"دربحبوحه خزان به يك شام بهار، در تاريكي به نور مهمان باشيد
داماد و عروس سبز، مهماني سبز
در محفل رقص و شور مهماني باشيد"
وقتي كارت دعوت عروسي با اين شعر آغاز شده باشد معلوم است كه به يك جشن ازدواج سبز دعوت شدهايد. پس عجيب نيست اگر همه چيز جشن عروسي سبز باشد از لباس عروس گرفته تا بادكنكهاي آويزان از در و ديوار. اما اوج مهماني آخرش بود كه به عنوان آخرين آهنگ آن شب، سرود ملي قديمي ايران با صداي درياد دادور پخش شد :
وطن ای هستی من
شور و سرمستی من
جلوه کن در آسمان
همچو مهر جاودان
بشنو سوز سخنم
که همآواز تو منم
همه جان و تنم
وطنم، وطنم، وطنم، وطنم
همه با یک نام و نشان
به تفاوت هر رنگ و زبان
همه شاد و خوش و نغمه زنان
ز صلابت ایران جوان
در حيني كه آهنگي پخش ميشد همه ايستاده و عدهاي دستشان را به شكل V بالا گرفته بودند. اشكهايم سرازير شده بود. اين چه حسي است كه هر وقت پاي آرزوهاي خوب به ميان ميآيد غم هم خودش را قاطي ميكند؟ هر وقت ميخواهم براي كسي چيزهاي خوب، آيندههاي روشن و افقهاي دلپذير آرزو كنم ناخودآگاه غمگين ميشوم. انگار خودم ميدانم اين آرزوها چقدر در اين گوشه دنيا، دور و دست نيافتني است. سهم ما از شادي و لذت، تنها حسرت است. اين افسردگي جمعي كي ميخواهد دست از سر ما بردارد؟ بگذريم ... براي سارا و محمدرضاي عزيز افقهاي روشن در زندگي فردي و جمعي آرزو ميكنم.
مادر من از آن مادرهايي است كه وقتي نگاهش ميكني نميتواني دوستش نداشته باشي، هر كس او را ديده اين را گفته. قريب به شصت سال زندگي كه هم فقر داشته هم جنگ داشته هم مردسالاري داشته هم بي پناهي و درد داشته از او كوهوارهاي از مهر و ايثار و صميميت ساختهاست. چنين زني را نميدانم چگونه ميتوان تهديد و تحقير كرد؟ بازجو چگونه دلش آمده و به كدام شكستن و ترسيدن دل بسته؟
اداره اطلاعات همدان مادر نازنين مرا احضار كرده و از او درباره فعاليتهاي اجتماعياش، همكاريهايش با گروه ميدان زنان و كمپين يك ميليون امضا، تلاشهايي كه براي بهبود وضعيت زنان ميكند و حتي كارهاي خيريهاي كه براي كمك به زنان فقير و حمايت از دختران بي سرپرست انجام ميدهد سوال كردهاند. همچنين درباره فعاليتهاي من و نسرين و دوستان ما و زندگي شخصياش حتي مهمانيها و رفت وآمدهاي خانوادگي او را بازجوئي كردهاند. معترض بودهاند چرا براي برادرش مراسم ختم (آن هم خصوصي و در خانه) گرفتهاست. چند ساعت زمان بازجويي همهاش در فضاي تهديد و توهين بوده حتي يك بار تهديد به ضرب و شتم كردهاند.
در نهايت تهديدش كردهاند كه ديگر هيچ فعاليت اجتماعي در همدان نداشته باشد حتي از هيات امناي پرورشگاه خيريهاي كه با آنجا همكاري ميكند هم خارج شود. همچنين تلويحا خواستهاند در پرونده برادرش ديه را بگيرد و پيگير شناسائي آمران و مباشران و مجريان قتل بهزاد مهاجر نشود. پيغامهايي هم براي من و نسرين فرستادهاند. آخر سر خواستهاند تعهد مكتوب از او بگيرند او هم آنچه دلش خواسته نوشتهاست مثلا گفتهاند تعهد بده كه به قانون اساسي معتقد و پايبندي، نوشته مشروط به آنكه مطالبات زنان در آن وارد شود و ...
چقدر بايد پست و حقير باشد كسي كه بخواهد چنين زني را تحقير كند و بشكند.
امير اصلاني كه قبلا در موردش گفته بودم به اتهام تلاش براي اختلال در شبكه برق كشور به 5 سال حبس تعزيري محكوم شدهاست. از حدودا يك ماه پيش هم به يك سلول جديد منتقل شده كه چند نفر ديگر هم در آن سلول هستند. ظاهرا يكي از همسلوليهايش حسين درخشان است. امير معمولا با خانواده تلفني حرف ميزند اما در كل اين سه ماه، دو سه بار بيشتر ملاقات نداشتهاست.
از مجيد زماني كه در مورد او هم قبلا نوشتهام خبري نيست. برادر مجيد ايميلي براي دوستان او فرستاده با اين مضمون:
مجید زمانی، 140 روز است که در پی وقایع پس از انتخابات در زندان اوین به سر میبرد. با توجه به اینکه وی چهره سیاسی معروفی نیست، نامش کمتر مطرح شده، و چون دانش آموخته آمریکاست، ظاهرا تحت فشار قرار گرفته که به گناهان ناکرده در آمریکا اعتراف کند. او یکی از ماست و سرنوشتش به آینده ما گره میخورد. نامه سرگشاده و بسیار معتدلی خطاب به رییس قوه قضاییه توسط دوستانش تهیه شده که به پیوست آمده. نامه تقاضای آزادی او را میکند و ما به دنبال گرفتن امضا از همه کسانی هستیم که به سرنوشت مجید زمانی و "مجید زمانی ها" اهمیت میدهند. لطفا اگر میتوانید ما را در این مهم یاری رسانید: برای امضا به وبسایت freemajidzamani بروید
خبرها همه بد است. خشونت بیحد و وحشيگري از سوي نيروهاي رسمي و غير رسمي حامي ستم در حداكثر ممكن اعمال شده است. پسر كروبي ميگويد: ديروز اطلاعات به پدرم خبر داد كه يك تيم نفوذي قصد ترور شما را دارد و تظاهرات نرويد اما امروز كه نيروهاي رسمي بسيج با گاز آشكآور به طور مستقيم به سمت حاج آقا شليك كردند تازه فهميديم چه كساني قصد ترور داشتهاند.
وحيده مولوی كه از بچه هاي شجاع و فعال جنبش زنان است را هم در حالي كه همراه خواهرش بوده در حوالي خيابان بهار بازداشت كردهاند. ميدانم وحيده اهل كوتاه آمدن و باج دادن نيست اميدوارم كار دست خودش ندهد و سريع آزادش كنند.
يكي از ايرادات جدي طرح هدفمند ساختن يارانهها كه من انتظار داشتم مورد انتقاد فعالان زن قرار بگيرد تصميم براي پرداخت يارانه نقدي به سپرست خانوار است. تا جايي كه من اطلاع دارم سه بانك دولتي مسئول شدهاند كارت بانكي به نام كارت عدالت صادر كنند كه مثل كارت پرداخت بانكها بوده و ميتوان با آن از ATM پول گرفت و از POS خريد كرد. اين كارت به اسم كسي است كه در پرسشنامه اطلاعات اقتصادي خانوار به نام سرپرست خانواده معرفي شده و ميدانيم بر طبق قوانين و عرف ايران، سرپرست خانواده مرد است. از نظر بانك، اين كارت پشتيبان حسابي است كه ظاهرا بر اساس شماره ملي سرپرست خانوار ايجاد شده پس صاحب اين حساب مرد خانواده است و يارانه كل خانوار به او پرداخت ميشود. اين تصميم در ذات خود ناعادلانه است. چرا پولي كه متعلق به زن و فرزندان است بايد به مالكيت مرد درآيد؟ (زيرا به حسابي واريز ميشود كه به نام مرد است) تا جايي كه من ميدانم در همين قوانين عقبمانده جمهوري اسلامي هم تصميم گيري در خصوص اموال و درآمد زن دست خود او است و مرد حق دخالت ندارد.
همچنين از نظر اقتصادي هم اين تصميم اشكال دارد. چه دليلي هست كه ترجيحات مرد و زن در هزينه كردن اين پول مشابه باشد؟ چرا پولي كه متعلق به زن و فرزندان است بايد بر اساس ترجيحات مرد هزينه شود؟ اتفاقا مطالعاتي وجود دارند كه نشان ميدهند زنان دورنگرانهتر و با كارائي بيشتري درآمد خانوار را هزينه ميكنند. يك گزارش منتشر شده توسط صندوقبينالمللي پول ميگويد :«هرچه زنان نظارت بيشتري بر چگونگي هزينه کردن منابع خانواده داشته باشند، سهم بيشتري از آن را به تأمين نيازهاي فرزندان و احتياجات خانواده تخصيص ميدهند، و چون سرمايهگذاري بيشتر در آموزش ارتباط تنگاتنگي با افزايش رشد اقتصادي دارد و ثبات هزينه کردن براي مايحتاج ضروري از هزينه کردن براي تجملات بيشتر است، افزايش اثرگذاري اقتصادي زنان در داخل خانواده منجر به افزايش رشد اقتصادي عمومي و کاهش بيثباتي اقتصاد ميشود.» دكتر صالحي اصفهاني هم در مقاله اخير خود به اين موضوع اشاره كرده است:«اگر تمام پولهای پرداختی به سرپرست خانواده داده شود، احتمالا این خود مشکلاتی را به وجود می آورد. برای نمونه اگر سرپرست خانواده فردی معتاد باشد، دیگر سخت نیست که بفهمیم پول پرداختی ماهانه از سوی دولت توسط این فرد در کجا هزینه خواهد شد؟ بله خرید مواد مخدر؛ مگر اینکه خانم خانواده بتواند همسرش را کنترل کند.»
يكي از نقصهاي جريان برابريخواهي جنسيتي در ايران اين است كه اقتصادخوانده كم دارد و به مسائل اقتصادي كم بها ميدهد (برعكسش در مورد علم حقوق صدق ميكند)
1- كاري كه محمود وحيدنيا دانشجوي دانشگاه صنعتي شريف است در ديدار با رهبري انجام داده بي برو برگرد كار شجاعانه و زيركانهاي است. همه ميدانيم كه در اين ديدارها مجيزگو و موعظهگو هر دو ميدانند نمايش بازي ميكنند. هر دو براي اجراي نمايش محتاج همند. مانند تئاتري كه همه (كارگردان و بازيگر و طراح و تماشاچي) ميدانند تئاتر است ولي تلاش ميكنند آن را خوب بازي كنند چون براي همين است كه آنجا هستند. سالن نمايش را ميسازند كه نمايش بدهند نه اينكه نمايش را بر هم بزنند (كدام كشور دموكرات و آزادي را سراغ داريد كه سالني هزاراننفره اختصاصي پيشوا داشته باشد تا هر چند روز يك بار قدرت خطابه خود را به رخ عالم بكشد؟) كاري كه محمود وحيدنيا كرده عملا دزديدن نمايش است. يعني نمايش را بر هم نزده بلكه آن را از كارگردان ربوده است. كارگرداني كه نمايشنامهاي داشته و هزاران بار آن را به روي صحنه برده ناگهان ميبيند كسي نمايش او را مال خود كردهاست.
وقتي نمايشي ربوده ميشود كارگردان تلاش ميكند حال كه نمايش را از دست داده دستكم اعتبار و آبروي خود را حفظ كند به همين دليل وانمود ميكند اين هم اجراي جديدي است از همان نمايشي كه او هميشه كارگرداني ميكرده اما ما همه (كارگردان و بازيگر و طراح و تماشاچي) ميدانيم كه اينطور نبوده نمايش او را دزديدهاند. حكايت آن داستان معروف هانس كريستين اندرسن است كه پادشاه لخت در شهر راه ميرود اما كسي جرات نميكند به روي او بياورد اگرچه همه ميدانند او لخت است.
2- من موقعيتي كه اين دانشجوي شجاع در آن قرار گرفته را يك بار شخصا تجربه كردم اگرچه پايان متفاوتي داشت:
چند سال پيش كه هنوز دفتر تحكيم وحدت دو پاره نشدهبود روزي دوستان خبر دادند كه آقاي قمي (مسئول آن زمان نهاد نمايندگي وليفقيه در دانشگاهها) ترتيب ديداري نه چندان عمومي با رهبري براي اعضاي شوراي تهران دفتر تحكيموحدت را دادهاند. تاريخ دقيق يادم نيست اما همان زماني بود كه مهاجراني استعفا دادهبود و خاتمي قرار بود مسجدجامعي را به عنوان وزير ارشاد معرفي كند. اين را از اين جهت يادم است كه وقتي ما وارد حياط بيت شديم مسجدجامعي در حال خارج شدن بود. در آن زمان خاطرم هست علي افشاري در زندان بود و مهدي طبابائي كه آن زمان دبير تشكيلات تحكيم بود (و بعدها رهبري طيف شيراز را براي پروژه انحلال تحكيم وحدت به دستگرفت) به شدت در حال قلع و قمع و حذف انجمنهاي منتقد بود. ابتدا دعوايي درون تحكيم پيش آمد كه اصلا برويم يا نرويم، نظر جمع نهايتا اين شد كه برويم ولي نقد كنيم. بعد دوباره دعوا پيش آمد كه چه كساني به نمايندگي از جمع حرف بزنند و اين دعوا تا پشت در اتاق رهبري ادامه داشت. اصل نمايش از اينجا آغاز ميشود.
محوطه بيت رهبري در انتهاي خيابان فلسطين بود (هنوز هم هست) و از ساختمان دفتر تحكيم تا بيت رهبري پياده پنج دقيقه راه بود. هنگامي كه رسيديم دمدر هر چيزي كه فكرش را بكنيد مثل كاغذ، قلم، موبايل، كليد و ... از ما گرفتند. حتي اگر درست يادم مانده باشد كيف پول ما را هم گرفتند. وارد حياط كه شديم پاسدارها و آدمهاي بيت چند بار تاكيد كردند كه غير از آدمي كه مشخص شده كس ديگري حرف نزند. از آن طرف ما كه درون مجموعه به اختلاف خورده بوديم كه سخنگوي ما چه كسي باشد به خيال خودمان سركارشان گذاشته بوديم. موقعي كه رسيديم گفتند رهبري در حال نماز است پشت سر او نماز بخوانيد تا بعد برنامه شروع شود. اغلب بچهها نپذيرفتند و پشت سر رهبري نماز نخواندند. يادم هست آدمهاي بيت حسابي شاكي شده بودند. فقط چند نفري كه عمدتا بچه هاي انجمن تهران و تربيت مدرس بودند به همراه كارمندهاي بيت نماز جماعت خواندند. در همين حين كه ما در حياط كوچك بيت (نه محوطه بزرگ حسينيه) منتظر پايان نماز بوديم ناگهان مهدي طباطبائي جلوي دوربين تلويزيون ايستاد و شروع به خواندن مدحي كرد كه بعدا فهميديم به تائيد حجتالاسلام قمي رسيده بود. يعني كل داستان از اول سركاري بود و از قبل تعيين شده بود چه كسي حرف بزند و چه بگويد.
ما كه ديديم برنامه شروع شده وارد اتاق شديم. در همان لحظه من عزم كردم كه بعد از صحبتهاي طباطبايي بيهماهنگي برخيزم و حرف بزنم. جلسه در اتاق كوچكي بود كه رهبري ظاهرا هر روز آنجا نماز ميخوانند. ديدارهاي محدود و تشريفاتي رهبري كه براي حاضران صندلي ميگذارند در همين اتاق برگزار ميشود. البته براي ما از صندلي خبري نبود و روي زمين نشسته بوديم. كل حاضرين كمتر از صد نفر بودند ما حدود پنجاه نفر بوديمف چند نفري هم كارمندان بيت و فرزندان رهبري و مسئولين آنجا بودند بيست سي نفر جواني كه از ما نبودند هم بين ما نشسته بودند. در حين مداحيهاي طباطبائي، رهبري همان سر سجادهاش نشسته بود و ما چهرهاش را نميديديم. تصويربرداران كاملا مشخص بود كه اختصاصي بيت هستند و هميشه كارشان همين است. من در حالي كه در حال ساختن جملات در ذهنم بود ناخودآگاه از حرف زدن پشيمان شدم. از يك طرف كاملا مشخص بود هر حرفي زده شود و هر كاري شود به بيرون درز نخواهد كرد چون همه چيز كنترل شده بود و فضا هم طوري بود كه احتمالا اگر كسي حرفي ميرد همانجا جلوگيري ميشد. نهايتا من حرفي نزدم و مغلوب فضا شدم. شب هم تلويزيون گزارشي از ديدار داد كه ابتدايش صحنههاي دست بوسي و ماليدن سر و صورت به عبا و چفيه پخش شد (غير از يك نفر بقيه چهرهها را من نميشناختم) بعد بخشهاي غليظتر مداحيهاي طباطبئي و سپس هم صحبتهاي رهبري بيآنكه چهرههاي غمگين و نااميد ما نشان داده شود. ما بخشي از نمايشي شده بوديم كه نميخواستيم همان نمايشي كه محمود وحيدنيا آن را مال خود كرد.
يك جمله كليشهاي وجود دارد كه بر اساس ساختار «... شدن ساده است ولي ... ماندن دشوار است» ايجاد شده و شما ميتوانيد به جاي «...» از واژههاي قهرمان، محبوب، برتر، باحال و هر كلمه ديگري كه دوست داريد استفاده كنيد و به جمله مورد علاقه بسياري از مهمانان صدا و سيماي جموري اسلامي ايران برسيد.
حالا من ميخواهم از همين ساختار كليشهاي استفاده كنم و بگويم عاشق شدن ساده اما عاشق ماندن، بسيار دشوار است. به ويژه با روابط و زندگيهايي كه آدمهايي مثل و همنسل ما دارند زندگي عاشقانه، راه پر پيچ و خم و پر فراز و نشيبي است كه رفتنش هيچ ساده نيست. آدم بايد محك و نشانهاي داشته باشد كه با آن عاشق ماندن خودش را اندازهگيري كند. اين نشانه براي من اضطراب و وحشت في البداهه و ابلهانهاي است كه گاه تمام وجودم را دربرميگيرد، وحشت از اينكه نكند كسي كه دوستش دارم مرده باشد.
شب است و خوابيدهام ناگهان از خواب ميپرم وحشتزده سرم را آهسته نزديك صورتش ميبرم تا مطمئن شوم نفس ميكشد. در جلسهاي كاري هستم ميدانم تنها خانه است. ناگهان تمام تنم داغ ميشود كه نكند در خانه اتفاقي افتاده باشد و كسي نباشد نجاتش بدهد فوري از جلسه بيرون ميآيم و تلفن ميزنم. يا از سركار برگشتهام ميدانم خانه است حوصله كليد درآوردن ندارم زنگ در را ميزنم اما باز نميكند، از لحظهاي كه با كليد در حياط را باز ميكنم تا لحظهاي كه وارد خانه ميشوم و ميفهمم حمام است يا دستش بند بوده يا ... وحشت ديدن بدن سرد و از نفس افتادهاش وجودم را آتش ميزند. اينطور موقعها است كه ميفهمم هنوز عاشقش هستم و وحشت جايش را به غرور و لذت ميدهد.
ديكتاتور مضطرب است زيرا نميتواند مضطرب نباشد. اضطراب بخشي از زندگي روزمره ديكتاتور است. وقتي پايههاي تخت سلطنتت را روي جان آدمها گذاشته باشي بايد هم بترسي از وقتي كه آن جانها بجنبند. مگر ميشود حق انسانها را سلب كرد و از تلاش آنها براي احقاق حق نترسيد؟ همين زندگي در اضطراب است كه موجب ميشود ديكتاتور، منطقي عمل نكند. بارها پيش آمده وقتي خواستهام فرمان يا اقدامي از ديكتاتور را تحليل كنم خود را جاي او قرار داده و از خودم پرسيدهام اگر جاي او بودم چه ميكردم و منطق من به نتيجهاي متفاوت با آنچه او كرده يا گفته رسيدهاست. فرق من با او در همين تجربه «اضطراب» است. تجربه اضطراب باعث ميشود من نتوانم تصميم گيري او را براي خودم شبيهسازي كنم. او چون مضطرب است بسيار پرخطا عمل ميكند. نمونهاش اينكه مدام به ما كمك ميكند زمين بازي (يا همان ميدان مبارزه) را گسترش دهيم و اتفاقا از آن سمت هم گسترش دهيم كه به دروازه او نزديكتر است. اكنون ما ميتوانيم دعاي كميل بخوانيم و راهپيمايي روز قدس برويم بيآنكه مذهبي و حزباللهي باشيم و آنها (ياران او) ناچارند از دعا و راهپيمايي بترسند با آنكه مذهبي و حزباللهي هستند. عقبنشيني ديكتاتور فقط در تعداد زندانيهايي نيست كه آزاد ميكند بلكه در تعداد نمادهايي هم هست كه توليتشان را از دست ميدهد. اينگونه ميشود كه ما زندگي ميكنيم و مبارزه ميكنيم و او زندگي ميكند و ميترسد. تحميل اضطراب و وحشت، تنها يك وضعيت استاتيك نيست بلكه فرايندي داینامیک است كه فاصله ميان ثبات و سقوط را پر ميكند.
امروز (اول آبان) تواد دايی بهزاد است. هم صدا با نسرین، خطاب به دیکتاتور:
دانه هر گل كه تو پرپر كني، باز بكاريم و دو چندان كنيم