امشب تلویزیون با رئیس سازمان اوقاف که آخوندی به نام حیدر مصلحی است مصاحبه می کرد . طرف از سند چشم انداز بیست ساله و مجمع تشخیص انتقاد می کرد که چرا در مورد مساله وقف چیزی نگفته اند. این آقا یا نمی داند وقف چیست یا نمی داند چشم انداز بیست ساله چیست. ایشان مثلا انتظار داشت سند برنامه در مورد وقف چه یگوید؟ که تا سال 1406 باید حجم موقوفات فلان درصد افزایش پیدا کند یا مردم موظفند تا آن موقع بهمان قدر وقف کنند؟ البته حکومتی که با آستین و پاچه مردم کار دارد عجیب نیست اگر وقف را هم اجباری کند. من اگر جای دوستانی بودم که دغدغه شریعت و طریقت دارند قطعا نگران سرنوشت مذهبی می شدم که تا این حد به حکومت وابسته شده است.
چند سالی است که بین طرفداران سنتی حاکمیت مد شده که تا از لزوم استفاده از علم و الگوهای متداول توسعه صحبت میکنی بی هیچ مکثی مالزی را مثال میزنند. مالزی برای این دوستان تبدیل به مثالی شده برای نفی لزوم رابطه با غرب و تاکید بر چیز موهومی به عنوان مدل مدیریت اسلامی. یکی از دوستان که الان در استرالیا دانشجوی دکتراست کار جالبی کرده و بخشهائی از صحبتهای ماهاتیر محمد را با احمدی نژاد مقایسه کرده است. خیلی جالب شده به خصوص میزان استفاده از عدد و رقم را در حرفهای هر دو نفر مقایسه کنید. مثلا اینجا:
محمود احمدی نژاد:ما دنبال مردمی سازی هستیم نه خصوصی سازی. مشارکت مردم را بصورت مستقیم به شکل سهام عدالت وبصورت غیر مستقیم به شکل واگذاری در بورس انجام میدهیم.ما مخالف سرمایه گذاری نیستیم, بلکه مخالف تبعیض و تصرف منابع مالی توسط عده قلیلی هستیم.
ماهاتیر محمد:مادر کنار حقوق اکثریت به حقوق گروههای کوچک هم توجه کردیم به طوریکه مخل حقوق گروه اکثریت نشود.نتیجه آنکه سطح فقر از 32 به 4 درصد رسید.نه اینکه به هر قیمتی باید به توسعه رسید اما به هر حال باید قیمت آنرا بپردازید. همانقدر که به فقرا رسیدگی میشود به ثروتمندان هم باید رسیدگی شود. ما معتقديم سود بخش خصوصي از طريق ماليات به دولت نيز ميرسد. دولت 28% از سود بخش خصوصي را به عنوان ماليات دريافت ميكند در عوض دولت هيچ سرمايه گذاري در زمينهاي كه بخش خصوصي فعال است نميكند.
بقیه اش را در وبلاگ فاخته مرادی بخوانید.
کسی می داند بازی امشب (در اصل فردا صبح) آرژانتین و برزیل را از کدام کانال ماهواره ای روی هات برد می شود دید؟
پی نوشت: مشکل را صدا و سیمای مرکز سودان حل کرد. وقتی فردوسی پور به زبان عربی با لهجه سودانی بازی را گزارش کند معلوم است که آرژانتین اینطور ضایع می شود!
چند سالی می شود که دیگر به سیاست در دانشگاه نگاه مثبتی ندارم. گاه گاهی نظراتم را هم به دوستان و دور و بریها گفته ام و اغلب با تعجب آنها روبرو شده ام. مدتی پیش یک نشریه دانشجوئی در زاهدان از من خواست که نظراتم در مورد جنبش دانشجوئی را برایشان بنویسم من هم مطلب مفصلی نوشتم. اولین بار بود که نگاه جدیدم به جنبش دانشجوئی را در قالب یک نوشته ابراز می کردم. احتمالا برای شما هم پیش آمده که گاهی تبدیل یک حس و قضاوت شخصی به نوشته ای منسجم که قرار است خوانده شود چقدر آدم را گرفتار می کند. یعنی مدام نگرانی که نوشته ات دچار سوتعبیر یا بدفهمی شود.
اخیرا وب سایت فارسی بی بی سی به مناسبت سالگرد ۱۸ تیر از من خواست که نظراتم را بنویسم. من هم متن کوتاهی نوشتم که در هنگام انتشار کوتاه تر هم شد. این نوشته همراه با نوشته ای از احمد باطبی با عنوان 18 تیر و جنبش دانشجویی از زبان دو فعال دانشجویی در بخش صدای شما قابل مشاهده است. اولین نظراتی که در پائین آن مطلب نگاشته شده گفته اند من زیادی بد بینم. خوب است اگر خوانندگان این وبلاگ هم نظری دارند بدهند. البته من مطلب مفصلتری هم نوشته بودم که قرار بود در سالگرد ۱۸ تیر در هم میهن منتشر شود که اجل مهلتش نداد. احتمالا در یکی دو روز آینده در جای دیگری منتشر می شود. آن نوشته کاملتر و صریحتر نظراتم را انتقال می دهد.
آسیه نوشته:
با پیشنهاد آخر آسیه موافقم و مدتی پیش هم فهرست پیوندهای وبلاگم را از آلودگی نام حسین درخشان پیراستم.
پی نوشت:وقتی خورشید می سوزاند
بچه های دفتر تحکیم و سازمان ادوار تحکیم را بازداشت کرده اند با حمله و تیراندازی. آدمها را در خفا سنگسار میکنند. زنان را به زندان و شلاق محکوم میکنند. کوچه و خیابان محل قدرت نمائی اوباش حامی حکومت شده. جونان مملکت دسته دسته مهاجرت میکنند آنها که می مانند اغلب افسرده و نا امید. فقر و فلاکت چهره بخش مهمی از مملکت را تیره کرده است. دلقک عوامفریبی ثاتیه به ثانیه فرصتهای مملکت برای کمتر عقب ماندن از دنیای توسعه یافته را هدر می دهد و به ریش من و شما می خندد. به اقتصاد مان بنازیم؟ به فرهنگ مان؟ اخلاق و معنویت مان؟ همبستگی و ملی گرائیمان؟ یک ایرانی چه چیز برای نازیدن دارد؟ آیا رهبری بر چنین مملکتی لذت و ارزشی هم دارد؟ حتی به فکر خودتان هم نیستید؟
18 تیر برای من یادآور مجموعه ای از خاطرات است، تلخ و شیرین. تجربه سیاسی داستان کوی دانشگاه تهران اگر چه آموزنده بود اما به لحاظ فردی باعث تحقیر و خرد شدن من و بسیاری از فعالان آن دوره جنبش دانشجوئی شد. از یک طرف رفتار خشن و استبدادی حکومت را می دیدیم، از سوی دیگر حقارت برخی فعالان جنبش را. از برخی دوستان تحکیم که در اوج داستان ترجیح دادند با کاروان حج عمره نهاد نمایندگی ولی فقیه عازم سفر حج شوند (برخی کسانی که الان به اسم تحکیم وحدتی در حزب مشارکت و حزب اعتماد ملی حضور دارند از این دسته اند) تا بندبازها و عشق شهرت هائی نظیر منوچهر محمدی که از سوار موج شدن لذت می بردند.
اما پایان کوی به لحاظ عاطفی برای من منشا شیرین ترین اتفاق عمرم شد. با نسرین آشنا شدم. دختر شجاعی که بالای تریبون در چند جمله همه انتقادهای رادیکالی که ما با کلی ملاحظه و تعارف می گفتیم در عرض دو دقیقه به صریحترین وجه ممکن بیان کرد. داستان من و نسرین را در بخشی از فیلمی که شبکه بی بی سی برای سومین سالگرد کوی دانشگاه ساخت و در برنامه معروف News Night پخش شد می توانید ببینید. آن موقع تازه چند ماهی بود که زندگی مشترک را از صفر و با دست خالی شروع کرده بودیم. یادش به خیر سوئیت 20 متری خوابگاه متاهلین دانشگاه علم و صنعت!
18 تیر برای من یادآور خاطره دیگری هم هست اولین بار که در دادگاه به عنوان متهم حاضر شدم 18 تیر سال 79 بود. یاد شعبه 4 دادگاه انقلاب و معتادهائی که چند ساعتی کنارشان نشستم تا بازجویم سر برسد و یاد شوفاژخانه دادگاه هم به خیر!
تحمل زندگی در این مملکت، نیاز به بی عاری، دراز گوشی و جسارتا، الدنگی دارد! مملکتی که آدمی در قد و قواره مرتضوی (آنها که از نزدیک دیده اند می دانند از چه پدیده ای حرف می زنم) ده سال مستمر می تواند تصمیم بگیرد که چه بخوانیم و چه نخوانیم، من روزنامه نگار باشم یا بقال، فیلسوف باشم یا سیگار فروش، طرفدار بارگاس یوسا باشم یا عشق علی کریمی، پاچه پسرها چند سانتیمتر بالاتر از سطح زمین باشد و (گلاب به رویتان) خشتک دخترها زاویه اش چند درجه باشد و ....
مملکتی که آدمهائی مثل احمدی نژاد و فرهاد رهبر و پورمحمدی و ... ( به جای ... اسامی مورد علاقه تان را بگذارید) می توانند بر مقدرات ما حاکم شوند و ما از ترس اینها پناه ببریم به فلان سردار و بهمان دکتر، مملکتی که مرا وادار کند برای هاشمی با التماس رای جمع کنم ( یادآوری اش هم دردناک است)، مملکتی که دانشجوهایش چون به یک نفر گفته اند که تو این کاره نیستی باید ماهها در گوشه زندان بمانند، زنانی که نمی توانند درک کنند چرا یک زن باید تا آخر عمر خادم شوهر تریاکی و عیاشش باشد به زندان و شلاق محکوم می شوند، مملکتی که 12 تفر آدم میتوانند تصمیم بگیرند یک چوپان نمانیده مجلس شود اما فلان متخصص دنیا در بیابان دوبی جاخوش کند.
خدایا تو را شکر میکنیم که اگر در تعیین محل تولدمان عنایتی نداشتی، دست کم شخصیت و روحیاتمان را طوری آفریدی که بتوانیم ایرانی بودن را تحمل کنیم.
گاهی برخی تحلیلها در بین مردم چنان رواج پیدا می کند که آدم خیلی به خودش جرات نمی دهد با آنها مخالفت کند و اصلا به ذهنش هم نمی رسد که در آنها تردید کند. این گونه تحلیلها معمولا مظهر وفاق ملی اند و از راننده خط آزادی – رسالت گرفته تا آن کاریکاتوریست تورنتو نشین همه بر سر آن توافق دارند! یکی از این تحلیلها، گناه خودروسازها در ترافیک، آلودگی هوا، مصرف سوخت و هر مشکلی است که پای یک چهارچرخه وسط باشد.
من هم موافقم که خودروسازی در ایران هزار و یک مشکل دارد، وابسته به دولت است، رقابتی نیست، نافی حق انتخاب مصرف کننده است، بهره وری آن پائین است و همه این گونه ایرادها که کمابیش درست و قابل دفاعند. اما اینکه دور ریختن بنزین و طبعا مشکل ترافیک و آودگی هوا را به تولید زیاد و بی کیفیت خودرو ربط بدهیم قابل مناقشه است.
بگذارید مقایسه ای بکنم. تهران با وسعت 700 کیلومتر مربع به ازای هر 1000 نفر 214 ماشین دارد، اما لندن با 361 کیلومتر مربع 365 ماشین، دوبلین با 433 کیلومتر 377 ماشین، کپنهاگ با 90 کیلومتر مربع وسعت 208 ماشین به ازای هر 1000 نفر ساکن خود دارند. حتی بخارست با 238 وسعت، 194خودرو به ازای هزار نفر دارد. مادرید، لیورپول، پراگ، بوداپست و دهها شهر بزرگ دیگر در دنیا هم همگی با وسعتی به مراتب کمتر از تهران ماشینهای بیشتری را در خود جای داده اند. پس این تصور متداول را که تعداد خودروها در تهران زیاد است را اساسا فراموش کنید.
شاید برخی معتقد باشند مصرف بنزین خودروهای ایرانی زیاد است. این حرف اگرچه به صورت نسبی غلط نیست اما آنقدرها که جدی گرفته می شود اثر ندارد. زیرا اولا خودروهای ایرانی هنگامی که از کارخانه خارج می شوند مصرف بنزین شان خیلی بیشتر از خودروهای با قیمت متوسط خارجی نیست. این اختلاف در مورد خودروهای با کاربری مشابه، کمتر از ده درصد است. البته در مورد خودروهای دیزلی (که البته سواری اش در ایران متداول نیست) و خودورهای دوگانه سوز داستان متفاوت است که الان موضوع بحث من نیست. ثانیا مصرف بیشتر بنزین توسط خوروهای با چند سال عمر، بیشنر به علت تنظیم نبودن موتور و کاربراتور و بی توجهی ایرانیها به اصول نگهداری درست ماشین است. ما از ماشین زیاد و بد استفاده میکنیم و علت اصلی آن پائین بودن هزینه سفر با خودرو شخصی در ایران است که یکی از اصلی ترین مولفه هایش قیمت بنزین است. بنزین ارزان باعث شده برایمان مهم نباشد که موتور ماشینمان را مدام سرویس کنیم یا فراموش کنیم که نباید برای خرید دو کیلو میوه، یک ماشین نیم تنی را به حرکت انداخت.
کامنتهای نوشته قبلی من در مورد سهمیه بندی بنزین منشا نوشتن یادداشتی در هم میهن شد با نام "رانندگان تاکسي، برندگان سهميهبندي بنزين" دوستانی که در مورد آن مطلب نقد داشتند بد نیست این یادداشت را بخوانند:
جملات بعدی که می خوانید با لحن و حس و حال همیشگی نویسنده این وبلاگ سازگار نیست. اگر دوست دارید تصورتان از من همانطور پاستوریزه و بهداشتی بماند این جملات را نخوانید. اما بعد:
برخی آدمها در سیاست ایران پیدا میشوند که تجسم عملی ابتذال هستند. فکر نکنید من چون به لحاظ سیاسی با آنها اختلاف نظر دارم مبتذل شان می دانم. نه اینطور نیست. مثلا از نظر من باهنر مبتذل نیست یا عسگراولادی مبتذل نیست حتی از نظر من افرادی نظیر پور محمدی و فلاحیان و ری شهری که سابقه خون آلودی دارند و حتی دیدن تصویرشان در تلویزیون می تواند نور را در نگاه من تاریک کند باز هم مبتذل نیستند. مبتذل کسی است که احساس تحقیر آدم را بر می انگیزد. کسی که وقتی نگاهش میکنی احساس میکنی ناتوانی و ضعفهای ذاتی اش از او موجودی ترحم برانگیز ساخته و بینوا خودش هم نمی داند. کسی که دروغ میگوید از سر تفریح یا شاید هم از سر بیماری اما قطعا نه از سر مصلحت! اگر میخواهید مصداقش را بیابید این مصاحبه شکوری راد را با شرق بخوانید. فکر نکنید من عاشق دفتر تحکیم وحدتم که نقدهای زیادی هم به آن دارم (که شاید این روزها یا اینجا یا در روزنامه ای منتشرشان کنم) اما شکوری نمی داند که در حرفهایش چقدر دروغ گفته است؟ از آن بدتر نمی داند در این تحلیلهای بی خردانه اش چه بی اخلاقی عظیمی در حق بسیاری از دانشجویان دیروز نهفته است؟ شکوری راد از کسانی که او را کمی از نزدیکتر می شناسند و در جریان پشت صحنه روابط دانشجویان با مشارکت و سازمان مجاهدین انقلاب هستند خجالت نمی کشد؟
من با تجربه ای که در بخش حمل و نقل دارم به همراه اندک چیزهائی که در معاینه فنی خودرو دیدم فکر نمیکنم سیستم سهمیه بندی بنزین که دولت اعلام کرده به غیر از تاکسیهای گازسوز برای کس دیگری مشکل ایجاد کند. به همین دلیل ریشه آشوبهای دیشب در کشور را بیشتر سیاسی و اجتماعی می بینم تا اقتصادی. از یک طرف بی اعتمادی مردم به حکومت را نشان میدهد که هیچ اطمینانی به حرف حکام ندارند و ترجیح می دهند با ذخیره کردن بنزین ریسک خودشان را کم کنند و از طرف دیگر میل درونی شده شورش و هرج و مرج و زدن و شکستن و حالش را بردن!
وقتی آفتابه دهن ملت میکنی و در خیابان می چرخانی اش نباید انتظار داشته باشی که بنشیند و آرام نگاهت کند. همان جوانکی که به اسم اوباش آماج عقده گشائی چند سرباز و عده ای اهالی محل می شود به وقتش اینطور تلافی می کند وگرنه آتش زدن فروشگاه شهروند چه ربطی به سهمیه بندی بنزین دارد.
در آن روزهائی که 33 فعال جنبش زنان تازه آزاد شده بودند و بحث پول خارجی در وبلاگها و مطبوعات راه افتاده بود به من خیلی سخت گذشت. نه به خاطر زندان رفتن دوستانم و فشارهائی که کم و بیش می آمد و می آید بلکه به خاطر فضای سنگینی که در وبلاگستان راه افتاده بود و این فحش پول خارجی که در دهان بعضی معرکه گیران خلی مزه کرده بود.
آن روزها هر چه من به دوستانی مثل شادی صدر و محبوبه و نسرین و آسیه و بقیه میگفتم کمی حرف بزنید و جواب بدهید آنچنان اعصابشان خراب تعطیل شدن راهی بود و نگران پرونده های زنان بینوائی بودند که با پلمپ شدن راهی معلوم نبود چه بر سرشان می آید که اصلا فحشها و تهمتها را نمی شنیدند. من از یک طرف شاهد این غم و غصه بودم و از یک طرف در زندگیهای شان و زندگیهای مان میدیدم که چطور همه محتاج نان شب هستیم. می دیدم چطور اینها که متهم به خوردن پول خارجی هستند نگران قسط و اجاره آخر ماه اند و چطور یکی موبایلش را می فروشد و دیگری دنبال قرض و وام است. در آن موقع تنها تهیه گزارشی از عملکرد راهی از من ساخته بود برای ثبت در تاریخ و من که خودم در این دوسال شاهد زحمتهای شادی و محبوبه و آسیه و بقیه بچه ها بودم باز هم هنگامی که دوباره فهرست پرونده ها و نتیجه هر یک را نگاه میکردم از این همه تلاش و پیگیری حیرت می کردم.
راهی در طول دو سال 1000 زن اغلب کم درآمد را یاری داده بود. در میان این 1000 زن دهها مکرمه که این روزها همه او را می شناسید وجود داشت. آیا شما که این چند روزه از توقف سنگسار مکرمه این همه خوشحال شدید (باید هم می شدید) یک صدم آن از تعطیلی موسسه ای که دهها مکرمه را بی سرو صدا نجات داد هم ناراحت شدید؟
چند روز پیش علی معظمی تماس گرفت که زنی میخواهد از شوهرش جدا شود چون این مرد کثیف به دو دختر نوجوان خود هم رحم نمیکند. اما دادگاه درخواست طلاق را قبول نکرده و زن ناچار است یا شاهد تجاوز شوهرش به دخترانش باشد یا کاری را کند که امثال مکرمه و دهها زن بی پناه دیگر میکنند: شوهرکشی، فرار از خانه یا شاید هم تحمل! علی می گفت بچه های راهی می توانند کمک کنند، چه پاسخی می دادم؟ باید می گفتم راهی تعطیل شده و بچه ها دنبال نان شب هستند؟ آیا فکر میکنید مکرمه اولین زنی است که توسط این زنان شجاع و از خود گذشته از گودال سنگسار بیرون کشیده شده یا از بالای دار پائین آورده شده؟ آیا از دهها زنی که از زیر مشت و لگد شوهران و برادرانشان نجات یافتند خبردار شدید؟ آیا از دختران جوانی که از ترس پدر و برادر به راهی پناه می آوردند چیزی می دانید؟ آیا می دانید اگر راهی نبود فاصله این زنان تا سرنوشت مکرمه چقدر کوتاه می شد؟ چند نفر از شما که دغدغه حقوق بشر و حقوق زن دارید از سنگینی برچسب پول خارجی نترسیدید و از شادی صدر دفاع کردید؟ کدامتان شهامت این را داشتید که بگوئید چه اشکالی دارد پول یک موسسه خیریه هلندی صرف نجا ت امثال مکرمه شود؟ کدامتان به خودش زحمت داد کمی وارد زندگی خصوصی شادی شود و ببیند این پول خارجی کجاست؟ خرج چه شده؟ کدامتان الان به خودش زحمت می دهد ببند خرج این یک هفته گرفتاری و سفر و بی خانمانی آسیه و شادی از کجا می آید؟ کدامتان فقط یک روز مانند اینها زندگی کردن را تحمل می کنید؟ کدامتان حاضرید برای نجان جان یک زن اعدامی فقط چادر سرتان کنید و هم کلام پاسبان و زندانبان و قاضی ... شوید؟
اینها را برای دفاع از کسی نگفتم فقط خواستم به یاد شما و خودم بیاورم که چقدر فراموش کار و عافیت طلبیم و چقدر برخی آدمها بزرگ و ایثار گرند.