكر ميكردم موسوي راه اول را انتخاب كرده اتفاقا از نظر من گزينه درستي هم بود. چون هم واقعبينانه هم سازگار با ويژگيهاي ذهني و شخصيتي موسوي بود. اما بيانيهاي كه موسوي پس از خطبههاي رهبري داد نشان داد او از راه اول به هر دليلي منصرف شده، خودداري از رجوع به شوراي نگهبان هم اين قضاوت را قطعي كرد. در اين مرحله انتظار داشتم موسوي گزينه سوم را دنبال كند و يعني كنارهگيري كند طبعا نتيجه اين كار واكنش منفي شديد افكار عمومي و تبديل محبوبيت به نفرت بود. اما بيانيههاي بعدي موسوي نشان داد كه او قصد كنارهگيري هم ندارد. ميماند راه دوم كه آن هم تا امروز دنبال نشدهاست. او اگر ميخواهد راه دوم را طي كند اولين شرطش حفظ پتانسيل تودهاي و در خيابان نگاه داشتن مردم است اما او اين كار را هم نميكند و بيعملي او حاميانش را سرد و مايوس كرده است.
ظاهرا موسوي هيچ برنامه مشخصي ندارد. صرفا بيانيه دادن و تكرار اينكه اعتراض حق مردم است رهبري سياسي نيست. موسوي چه بخواهد چه نخواهد در موقعيت رهبري حركت اخير مردم ايران قرار گرفتهاست. به اعتبار پايفشاري او بر تقلب در انتخابات و تاكيد او بر اعتراض بوده كه مردم به خيابان آمدهاند و جمعي مجروح و كشته شدهاند. حالا وظيفه او است كه مشخص كند گام بعدي چيست. منظور من اين نيست كه بار همه آنچه گذشته است را به دوش او بگذارم اما مسئوليت او بيشتر از ديگران است. از او انتظار ميرود برنامه سياسي مشخصي داشته باشد. هنر رهبري آن است كه در چنين شرايطي واقعبينانه اما با حفظ پرنسيپ، راهحلي سياسي براي تغيير فضا ارائه دهد.
پ.ن: از قبل انتخابات تا امروز با بسياري از قضاوتهاي بهاره آروين در مورد انتخابات موافق بوده و هستم اما مانند او توان و حوصله ايستادگي اينچنين محكم در برابر قضاوتهاي اغلب نادرست رايج را ندارم.
اين روزها شايع شده ماموران باتوم به دستي كه به مردم حمله ميكنند ايراني نيستند و عرب هستند. اين گونه شايعات قبل از انقلاب هم بود. شاه معتقد بود كه مصريها پول مي دهند و از فلسطين و عراق آدم مي آورند تا عليه او شعار بدهند مردم هم معتقد بودند كه اسرائيليها كه در لباس گارد مردم را سركوب ميكنند. به ويژه در قضيه 17 شهريور اجماع حاصل شده بود كه اسرائيليها مردم را كشتهاند. چقدر اين شايعات واقعيت دارد؟
شخصا با اين قضاوتها مخالفم. ريشه اين شايعات در اين است كه نميتوانيم باور كنيم كسي هموطن خود را چنين بيرحمانه سركوب كند. اينجا است كه ناسيوناليسم عقبمانده ريشه كرده در ذهنمان فعال ميشود و با اين پيش فرض كه دليلي ندارد يك «بيگانه» دلش براي «خودی» (ایتجا ایرانی) بسوزد جاي خالي ذهني خود را با خارجي مزدور پر مي كنيم. از آنجا كه اعراب هم عامل تشديد عقده افتخار ملي سركوب شده ما هستند سريع صفت عرب بودن را به مزدور خارجي اضافه ميكنيم تا دلمان بيشتر خنك شود. اكنون ما ايرانيهاي با اخلاق، آزادمنش، لوطي مسلك و مستغني تبرئه شدهايم.
اينجور وقتها فراموش ميكنيم كه از خود بپرسيم پس آنها كه اول انقلاب مردم را در خيابان به گلوله ميبستند كجائي بودند؟ آن همه مامور كه در سال 67 در اعدام 4 هزار نفر آدم بيگناه مشاركت داشتند كجائي بودند؟ اينها كه در سنگسارها به حكم فاستبقو الخيرات عمل ميكنند كجائي هستند؟ اين گشت ارشاديها كه زنان و دختران را در خيابانها ميزنند و ميكوبند كجائي هستند؟ اين آدمها كه به خاطر يك تصادف ساده وسط خيابان يكديگر را به قصد كشت ميزنند كجائي هستند؟ اينها هم عرب هستند؟
ضمن اينكه جمهوري اسلامي به خوبي توانسته بناي نيروهاي ويژه سركوب خود را بر شكافهاي طبقاتي بگذارد. من بارها ديدهام چگونه جوان فقيري كه به عنوان سرباز وظيفه، لباس يگان ويژه بر تن كرده با زدن زن هوسانگيزي عقدههاي جنسي سركوب شده خود را تخليه ميكند. بارها ديدهام چگونه از تحقير و کتک زدن «سوسولها»، «مايهدارها»، «قرتيها» و آن «ديگر»ي كه حقشان را خورده حس انتقام گرفتن از برندگان اين وضعيت ناعادلانه را ارضا كردهاند. چرا نميخواهيم اينها را ببينيم؟
نمونه جديدش مصاحبه ادعا شده روزآنلاين با يك چماقدار لباس شخصی است كه اين بار دوگانه خودي اخلاقي عليه بيگانه مزدور را در دوگانه تهراني- شهرستاني بازتوليد كرده است. نه روزانلاين رسانه معتبري است كه به صرف انتشار اين مصاحبه در آن باورش كنم نه ادبيات استفاده شده در اين گفتوگو اندكي اعتماد مرا جلب ميكند. بخشي از مصاحبه را بخوانيد:
پول کتک زدن می گیری. حال هم می کنی؟ ها! آنها پول داده اند تا بزنم. توباشی نمی زنی؟
حالا چقدر می دهند؟ روزی 200 تومان. [خنده ای می آید توی چشم هایش]200 هزار تومان
خیلی زیاد است. با این پول می خواهی چه کار کنی؟ می روم زن می گیرم. دو تا هم بخواهم می دهند وقتی اینقدر پول داشته باشم. می دانی چقدر می شود؟ دو میلیون. حالا شاید دیگر نروم تربت. شاید همینجا بمانم. حاجی می گفت باز هم تظاهرات می شود؛ به ما کار می دهند.
سوژه همه كليشههاي نفرت برانگيز را با هم دارد: خشن، بيعقل اما طماع،بيعاطفه، طرفدار تعدد زوجات، سيگاري و از همه مهمتر شهرستاني بدلهجه. گوئي ما تهرانيهاي مدرن و اخلاقي و شجاع و آزاديخواه را شهرستانيهاي (اينجا تربت جام) پولدوست بياخلاق عقبمانده سركوب ميكنند. دليلي ندارم بگويم اين مصاحبه دروغ است اما حقيقتا نميتوانم باورش كنم. ناخودآگاه پشت انتشار اين مصاحبه، من آدمي را ميبينم كه در اين بلبشوي سياسي، عينك روشنفكرياش را كنار گذاشته و با همان نگاه ذاتياش كه مملو از نژادپرستي، تعصب و خود مركزبيني است تلاش كرده برنامه سياسي شخصياش را جلو ببرد.
در ادامه نوشته قبلي به نظرم ايدهائي مثل روشن كردن چراغ ماشينها روش خوبي است. هم قابليت فراگيري دارد و مردم را از ادامه اعتراضها مطمئن ميكند هم بدون خشونت و نياز به درگيري است. يك نكته هم در مورد بیانیه خاتمي بگويم، حسني كه اين نامه داشت و آن را از بيانيههاي موسوي و كروبي متمايز ميكرد اين بود كه در آن تلاش شده بود راهحل سياسي ارائه شود. درخواست تشكيل هياتي از آدمهاي مرضيالطرفين كه در خصوص انتخابات قضاوت كنند راهحلي است كه زمان آيتالله خميني هم استفاده شد و خاتمي به آن اشاره دارد. البته در آن انتخابات (مجلس سوم) بين وزارت كشور و شوراي نگهبان اختلاف بود اما در اين دوره اين دو هم نظر هستند و نامزدها اعتراض دارند اما به هر حال راه حلي است كه اگر رهبر مملكت تدبير داشت به آن عمل ميكرد.
چه بايد كرد؟ اين سوال تكراري اين روزها است. من ترجيح ميدهم فعلا بگويم چه نبايد كرد. براي پاسخ به اين سوال بايد واقعبينانه قضاوت كنيم كه اكنون چه پيش روي ما است:
1. رئيسجمهوري به نام احمدينژاد
2. انتخاباتي كه معتقديم به تقلب آلوده شده
3. صدها بيگناه كه جان يا سلامتشان را از دست دادهاند
4. بيش از 200 نفر زنداني سياسي كه عمدتا به دليل نقششان در جريان اطلاع رساني يا توانشان در بسيجگري و سازماندهي در حوزه سياسي بازداشت شدهاند
5. آرايش سياسي جديدي كه در آن رهبري كنار احمدينژاد ايستاده، هاشمي به يك قدمي اخراج از حياط خلوت قدرت رسيده و اصلاحطلبان جميعا به بيرون حاكميت پرتاب شدهاند
6. جامعهاي كه در آن شكافهاي جديدي حول فقير و غني يا روستائي و شهري فعال شده و حكومت تمايل دارد اين شكافها را تعميق كند
7. قدرت نمائي نظام در ممانعت از گردش اطلاعات
8. درك جديدي از پتانسيل خونريزي و سركوب ايجاد شده در نظام
9. اعتماد از دست رفته مردم به صندوق راي كه بعيد ميدانم به اين زوديها بازسازي شود
10. تجربه نه چندان موفق يك شورش نسبتا بدون خشونت كه اگرچه خودآگاهي و اعتماد به نفس مردم را افزايش داد اما ريسكپذيريشان را هم كاهش داد
11. نخبگان و روشنفكراني كه محافظهكارترينهايشان هم (حتي فوتباليستها كه نماد لمپنيزم بودند) صراحتا مخالفت خود با عملكرد نظام را علني كردند
ظاهرا اوضاع خوب نيست اگرچه كاملا هم بد نيست. واضح است در كوتاهمدت دستمان خالي بود خاليتر شد اما جوانههاي جديدي روئيدهاست كه در بلند مدت به كار سياستورزي اصلاحطلبانه خواهند آمد. برگردم به سوال اول: چه نبايد كرد؟ فكر ميكنم بايد از خونريزي اجتناب كرد. برنده اين بازي ما نيستيم خونريزها هستند. گذشت آن دوره كه ميگفتند هر قدر مظلومتر، پيروزتر. چرا بايد اين آدمها كشته شوند بي آنكه خواب ديكتاتوري پريشان شود؟ چرا ندا (اين دختري كه تصوير جان دادنش جان همه ما را آتش زده) بايد كشته شود در حاليكه امثال احمدينژاد خندههاي كريه ميكنند؟
اول از همه بايد به خودم تذكر بدهم كه لازم است خشم و نفرتي را كه باز اين روزها غليان كرده و در نوشته قبلي آشكار شد را كنترل كنم. نفرت محرك خوبي است اما تنها با نفرت نميشود مبارزه سياسي كرد. نميدانم اين وبلاگ چقدر خواننده دارد و چه تعداد از آنها براي نوشتههاي من ارزش قائلند. اما مي خواهم خواهش كنم اگر اينجا را ميخوانيد و خودتان هم وبلاگ داريد يا تريبوني براي نوشتم يا گفتن داريد كمك كنيد فضا را تغيير دهيم. ادامه اين وضع به نفع «او»ئي است كه بوي خون مستش ميكند. متنهاي احساسي تان را دوست دارم شعرها و خشمهايتان را هم دوست دارم اما آيندهنگري و واقعبينيتان را دوستتر دارم. به فكر فردا باشيم.
براي من كه با اسم واقعي و از درون ايران مينويسم و وجودم سرشار از نفرت از ديكتاتوري است گاهي اوقات نوشتن در اين وبلاگ سخت ميشود. گاهي شجاعت آن را ندارم كه با صراحت حسم نسبت به شدت وقاحت و پليدي جريان دار در رگ و ريشه اين سايه تاريك گستريده بر بالاي سرمان را بيان كنم. اين طور وقتها از خودم شرم ميكنم از خاكي كه بر آن قدم ميزنم شرم ميكنم از هواي مشتركي كه با مجسمههاي فساد و زشتي تنفس ميكنم شرم ميكنم. از اميدي كه هر چند اندك، دارم شرم ميكنم. از عجزم و ناتوانيام در ايستادگي مقابل انساننمايان حاكم بر مقدرات ميهنم شرم ميكنم. از بی شرمی شما شرم می کنم.