تبليغاتX
ساز مخالف

دیکتاتوری ما را به خودش معتاد کرده، هوش از سرمان برده، حساسیتهای مان را از دست داده ایم همه چیز برای مان قابل قبول شده مهم نیست که فاجعه چه باشد و در چه حجم، چرا که ما اصولا فاجعه را نمی بینیم. قریب به پنچاه روز است که حدود بیست تا سی نفر از دانشجویان را بازداشت کرده اند هفته پیش پانزده بیست نفر دیگر را هم گرفته اند. اغلبشان نه ملاقاتی داشته اند و نه تماسی، سعید حبیبی ناپدید شده هیچ کس نمی داند کجاست. در استانهای مرزی هر روز به بهانه ای ملت را بازداشت می کنند. جوانی را در سنندج سر جلسه امتحان بازداشت کرده اند دو هفته بعد  به خانواد اش خبر می دهند بیائید قبرش را نشانتان بدهیم. دو روز هوای مملکت سرد شده نان لواش در رشت می شود هزار تومن، گاز شاهرود یک ماه است قطع است همینطور در خیلی بخشهای مازندران و گیلان و آذربایجان و کردستان. در ماه گذشته تقریبا هر هفته یک شب برق ما قطع بوده و طبعا شوفاژ هم. نیروی انتظامی آمار می دهد که از ابتدای طرح امنیت اجتماعی در تابستان حدود 900 هزار نفر ارشاد شده اند یعنی تحقیر شده اند یعنی شخصیتشان لگدمال شده. سطح مطالباتمان به اینجا رسیده که کروبی را به مجلس راه بدهید، که چهار تا چهار تا زن گرفتن را درقانون تشویق نکنید، که بزرگواری کنید اجازه دهید سایز شلوارمان را خودمان انتخاب کنیم. اغلب شاخصهای اقتصادی وضعیتی به مراتب بدتر از تمام دوران بعد از انقلاب دارند. موجوداتی که اگر بنابر دانش و راستی بود حتی لیاقت چوپانی نداشتند حاکم بر مقدراتمان شده اند. فقر و چادر به جذابیتهای توریستی کشور بدل شده اند.

اما هیچ کدام از اینها فاجعه نیست فاجعه خود مائیم که اینها را نمی بینیم.

+ نوشته شده در شنبه 1386/10/29ساعت 16:42 توسط نیما نامداري |

فشار گاز آنقدر کم شده که داخل خانه هم یخ کرده ایم. برف شل و ولی هم بیرون می آید و نگرانم دو ساعت دیگر نتوانیم از این بالای کوه که ما هستیم به تالار وحدت خودمان را برسانیم و این بلیتهای تئاتر افرای بیضائی روی دستمان باد کند.

خواندن این نوشته بهمن دارالشفائی کک به تنبان آدم می اندازد که در مورد انتخابات مجلس بنویسد. من فعلا ترجیح می دهم به یکی از مولفه هائی که بهمن و دوستان همنظر با او در نظر نمی گیرند اشاره کنم آن هم مولفه «زمان» است. وزیر اقتصاد انگلیس پس از جنگ جهانی دوم اقتصاددان معروفی بود به نام جان مینارد کینز که معتقد بود برای غلبه بر رکود پس از جنگ باید دولت با سیاستهای مالی در اقتصاد مداخله کند. در مقابل منتقدان او می گفتند اثر این کار کوتاه مدت است و در بلند مدت اثرات منفی خواهد داشت. کینز با ظرافت پاسخ میداد: « در بلند مدت همه ما مرده ایم »!

حالا قضیه ما و انتخابات و اصلاح طلبان درون حاکمیت هم چنین وضعی پیدا کرده. من در تمام انتخابات اخیر طرفدار رای دادن بودم اما این روزها تردید کرده ام. حقیقتا دستم به رای دادن نمی رود. وقتی خودم را واکاوی میکنم می بینم دچار ناامیدی محض شده ام زیرا امیدی ندارم با این بازی انتخابات، در طول عمر من تغییر قابل توجهی رخ دهد دست کم در آن حد که از عقده ای و افسرده شدنم جلوگیری کند. شاید به قول بهمن تنها راه بهبود شرایط در بلند مدت همین مشارکت محدود سیاسی و نشستن در انتظار تغییرات تدریجی و بطئی باشد اما به قول کینز در بلند مدت همه ما مرده ایم.

برای من و خیلیهای دیگر اصلی ترین انگیزه برای مشارکت در انتخابات این بود که امید داشتیم در اثر رای آوردن اصلاح طلبان، راه برای تغییرات سریعتر هموار شود و گرنه من کجا خواب این را می دیم به امثال بهزاد نبوی و شکوری راد و هاشمی رفسنجانی رای بدهم؟ بعد از دوازده سال این گونه رای دادن، از منظر لذت بردن از زندگی، من عقب تر از دوازده سال پیش ایستاده ام و مگر من چند سال دیگر زنده هستم؟ آیا با این روند سی سال دیگرم از امروزم بهتر خواهد بود؟ یعنی آنقدر بهتر شده که دلخوشیهای ناچیز و پیش پا افتاده مرا برآورده کند؟

بهمن به من می گوید آینده ایران اینطور بهتر می شود اما من سوال می کنم آینده من، خود من، چطور بهتر می شود؟ آدمها سبک و سنگین می کنند که با ادامه بازی فعلی در چشم انداز مابقی عمرشان چقدر احتمال رضایت می دهند؟ اغلب مردم که غرق مشکلات اقتصادی هستند حس نمی کنند که با آمدن این و رفتن آن، وضع معیشت و رفاه شان تغییر محسوسی کند به همین دلیل است که عملا نیمی از مردم در هیچ انتخاباتی شرکت نمی کنند. اما برای آدمی مثل من که حداقلی از رفاه برای معیشت متوسط را دارد مساله اصلی این است که چقدر حوزه خصوصی من محترم می ماند و حکومت به آن تجاوز نمی کند. یعنی چقدر در زندگی شخصی خودم می توانم آنطور زندگی کنم که دوست دارم. فعلا که حوزه خصوصی ما تبدیل به فاحشه ای صلواتی در حاشیه خیابان جمهوری اسلامی شده و این بازی انتخابات هم بعید است که اوضاع را در بیست یا سی سال آینده بهتر کند.

واضح است که آمدن اصلاح طلبان می تواند موجب بهبود محدودی در سیاست گذاریهای حاکمیت شود اما تاثیر این بهبود در زندگی شخصی و روز مره من آنقدر ناچیز است که ترجیح می دهم روی آن حساب نکنم. شاید به همین دلیل است که دوستان مذهبی تر (که زندگی روزمره و سبک زندگی شان تعارض کمتری با خواست حکومت دارد) و یا دوستانی که در خارج از کشور هستند ( وطبعا زندگی روزمره شان تحت تاثیر رفتار و شعور حکومت نیست) می توانند از من دور اندیشتر و ملی گراتر باشند. آنها نگران آینده ایران هستند و دغدغه مسائل کلان و سیاستگذاریهای عمومی را دارند مسائلی که اگر بهبود مهمی هم پیدا نکردند باز بر روی زندگی عادی این دوستان اثر زیادی نخواهد گذاشت اما من نگران همین لحظه های عمرم هستم که به سرعت می گذرند. آنها از سر بزرگواری و میهن دوستی نگران ایران هستند اما من از سر عجز و خودخواهی نگران خودم هستم!

مثلا در مساله حجاب فرق کروبی و خاتمی و هاشمی و مصباح یزدی چقدر است؟ بیشتر از چند سانتیمتر بالا و پائین بودن مانتو؟ آیا یک دختر سی ساله می تواند در چشم انداز عمر خود روزی را ببیند که موهایش وسط خیابان باد بخورد؟ من آیا می توانم روزی را در ایران تصور کنم که در آن روز اگر آنقدر حس عشقم به نسرین بالا زد که خواستم وسط خیابان ببوسمش یک سبزپوش عقده ای مدعی من نشود؟

چنین شرایطی است که امثال مرا به این صرافت می اندازد که چرا به تغییر قاعده بازی فکر نکنیم. حکایت کلافی است که گره کور خورده: من دو گزینه دارم یکی اینکه بنشینم و با حوصله کلاف را از اول باز کنم که دو روز کار می برد و دیگر آنکه اصلا کلاف را دور بیاندازم و فکر کلاف دیگری باشم. من اگر بدانم که  فقط یک روز فرصت دارم قطعا گزینه دوم را انتخاب خواهم کردم حتی اگر موجب گدائی کلاف جدید از همسایه باشد. به گمان من رای دادن به اصلاح طلبان حتی از گزینه اول هم بدتر است زیرا فقط منجر به کورتر شدن کلاف می شود.

+ نوشته شده در جمعه 1386/10/21ساعت 16:27 توسط نیما نامداري |

پرستو مطلبی در جواب نقد من به آش نذری فعالان زن نوشته که به گمان من جواب نیست دقیقا همان چیزی است که من به آن نقد دارم یعنی فقدان چارچوب تئوریک. من قصد ادامه بحث را ندارم. اما از این دو پاراگراف پرستو نمی توانم راحت عبور کنم:

گاهي بعضي انتقادهاي از دور به كمپين يك ميليون امضا كه پيشروي مطرح كننده كف مطالبات عموم زنان ايران بوده است و اولين بار شيوه رودر رو و چهره به چهره را براي ارتباط هر چه بيشتر با زنان عادي جامعه در پيش گرفته،‌خيلي سنگين است آن هم وقتي بديلي نه پيشنهاد مي‌شود و نه انجام مي‌شود (بديلي براي ارتباط با زنان عادي و نه زنان مجلس و تصميم گير).
... گاهي حتي وقتي نقدهاي تامل برانگيز هم با ادبيات كنايه‌آميز و نه چندان اخلاقي و مقايسه‌اي نامناسب بين روشهاي متفاوت و غير قابل قياس ( مثل شيوه خواست آزادي دو نفر و شيوه اعتراض به زنان مجلس براي فلان لايحه) بيان مي‌شود، ناديده مي‌ماند. اگر هدف پيشبرد خواسته‌هاي زنان ايران و تقويت جنبش زنان است، و نه دامن زدن به شكاف بين افكار متفاوت و روشهاي مختلف، روشهاي هوشمندانه‌تري انتظار مي‌رود.

کجای آن نوشته غیر اخلاقی بود؟ از توصیه برای هوشمندتر بودن هم به عنوان نصیحت اخلاقی یک دوست ممنونم اما به گمانم همین اعتماد به نفس زیاد دوستان است که منجر به ندیدن نقدها و استغنا از تئوری و تجربه دیگران شده است.

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/10/19ساعت 11:47 توسط نیما نامداري

خبر « استقرار همه مديران شهرداري در مرکز کنترل ترافيک از ساعات اوليه امروز: ترافيک شهر تهران لحظه به لحظه کنترل مي‌شود» را ديدم ياد تجربه خودم افتادم. به نظرم اين كارها صرفا به درد رفع عذاب وجدان مديران و ژست فعال بودن مي‌خورد و تاثير قابل توجهي در وضعيت شهر ندارد.

عليرغم تجربه جنگ هشت ساله، در مديريت شرايط ويژه كارنامه موفقي نداريم. نمونه‌اش همين برف امروز. با اينكه هواشناسي از چند روز پيش اعلام كرده بود اين هفته بارش شديد برف و كاهش دما رخ خواهد داد اما باز هم همه غافلگير شدند. چند سال پيش كه در معاونت ترافيك شهرداري تهران بودم از نزديك اين شرايط را تجربه كردم. خيلي جالب بود، مديران شهري هيچ كار مهمي نمي توانستند بكنند. صرفا در مركز كنترل ترافيك جمع مي شدند و از دوربينها خيابانها را نگاه مي كردند. كارگران و نيروهاي خدمات شهري هم كه به صورت بي نظم و بر اساس تجربه فردي در خيابانها و بزرگراههاي شهر پراكنده بودند و هر كسي هر كاري كه به عقلش مي رسيد انجام مي داد. ابزار مناسب براي اين شرايط هم خيلي در كشور وجود ندارد. البته بخش اعظم مشكل ناشي از اشكالات هندسي معابر، معيوب و خراب بودن امكنات شهري (كانالها، نهرابها، علائم، امكانات امداد و نجات و ...) و از اين دست نكاتي بود كه به صورت ضربتي و كوتاه مدت قابل رفع نبود اما به محض تمام شدن شرايط ويژه همه چيز فراموش مي شد تا سال بعد. مثلا يادم است در همان موقع بر اساس تجربه سالهاي قبل، حدود 300 نقطه آبگرفتگي شديد در تهران شناسائي و دلايل هر كدام مشخص شده بود كه اگر در طول فصلهاي گرم سال شهرداري دلايل اين‌ابگرفتگيها را مرتفع ميكرد مشكل تا حدود زيادي حل مي شد. اما به محض پايان بارندگي، مساله فراموش مي شد تا بارندگي بعد. از اين مثالها متعدد وجود داشت. اگر درست يادم باشد معضل برف روبي در اردبيل منجر به تغيير شهردار و دادگاهي شدن او شده بود.

همان موقع براي من جالب بود كه مگر در جاهاي ديگر دنيا برف نمي آيد، آنها چه مي‌كنند؟ با يك گوگليدن ساده مي شد فهميد كه در ممالك سردسير در كنار برف‌روبي، Anti-Icing هم ميكنند يعني سعي مي‌كنند از يخ زدن و نشستن برف بر روي معابر پيشگيري كنند. كار پيچيده و عجيب و غريبي هم نبود. با كمك برخي دوستان كه روي اين تكنيك كار كرده بودند تلاش كرديم آن را در برخي بزرگراهها كه مي دانستيم احتمال يخ بندان بيشتري دارند (مثلا حقاني و بخشهائي از نيايش و چمران) امتحان كنيم. اما نتوانستيم بدنه شهرداري را براي استفاده گسترده از آن غالب كنيم. علاوه بر مقاومتي كه هر سازمان در مقابل تغيير از خود نشان مي‌دهد اصولا فضاي شهرداري بيشتر به كارهائي كه به چشم مي‌آيد تمايل دارد. يعني خيلي دوست دارند شرايط ويژه و بحراني شكل بگيرد تا آن وقت مثل قهرمان حاضر شوند و بحران را مديريت كنند( البته اگر بتوانند)

+ نوشته شده در یکشنبه 1386/10/16ساعت 17:54 توسط نیما نامداري |

نقد كردن در ايران كار سختي است. تقريبا غير ممكن است چون مخاطب ايراني نقد (كه شامل خودم هم مي‌شود) عادت ندارد از پيش قضاوتها و كليشه‌هاي ذهني‌اش فاصله بگيرد. مدام فضا را دوقطبي كرده و تلاش مي‌كند هر نقدي را به يكي از دو قطب مخالف (سياه و سفيد) بچسباند. به ويژه اگر سوژه نقد به احساسات و اعتقادات مخاطب گره خورده باشد. با اين اوصاف، انتقاد علني از گروههاي خارج از حكومت به ويژه اگر زير ضرب قدرت باشند قطعا يك انتحار است و براي منتقد دردسر به بار مي‌آورد.

پختن آش نذری برای آزادی مریم حسن خواه و جلوه جواهري برای من تا آن حد قابل تامل بود كه نمي‌توانستم بی توجه از کنار آن عبور کنم اما به دلیل زندانی بودن این دو ترجیح دادم نقد این حرکت را برای پس از آزادی آنها بگذارم که خوشبختانه اکنون این اتفاق خوشایند رخ داده و این دوفعال جنبش زنان از زندان آزاد شده اند.

فضاي سرشار از سوتفاهم موجود وادارم مي كند ابتدا تاكيد كنم كه نه مخالفتي با نذر و توسل دارم و نه پختن آش نذری و برپا کردن سفره ابوالفضل و ختم انعام و از این گونه سنتهای آئینی را کوچک می شمارم. در پختن آش نذری هم به خودی خود هیچ نکته ای نیست که عجیب باشد، نکته تعجب برانگیز دیدن کسانی است در کنار دیگ نذری که تا دیروز فمينيست‌هاي اسلامي را به روشن نبودن تکليفشان با خود متهم می کردند و تحقیرشان می کردند که به‌جاي طي مسيري آگاهانه، به اقتضاي شرايط عمل مي‌کنند تا «نم‌نم باران» را بدون «بيم و مقاومت» تداوم بخشند و از زير «رگبار تند باران» جان سالم به‌در برند. حال امروز همین دوستان عکسهای ملاقه به دستشان در پای دیگ آش نذری منتشر می شود که برای آزادی فعالین زن زندانی دست به دامان ائمه و اعاظم دین شده اند.

هدف من از این یادآوری، دفاع از فمینیستهای اسلامی نیست زیرا نه ربطی به موضوع دارد و نه اصولا اعتقاد چندانی به مشکل گشا بودن فمینیسم اسلامی برای زن ایرانی دارم. اما این یادآوری نشانه خوبی است برای نمایان کردن مشکل مهمتری که من آن را «نداشتن چارچوب تئوریک» می خوانم.

ای کاش دوستان ما به جای اینکه خود برپا کننده مراسم و آشپز این آش باشند و به جای اینکه هدف از این مراسم را توسل به ائمه برای قبول حاجت (یعنی آزادی جلوه و مریم) بدانند به یکی از هزاران مجلسی می رفتند که در خانه های این شهر از سوی زنان مذهبی و از سر صداقت و اعتقاد برگزار شده و با آنها از خواسته های ارزشمند کمپین یک میلیون امضا سخن می گفتند و در کنارش از زنانی که صادقانه به کرامات مذهبی و سنتهای آئینی پایبندند می خواستند نیابتا دعا و نذر برای تحقق حاجت فمینیستهای سکولار را فراموش نکنند.

یقین دارم عده ای از خوانندگان این نوشته خواهند گفت اغلب زنان ما مذهبی هستند و برای جلب اعتماد آنها باید به زبان و شیوه خودشان با آنها سخن گفت. قطعا من هم موافق این قضاوتم اما در این مراسم آش پزان و آش خوران چنین معنائی نمی بینم. جمعی از فمینیستها که اغلب قریب به اتفاقشان در اعتقادات فردی سکولار هستند (مانند خود من) و در فعالیتهای کنشگرانه و اجتماعی شان موکدانه معتقد به کنشهای غیرمذهبی هستند در خانه یکی از خوشان جمع شده و مانند یک مهمانی خصوصی با هم آش رشته پخته اند. من در این مهمانی هیچ حضوری از زنان عادی جامعه نمی بینم هیچ نشانه ای از گفت و گو با زنان سنتی نمی بینم. مگر اینکه فرض کنیم زنان سنتی جامعه ما وبگرد شده و پس از خواندن خبر این مراسم در وب سایت کمپین یک میلیون امضا می فهمند که آن کمپین را چنین زنانی می گردانند. ضمن اینکه در انتخاب نمادها و نهادهای سنت بهتر است ابتدا به سراغ آنها رفت که برای ایجاد آگاهی جنسیتی استعداد بیشتری دارند. آیا نذر و نیاز که مولد ذهنیت تقدیرگرائی و القا کننده تن دادن به سرنوشت محتوم است انتخاب مناسبی برای شروع چنین دیالوگی است؟

حضور در میان زنان مذهبی و گفت و گو با آنان و تلاش برای افزایش آگاهیهای جنسیتی آنها کاری است که بی هیچ تردید باید انجام داد و سالها است بخش قابل توجهی از فمینیستهای میانه رو (سکولار یا مذهبی) بی سر و صدا به آن مشغولند و گاهی از این بابت متهم به مصالحه و کندروی شده و مستحق دشنام «فمینیست اسلامی» شده اند (تا همین اواخر فمینیست اسلامی در جنبش زنان مانند لیبرال در اوائل انقلاب بود، چیزی در مایه های دشنام سیاسی). اما این مراسم و پر و بال رسانه ای دادن به آن بیشتر شبیه ارسال سیگنالی برای حکومت است که ما سر ستیز با مذهب نداریم (که سیگنال مثبت و قابل دفاعی است) در این صورت دوستان یک عذرخواهی به همه کسانی که در سالیان گذشته به دلیل فعالیتهای مشابه متهم به کندروی و سنت گرائی و فمینیست نبودن شده اند بدهکارند.

به هیچ وجه قصد مچ گیری ندارم که بخواهم اثبات کنم چنان بودید و چنین شدید. تنها می خواهم نشان دهم منشا چنین تناقضهائی نداشتن چارچوب تئوریک است که می تواند موجب رفتارها و گفتارهائی شود که به دلیل ناسازگاری و ناهماهنگی درونی اثر یکدیگر را خنثی کرده و توان مجموعه را هدر می دهند. به عنوان مثال اگر دوستان کمپین یک میلیون امضا استراتژی مطالبات حداقلی در تغییر قوانین را دنبال می کنند تا جائیکه متوسل به تفاسیر نیم بند امثال حجت الاسلام غرویان (شاگرد و یار نزدیک آیت الله مصباح) می شوند دیگر نباید با آن دسته از رسانه های خارج از ایران که از نگاه امثال آقای غرویان بلندگوی شیطان بزرگ هستند گفت و گوهای صمیمانه کنند. یا اگر به دنبال جلب اعتماد بخش میانه روی حکومت و سیستم قضائی و امنیتی هستند ناچارند حتی بر خلاف میل باطنی از رفتارهائی نظیر تجمع در خیابان صرفنظر کرده و راهی لابی نهادهای قدرت شوند.

اما نداشتن چارچوب تئوریک منجر به این می شود که ابتدا عمل کنند سپس برای آن تئوری ببافند و با استفاده از شعر و قصه و متنهای ادبی و احساسات گرائی، وضعیت موجود (هزینه زیاد و دست آورد کم) را که محصول نداشتن تئوری صحیح است، گریز ناپذیر و در عین حال قهرمانانه نمایش دهند. معمولا عوام پسندانه هم این شرایط توجیه شده و آن را به باز بودن درهای تشکیلات نسبت می دهند.

اما واقعیت آن است که تجربه تمام دنیا نشان داده هر حرکت جمعی نیازمند سازماندهی و داشتن تئوری حرکت است. تئوریها اصالت ذاتی ندارند بلکه بر اساس مقتضیات زمانی، مصالح حرکت جمعی و نهایتا فرصتها و تهدیدهای محیطی شکل گرفته و انتخاب می شوند. اما یک چارچوب تئوریک وجود دارد که نخ تسبیح تمام تئوریهای کوتاه مدت و رفتارهای مقطعی است. چارچوب تئوریک است که تعیین می کند در هر زمانی چه کاری به صلاح است. این چارچوب مانع می شود که هم چوب را بخورید هم پیاز را!

این چارچوب تئوریک ضمن آنکه بازتاب دهنده آسیب شناسی و نوع جهان بینی اعضای یک تشکیلات است به منزله محک و قطب نمای انتخاب در شرایط تناقض آمیز هم عمل می کند. شاید شرایط اقتضا کند میان «محبوب بودن» و «مفید بودن» ناچار به انتخاب شویم. نمی توان در یک زمان هم رادیکال بود و هم میانه رو، چارچوب تئوریک است که معلوم می کند آیا باید زندان رفت یا نه؟ سقف به صرفه بودن زندان و سرکوب شدگی تا کجاست؟ آیا باید در هزینه های دیگر کنشهای اعتراضی (قومیتها، کارگران و ...) شریک  شد یا پتانسیل محدود جنبش زنان را صرف مساله زنان کرد؟ بین حمایت رسانه ای رادیوهای خارجی و جلب اطمینان سیستم قضائی و امنیتی کدام را باید انتخاب کرد؟ اگر اولی را انتخاب کردیم آیا باید باز بر روی مطالبات حداقلی متوقف بمانیم؟ و اگر دومی را انتخاب کردیم می توانیم به عنوان مثال آشکارا از اجباری بودن حجاب انتقاد کنیم؟ چارچوب تئوریک، نت موسیقائی است که ارکستر را همنوا کرده و آهنگ را در گوش مخاطب موثر و خوشایند می کند.

تمام انتخابهای فوق به تنهائی مثبت و قابل دفاع هستند اما انخاب همزمان آنها ممکن نیست. هنگامی که وارد یک حرکت جمعی در فرایندی بلند مدت می شویم در معرض انتخاب مداوم هستیم و ناچاریم به پیامدهای انتخابهامان گردن نهیم. بر همین اساس است که نمی توان از مشاهده همزمان توسل به ائمه و برخی رفتارهای رادیکال دیگر(که طرح صریحشان گزک به دست محتسب می دهد) تعجب نکرد.

+ نوشته شده در جمعه 1386/10/14ساعت 19:16 توسط نیما نامداري

بخش قابل توجهی از کار ما در سایت میدان زنان معطوف روشنگری درباره لایحه حمایت خانواده شد؛ می خواستیم نشان دهیم که این لایحه، لایحه حمایت از خانواده مردسالار است؛ گوشه- کنارهای ضد زن آن را زیر ذره بین قرار دادیم و درباره آن نوشتیم اما از همان ابتدا هم می دانستیم که تنها نوشتن و روشنگری درباره لایحه کافی نیست. می دانستیم بسیاری از زنان نه به اینترنت دسترسی دارند و نه حتی روزنامه هایی را که می خواستیم پلی باشد بین حرفهای ما و ذهن آنها، می خوانند. اما این را هم می دانستیم که همه زنان، صرفنظر از تفاوتهایی که از نظر عقیده، طبقه و تحصیلات با هم دارند، به محض اینکه درباره مفاد لایحه آگاهی پیدا کنند، در مخالفت با آن یکصدا و هم عقیده هستند. نیاز به راهی داشتیم که زنان را از مفاد لایحه آگاه کند و صدای اعتراض آنها را به تصمیم گیران درباره لایحه برساند. نیاز به راهی داشتیم که روند تصویب لایحه را متوقف کنیم.

پ.ن: به دلایلی جمله پایانی این پست را حذف کردم با پوزش از پرستو که در مورد همین جمله کامنت گذاشته بود.

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/10/11ساعت 22:27 توسط نیما نامداري |

برخي داستانهاي عاشقانه را كه ميخوانم حس بدي پيدا مي كنم. اين حس من از گونه احساسات محترم و قابل افتخار نيست اما هست يعني وجود دارد. مصطفي مستور مجموعه داستاني به نام "من داناي كل هستم" دارد مجموعه بدي نيست خوب هم نيست. دو سه داستان دارد كه اين حس نامحترم را در من به حد نهايت مي‌رسانند.

فكر كنيد روابط عجيب و غريب عاشقانه‌اي كه در روايات كهن آمده (ليلي و مجنون، فرهاد و شيرين، ويس و رامين و قس علي هذا) بخواهد در عصر حاضر تكرار شود. چيز مسخره‌اي مي‌شود مثل داستاني كه در همين كتاب آمده به نام "و ما ادريك ما مريم" (اسم داستان هم مسخره است، نه؟) فكر نكنيد من معتقدم در دوران جديد اين عشقها وجود ندارد بلكه بدتر، اصلا به وجود آن در گذشته‌ها نيز قائل نيستم. اما وقتي در روايتهاي كهن مي‌آيد در كنار مابقي اغراقها و فريبهاي تاريخي و ادبي، قابل لذت بردن مي‌شود يا جهل ما به واقعيت گذشته احتمال وقوع آن را از صفر اندكي بالاتر مي‌برد.

داستانهاي جديد عاشقانه تا وقتي كه در مورد كشش ميان دو تن، دو بدن، هستند تا وقتي كه واقعيت محترم شهوت را بازتاب مي دهند براي من دوست داشتني و شيرين هستند اما به محض اينكه پاي كشف و شهود و الهام و شعر و جنون و ... به ميان مي‌آيد ديگر لطفي ندارند. تبديل به توصيف كسل كننده ادا و اطوارهاي تصنعي و بيمزه مي‌شوند.

+ نوشته شده در دوشنبه 1386/10/10ساعت 9:54 توسط نیما نامداري |

کامنتها و واکنشهای برخی دوستان در مورد مطلب قبل نشان می دهد که شتاب زده نوشتن من سوتفاهم آفریده. من هیچ مشکلی با جشن چلچراغ ندارم. اصلا من چه کاره هستم که بخواهم تعیین تکلیف کنم دیگران باید از چه کارهائی لذت ببرند. خیلیها چلچراغ می خوانند و از فضایش لذت می برند و طبعا در جشنهایش هم حاضر هستند. نکته من چیز دیگری است. من با تحلیلهای سیاسی که اصلاح طلبان بار این گونه برنامه ها می کنند مشکل دارم. این حس طلبکاری خاتمی و دوستانش از آنها که تندرو می نامندشان مرا عصبی میکند. انصافا خدا خاتمی را دوست داشت که بعد از او فاجعه ای به نام احمدی نژاد را بر ما نازل کرد. این هم سعادتی است که آدم رقیبش احمدی نژاد باشد. احتمالا به بهانه انتخابات آتی در این مورد بیشتر خواهم نوشت.

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/10/06ساعت 18:8 توسط نیما نامداري |

اي واي! حيف شد جشن شب يلداي چلچراغ از دستم رفت! چرا هيچ كس مرا خبر نكرد؟ حتما خيلي خوش مي‌گذشت: هانيه توسلي مي‌ديدم، پگاه آهنگراني هم بود گلشيفته هم، بهاره رهنما با ‌آن خنده‌هاي نمكين و اين عينك آفتابي زيبائي كه بالاي سرش گذاشته، از همه مهم‌تر استاد محسن نامجو (به قول موسيقي‌دانان مستقر در چلچراغ، اعجوبه موسيقي و افتخار ملي ايران در عرصه جهاني) همه اينها را ‌مي‌ديدم. شايد عكسي هم و امضائي هم. حيف! فرزاد حسني هم اگرچه ديگر از مد افتاده اما باز دل آدم هوايش را ‌مي‌كند. فكر كن اين همه آدمهاي قشنگ و خندان، همه با دل خوش آمده بودند و من نبودم. كلي دخترهاي خوشگل و پسرهاي ناز بودند و من نبودم. حيف ...

دلم حاج‌آقائي با عباي شكلاتي مي‌خواست، مردي از جنس نور، از جنس انار دون دون، از جنس حرفهاي ... چقدر دلم مي‌خواست فرياد بزنم :خاتمي دوستت داريم! چرا هيچ كس به من نگفت كه ديشب جشن يلداي چلچراغ است؟ خودت را بگذار جاي آن بچه‌هاي باحالي كه توي سالن بودند وقتي فاطمه معتمد آريا از صاحب عباي شكلاتي مي‌پرسد آیا می‌دانید جوانان چقدر شما را دوست دارند؟ و او جواب داد: متشكرم! به آنها ارادت دارم، آدم مي‌خواهد پرواز كند از اين همه نجابت و مظلوميت. در آن لحظه من اگر در سالن بودم حتما اشكم درآمده بود. دست خودم نيست. اين سيد مظلوم است به‌خدا!

كلي نشان هم داده شده و من غافل، من بي‌خبر، من بيچاره نبودم كه براي هزارمين بار براي زن قيصر امين‌پور و زن دكتر شريعتي و پرويز پرستوئي و عادل فردوسي پور و مهتاب كرامتي و يك عالمه آدمهاي قشنگ و هميشه خندان دست بزنم و هورا بكشم. پسر شهيد بروجردي هم بود مي‌شد كلي حس وطن و شهادت و از اين حسهاي ملوس گرفت. حيف كه من نبودم ...

هرچه باشد پوپوليسم رنگي و خوشگل، بهتر از پوپوليسم سياه و سفيد و عصباني است.

+ نوشته شده در دوشنبه 1386/10/03ساعت 10:5 توسط نیما نامداري |