می گویند یک جوالدوز به به خودت بزن بعد یک سوزن به دیگران، اما من ابتدا یک سوزن به دیگران زدم حالا میخواهم یک جوالدوز به خودم بزنم. نوشته قبلی من یعنی گندم نمایان جو فروش، واکنشهائی در پی داشت که هم از نظر اخلاقی و هم از نظر منطقی موظفم این توضیحات را ارائه کنم:
1- امیدوارم در نوشتن آن مطلب سر سوزنی لذت ناپسند نهفته در افشارگری مرا تحریک نکرده باشد.
2- اصل حرف من در آن مطلب این بود که اگر آدمها تغییر می کنند خوب است این تغییرشان را خود به صراحت اعلام کنند. بحث فقط افرادی که مثال زدم مطرح نیست این را به طور کلی اعتقاد دارم که اگر آدمی در عرصه سیاست مواضعش تغییر می کند بهتر است خودش ابتدا آن را توجیه کند. حال اگر بخواهد تغییرش را پنهان کند طبیعی است دیگرانی هستند که در رقابت سیاسی آن را آشکار میکنند. من آن چند نفر را مثال زدم که به هر حال در مورد این آدمها ادعاهائی جدی مطرح بوده و هست آیا خود این آدمها نباید در مورد ادعائی که در موردشان می شود توضیح بدهند؟ اشکال من آنجا بود که عنوان مطلب و نیز برخی واژه ها نشانه قطعیتی در قضاوت من بود که صحیح نیست. مثلا در مورد فردی که در بند اول اشاره کرده بودم همانجا هم گفتم منبع این حرف (با یک واسطه موثق) سعید حجاریان است. طبعا مسئولیتش هم با او است من حرفم این بود که چرا این فرد خود را موظف نمی داند در مورد آنچه در موردش می گویند توضیحی بدهد شاید اگر توضیح دهد حق را به او بدهند و از او دفاع کنند اما هنگامی که سکوت می کند چه معنائی جز تائید ادعا دارد؟ به گمان من باید تلاش کنیم که سیاسیون و فعالان اجتماعی خود را موظف به معرفی صادقانه خود ببینند. پنهان شدن پشت مظلوم نمائی ناشی از سرکوب حکومت جابر و نیز بلبشوی رسانه ای موجود عملا بازار فریب و بی صداقتی در سیاست ایران را گرمتر از هر دورانی کرده است. این گونه ضدقهرمانها به راحتی در قالب قهرمان نمی خزند و قهرمانها ناجوانمردانه در موضع ضدقهرمان قرار نمی گیرند.
3- در مورد فردی که در بند دوم اشاره کرده بودم یکی از دوستان که از مسئولین ستاد انتخاباتی تحکیم در انتخابات مجلس بود توضیحات مفصلی برای من فرستاده که به خواست خودش بدون ذکر نام صرفا بخشهائی از آن را نقل می کنم:
خانم ف.د حتی یک ریال هم به ستاد انتخاباتی کمک نکرد چه برسد که از این طریق در تحکیم مطرح شده باشد! در ثانی نه من و نه اکثریت اعضای وقت شورای تهران دفتر تحکیم وحدت کسانی نبودیم که برای دریافت کمک مالی به تحکیم کسی را در لیست قرار دهیم. می توانم فهرست بلند بالایی از کسانی برایت ردیف کنم که وعده وعیدهای بسیار می دادند، اما با پاسخ محکم و دندان شکن مجموعه مواجه شدند. تو خوب اکثریت آن موقع بچه های انجمنهای اسلامی تهران را می شناسی، که چه بچه های اصول گرا، خوش فکر وآرمانگرایی بودند، آیا این درست است که آنها را متهم کنی؟ ایشان در همان موقع برای برخی از اعضا شناخته شده بودند و مجموعه بین مواضع ایشان و دیدگاه های مورد نظر تحکیم اشتراک نظر بسیار یافت و در راستای معرفی نیروهای مثبت جدید به جامعه، ایشان را برگزید و نوعی سرمایه گذاری سیاسی کرد که درستی این اقدام هم خود را در انتخابات دومین دوره شوراها نشان داد که تمامی گروه های سیاسی حاضر در آن انتخابات، ایشان را در لیست قرار دادند. بهتر است برای یادآوری متذکر شوم ایشان هیچگاه کاندید اختصاصی انجمن های اسلامی نبود و آقایان مرحوم بورقانی ،میثم سعیدی و سید علی اکبر موسوی در حوزه تهران کاندیدا ی اختتصاصی تحکیم بودند. هر نیروی سیاسی در بدو فعالیت ناگزیر مرحله گمنامی را طی می کند. هیچ فعال شناخته شده سیاسی و اجتماعی از شکم مادرش مشهور زائیده نمی شود! مهم داشتن مایه ، تعهد و توانایی است. شما بهتر بود به سیر فعالیت های ایشان و شرایط زندگی او توجه می کردی که چگونه با پشتکار وتلاش زیاد و با اتکاء صرف به توان شخصی اش، مراحل رشد را پیمود و موانع را پشت سر گذاشت.
من در مورد برخی بخشهای نامه این دوست نکاتی انتقادی دارم که با توجه به فضای موجود ترجیح میدهم در فرصتی بهتر مطرح کنم. ضمنا در مورد خانم فوق دو نکته دیگر را هم باید توضیح دهم. دوستی از من انتقاد کرد که حجاب ایشان مساله شخصی است و ربطی به ما ندارد. قطعا انتخاب پوشش مساله شخصی است اما وقتی فردی به عنوان فعال حقوق زنان شناخته می شود و مساله حجاب نیز از محورهای سرکوب زنان در ایران است اینکه فرد در پشت دوربین بی حجاب و در مقابل دوربین با حجاب باشد نشانه چیست؟ به ویژه از آن جهت که ایشان با توجه به مواضع و رفتار سیاسی که دارند احتمال بازگشت به کشورشان منطقا صفر است. نکته دوم اینکه من به شهرت نه چندان خوب ایشان در بین فعالان زن داخل کشور اشاره کرده بودم. اکنون فکر میکنم فارغ از صحت و سقم این گزاره، طرح آن از سوی من ضرورتی نداشت و اخلاقی نبود.
4- در مجوع احساس میکنم بحث اصلی من قربانی اشاره به افراد شد یعنی فرع بر اصل غلبه یافت. این هم از عیبهای وبلاگ نویسی است که آدم را شتابان نویس و طبعا سهل انگار میکند. اگرچه این حسن را دارد که تجربه ای برای آینده می شود. برای آنکه موضوع خاتمه بیابد با عرض معذرت کامنت را غیرفعال کردم.اگر نظری دارید ممنون می شوم ایمیل بزند.
دوستي در مورد نوشته قبلي ميگفت چرا مثل كيهان اسم اختصاري آدمها را گذاشتهام. ديدم يكي دو جاي ديگر هم همين را گفتهاند بد نديدم توضيحي بدهم. من با آن آدمها كه مثال زدهام نه ارتباطي دارم و نه الزاما تحسين يا تقبيحشان ميكنم. هدفم ذكر مثال براي آن ايرادي بود كه از بازيگران فضاي سياسي گرفتهام اينكه چرا از ارائه اطلاعات مستند در مورد سوابق وقايع و آدمها استقبال نميكنند. عليالظاهر اين نقد شامل خودم هم ميشود كه از آوردن اسم كامل افراد خوداري كردهام. اما حقيقتش دليل من حفظ آبروي افراد نبود. بلكه نميخواستم مساله فرعي (يعني سوابق اين چهار آدم) بر مساله اصلي (يعني آن نقد كلي به سياسيت ايراني) غلبه پيدا كند. ترسيدم اگر اسم كامل آدمها را بنويسم مخاطب حس كند مساله من اين چند نفر هستند. اگر همين اسم اختصاري را هم نمينوشتم امكان داشت برخي ايراد بگيرند كه بي مبنا نقد كردهام.
در اقتصاد اثبات شده برای بهینه شدن انتخاب لازم است بازار حداکثر تقارن اطلاعاتی را داشته باشد. یعنی هم عرضه کننده و هم مصرف کننده بیشترین اطلاعات را نسبت به شرایط طرف مقابل و دیگر گزینه های قابل انتخاب داشته باشند. اگر شما مثلا ماست کاله را به ماست دامداران ترجیح بدهید و این را در وبلاگتان بنویسید از نظر اقتصادی کار مثبتی کرده اید و کسی شما را نقد نمی کند حتی اگر چند ماه بعد بفهمید کیفیت ماست کاله افت کرده و دامداران الان بهتر است و باز این را بنویسید باز کسی شما را را سرزنش نمی کند.
قاعده فوق در عالم سیاست هم صادق است یعنی نشر اطلاعات به بهیتر شدن انتخاب کمک می کند. به همین دلیل است که مثلا در انتخابات مقدماتی حزب دموکرات در آمریکا کمپین کلینتون و اوباما کوچکترین اطلاعاتی که از سوابق دیگری بیابند علنی می کنند و این کار را بد نمی دانند که خوب هم می دانند. اما سیاست ایرانی اینطور نیست. یعنی کسی از نشر اطلاعات استقبال نمی کند.
همین ابتدا بگویم آدمها می توانند تغییر کنند و اصولا انعطاف پذیری نشانه منطق و ضد تعصب است پس خوب است. اما در بیان سوابق سیاسیون باید هم پیش از تغییر را گفت هم بعد از تغییر را. مثلا صادق زیبا کلام به فعالیتهایش در انقلاب فرهنگی اشاره کرد و عذر هم خواست. اما سروش نه تنها عذر هم نمی خواهد طلبکار هم هست. این نکته منفی در رفتار سروش و نکته مثبت در رفتار زیباکلام مانع این نیست که من کلیت شخصیت و جایگاه دکتر سروش را تحسین کنم ودکتر زیباکلام را خوشم نیاید. اما در حوزه سیاست ما تعارفها و ملاحظات اخلاقی و بده بستانهای شخصی مانع چنین کاری شده و عملا آدمها به راحتی سوابقشان را انکار می کنند و یا رفتار متظاهرانه را در پیش می گیرند. مثلا:
1- آقای ن.ر در اوائل دولت خاتمی با بچه های اصلی دفتر تحکیم وحدت دوست بود اگرچه دانشجوی دانشگاههای دولتی نبود که عضو تحکیم باشد اما به واسطه اطلاعات خوب و نیز همکاری با روزنامه صبح امروز مناسبات خوبی درون تحکیم داشت. ناگهان خبر آمد که بازداشت شده و خانواده اش به شدت اصرار دارند که مطلقا تحکیم برای او کاری نکند. چند ماه بعد خبر آمد که آزاد شده و به سوئیس رفته است. مدتی بعد سعید حجاریان خبر داد که طرف مخبر وزارت اطلاعات بوده که درون صبح امروز و تحکیم نفوذ داده شده اما گویا پس از مدتی از خبر دادن سرباز زده و به همین دلیل بازداشت می شود. چند سالی است آقای ن.ر از همکاران فعال رسانه های خارجی در مورد ایران است و مطالب او در گویا نیوز منتشر می شود.
2- خانم ف.د که مدیر روابط عمومی روزنامه خ بود در قبال پرداخت بخشی از هزینه های تبلیغاتی دفتر تحکیم وحدت به عنوان کاندیدای اختصاصی انجمنها معرفی شد. تا آن روز نه خود بچه های تحکیم و نه سیاسیون دیگر اسم این خانم را نشنیده بودند مگر کسانی که به روزنامه خ رفت وآمد داشتند. همین خانم پس از مدتی در قالب فعالین حقوق زنان درآمد و البته به دلایلی (که در تعارفات و ملاحظات ناگفته مانده) شهرت خوبی درون جنبش زنان هم ندارد. اکنون هم که در خارج اقامت دارد در حالیکه همه می دانند که ایشان حجاب را برداشته مقابل دوربین با حجاب ظاهر می شود.
3- آقای م.س در حالیکه تا سال 78 عضو هیات مدیره بسیاری شرکتهای صنعتی دولتی، مدیرعامل یکی از زیرمجموعه های سایپا و نیز از مدیران یکی از تعاونیهای وابسته به وزارت ارشاد بوده مقابل دوربین صدای آمریکا ادعا می کند که از سال 62 از حکومت خارج شده و با تحقیق و پژوهش روزگار می گذرانده است.
4- آقای م.م که روزگاری در ستاد انتخاباتی نماینده معروف محافظه کار یکی از شهرهای شمالی کار می کرد اکنون رهبر جنبش دانشجوئی در آمریکا شده. همین آقا یک بار مقدار قابل توجهی پول از اپوزیسیون خارج از کشور گدائی کرد و با آن برای خود یک ویلا در آمل خرید. بعدها هم تک نویسی هایش در مورد فعالین دانشجوئی ضرب المثل اعترافات دروغ شده بود.
آدمهای فوق از نظر من آدمهای بدی نیستند حتی رفتار فعلی یکی از آنها را ستایش میکنم. با این جو چپ گرایانه وبلاگستان علیه همکاری یا دریافت کمک مالی از سازمانها و نهادهای غربی هم به شدت مخالفم. ولی معتقدم آدمها اگرچه می توانند تغییر کنند اما باید تکلیفشان را با گذشته خود معلوم کرده و صادقانه آن را به افکار عمومی عرضه کنند. در چنین شرایطی است که انتخابها در عرصه سیاست هم در نقطه بهتری به تعادل می رسند.
معاونت كنسولي وزارت امور خارجه معاونتي غير ایدئولوژیک و به شدت تخصصي است. تقريبا اغلب فرايندهاي عملياتي تكرار پذير مثل احوال اربعه (ولادت، وفات، ازدواج و طلاق) يا خدمات ويزا و تابعيت و اين قبيل امور در اين معاونت انجام ميشود. تنها سمتي كه در همه نمايندگيهاي سياسي ايران فارغ از اهميت كشور ميزبان، تعداد پرسنل و سطح رابطه حتما وجود دارد كارشناس كنسولي است. كساني كه با سفارتهاي ايران سروكار داشته باشند ميدانند چقدر اوضاع خدمات كنسولي ايران بدوي و عقبمانده است. حالا نگاه كنيد معاون امور كنسولي وزارت خارجه ايران كيست : حاجآقا سيد محمد علي شهيدي محلاتي
سوابق حاجآقا: عضو کمیسیون استقبال امام، قائم مقام سازمان عقيدتي سياسي شهرباني، معاونت حقوقي و پارلماني وزارت سپاه، نماينده دوره سوم مجلس از محلات و دليجان، رئيس عقيدتي سياسي نيروي هوايي ارتش، مدیر و امام مرکز اسلامي مونيخ(آلمان). تنها سابقه ديپلماتيك حاج آقا سركنسول ايران در جده است. تحصيلاتشان هم سطح دوم حوزه است. ايشان مناسبترين فرد براي اين سمت است نه؟
امام جمعه مشهد گفته است:
ما اصلاً مسالهای به نام بدحجابی نداریم. این که یک زنی یک لچکی بیندازد بالای سرش، این که حجاب نیست، بیحجابی است. این طور نیست که حجاب داشته باشد و بد باشد، بلکه بیحجاب است. تمام زنانی كه موهایشان بیرون است و تمام زنان لاابالی كه با پای برهنه تا ساق پا، پاچه شلوارشان را ورمالیدهاند، بیحجاب محسوب می شوند و باید تعقیب قانونی شوند. تازه یک مشت افراد بیبند و بار با رنگهای زننده و مهیج بیرون میآیند که از صد بیحجابی هم بدتر است. منشاء تمام ناهنجاریها در جامعه بیحجابی زنهاست. بیحجابی مثل جرقه است. زن بیحجاب مثل آتشی است که همه چیز را خاکستر میکند. آن جوان معصوم که در بستر خانواده متدین خود پرورش یافته، متاسفانه با دیدن زن آلوده، شهوت در دلش ایجاد میشود
یک عده میگویند که چادر حجاب برتر است و یک عده هم میگویند که مقصود از حجاب، پوشش است، نوع و رنگ آن مهم نیست. این افراد با این حرفها شرعی بودن حجاب را تنزل دادند. در صورتی كه در نص صریح قرآن هم چادر حجاب هست. برای حجاب در آیات قرآن لباس مشخص شده است. امام خمینی(ره) در فرانسه خطاب به دختر خانمی كه پوشیده اما با مانتو و روسری خدمت ایشان رسیده بود گفت، اینجا بلاد کفر است اشکالی ندارد، اما ایران که رفتید چادر سرتان کنید. نوار این اظهارات موجود است. این نشان میدهد که امام هم حجاب را چادر میدانستند.
حرفهاي اينآقا به گمان من درست است. اصولا پديدهاي به نام "بدحجابي" مبناي ديني ندارد بلكه مبناي سياسي دارد. تقريبا تا قبل از سال 1362 كه اولين طرح مبارزه با بدحجابي در تهران اجرا شد اين كلمه در ادبيات سياسي و مذهبي ايران وجود نداشت. اگر اشتباه نكنم اولين بار هم هاشمي رفسنجاني در خطبههاي نماز جمعه اين واژه را به كار برد. تا قبل از آن زنان يا باحجاب بودند يا بيحجاب، در رسالههاي مراجع تقليد و ابواب فقهي هم چنين كلمهاي وجود نداشته و ندارد. خلق مفهوم بدحجابي در اصل نوعي راهحل سياسي براي حل تضاد ميان نهاد قدرت و نهاد مذهب بود. حكومت قصد داشت حجاب را اجباري كند. حجاب هم معناي روشني در اجماع فقها داشت: پوشيده بودن تمام بدن به نحوي كه برجستگيها مشخص نباشد به غير از قرص صورت، دو كف دست و پاها از مچ به پائين. با اين تعريف عملا اغلب زنان ايراني بيحجاب محسوب ميشوند. اما اقتضائات حكمراني اجازه نميداد تقريبا نيمي از جامعه را بازداشت و محاكمه كرد. به همين دليل حوزه مياني و فضاي حائلي ميان باحجابي و بيحجابي ايجاد شد كه آن را بدحجابي ناميدند.
از آنجا كه خلق مفهوم بدحجابي مبناي سياسي دارد طبعا بازتعريف و بقاي آن نيز امري سياسي است. تعريف بدحجاب همواره مبهم و محصول تعامل و تنازع ميان مولفههاي قدرت است. مادرم تعريف ميكرد در اوائل انقلاب مانتوها تا سر زانو بود. در اواخر جنگ مانتوهاي اپلدار و بلند مد شد. تا مدتي كميتهها به زناني كه مانتو بلند داشتند گير ميدادند. بعد از مدتي مانتوهاي بلند جا افتاد و عملا حكومت حساسيت خود را به آنها از دست داد. چند سال بعد مانتوهاي كوتاه دوبار مد شد حالا اين بار كميتهها به مانتوهاي كوتاه گير ميدادند!
بدحجابي يعني مماشات، يعني پذيرش سياسي و نيز عرفي بودن حجاب، نفس پذيرش وجود چيزي به نام بدحجابي يعني تن دادن حكومت به شل شدن حجاب. به گمان من در سالهاي آتي مفهوم بدحجابي از نظر حكومت آنچنان وسيع ميشود كه معادل بيحجابي خواهد شد. يعني اين موش و گربه بازي از طول چاك مانتو و عرض روسري به بودن روسري روي سر يا روي شانه منتقل خواهد شد و روزي با انبوهي از زنان روبرو خواهيم بود كه بدحجاب خوانده شده اما عملا بيحجاب هستند.
چند روز پیش یکی از اقوام تعریف می کرد که چطور در سالهای قبل از انقلاب عکسهای مرضیه احمدی اسکوئی را پنهانی در مدرسه به همدیگر نشان می دادند. مرضیح احمدی اسکوئی از اعضای سازمان چریکهای فدائیان خلق ایران بود که سال 54 در یک درگیری مسلحانه با پلیس کشته شد.
وقتی آن فامیل این خاطره را تعریف می کرد یاد مصطفی شعاعیان افتادم. شعاعیان از مائوئیستهای معروف پیش از انقلاب بود که ابتدا فعالیتهای سیاسی و ادبی مخالف حکومت داشت و پس از مدتی با تشکیل گروهی چریکی، زندگی مخفیانه را آغاز کرد. بهزاد نبوی هم عضو گروه او بود و هنگامی که قصد بمب گذاری در ذوب آهن اصفهان را داشت بازداشت شد. مرضیه احمدی هم ابتدا عضو همین گروه بوده و گویا روابط عاشقانه ای هم با شعاعیان داشته اما پس از مدتی با شعاعیان اختلاف پیدا میکند و به فدائیان می پیوندد. در همین دوران شعاعیان نامه هائی انتقادی به فدائیان می نویسد که سال گذشته توسط نشرنی در قالب یک کتاب منتشر شد. او در یکی از این نامه ها مرضیه احمدی را به باد انتقاد می گیرد و او را فردی کم دانش، جاه طلب و دروغگو تصویر می کند. جالب اینجا است که در انتهای همین کتاب اعترافات وحید افراخته آمده که شعاعیان را سکه یک پول کرده است.
اغلب فامیلها مرا به صبغه سیاسی می شناسند به همین دلیل تا مرا می بینند تحلیل سیاسی شان گل می کند. چیزی که در عید امسال برایم جالب بود انبوه قهرمانانی است که تلویزیون صدای امریکا برای مردم آفریده. کسانی که خیلی از آنها را از نزدیک می شناسم و می دانم برخی از آنها چه بادکنکهای ترحم برانگیزی هستند و برخی دیگر هم آدمهای میانه حالی هستند مثل من، که هنوز نمی دانند چه کسی از بالای آبشار آنها را پائین هل داده! یک بار احمد زیدآبادی می گفت اگر روزی درهای زندانها باز شود خدا به ما رحم کند با این قهرمانان کم بنیه که استبداد روی دستمان گذاشته است.
مشابه این حس را خودم در سالهای اخیر بسیار تجربه کرده ام. آدمهائی که ابتدا تصوری آرمانی از آنها داری اما کمی که با آنها آشنا می شنوی آن تصویر به کاریکاتوری دردناک بدل می شود. این مختص سیاست هم نیست در همه حوزه ها اینطور است. یک بار با حامد و مریم به سخنرانی استاد دانشگاهی رفته بودیم که این روزها بسیار خوش نام است و اتفاقا مورد اقبال محافل آکادمیک غربی نیز هست. طرف چنان پرت و پلاهائی می گفت که ما سه نفر حیران مانده بودیم. حامد سوالی انتقادی مطرح کرد. آقای دکتر به جای اینکه پاسخ نقد را بدهد صورت مساله را پاک کرد و مضمون جوابش به حامد این بود: شما اقتصاد خوانده ای و در علوم اجتماعی، اقتصاد از همه علوم دیگرعلم تر است، نقد شما زیادی علمی است خیلی سخت نگیر!
نمی دانم این ناشی از شرایط ایران است یا برای همه آدمهای در سن و سال من این تجربه رخ داده است. اینکه حس میکنی تمام قهرمانها دود می شوند و به هوا می روند.
پدربزرگ من از آن بابا بزرگهاي تلويزيوني بود. هميشه كت و شلوار همرنگ تنش بود، كلاه دورهدار، ساعت جيبي با زنجير آويزان به جليقه، عصاي چوبي نقشدار، كمر قوزدار و ... خيلي دوستش داشتم. قبل از عيد سكته مغزي كرد. سكته مغزي در سن 95 سالگي يعني تير خلاص، خودمان ميدانستيم. روز سوم نوروز فوت كرد.
چند روزي درگير دفن و ترحيم بوديم. مراسم بيشتر در همدان بود. روزي كه مسجد گرفته بوديم متوجه شدم برخلاف همه جا در همدان اصلا خرما و حلوا و اين طور چيزها در مسجد گردانده نميشود. فقط مقابل ورودي مسجد ميزي گذاشتهاند و اگر كسي بخواهد از روي ميز چيزي برميدارد. شب داستان را سوال كردم گفتند امام جمعه همدان ممنوع كرده و گفته اين كار مجلس را بي نظم ميكند و حواس مداح و قاري قرآن پرت ميشود. جالب اينجا است همه فاميل هم موافق بودند كه چه دستور خوبي داده. من هر چقدر بحث كردم كه فارغ از درست يا نادرست بودن اين تصميم، اصولا به امام جمعه چه ربطي دارد كه من در مراسمم چطور از مهمانانم پذيرائي كنم كسي قبول نميكرد. امام جمعهاي كه حق داشته باشد بگويد من وقتي مهمان دارم به او چاي بدهم يا نسكافه، جلوي او خم شوم يا بگذارم دم در كه خودش بردارد، خودم پذيرائي كنم يا سلف سرويس باشد و ... پس حق هم دارد بگويد كه من چطور لباس بپوشم، چطور حرف بزنم، چطور راه بروم، چطور با زنم سكس كنم و ...
ما ايرانيها چپ زاده ميشويم و براي ليبرال شدن بايد آموزش ببينيم و عرق بريزيم.
من اهل آرشیو کردن مجلات نیستم. اما امروز متوجه شدم از شماره 19تا 41(سالنامه) مجله شهروند را در خانه دارم گفتم شاید به درد کسی بخورد. اگر دوست دارید به عنوان هدیه نوروزی این مجله ها را برایتان بفرستم لطفا ایمیل بزنید. طبعا هزینه حمل با خودتان است.
بعد از مدتها پای تلویزیون نشستم. فیلمی بود که اولش را ندیدم. از میان بازیگرانش باران کوثری و حامد بهداد را شناختم. کارگدانش هم محمد حسین لطیفی بود. داستان دردناک عشق و مرگ بود در خرمشهر، داستان وحشتناک جنگ ...
ای کاش امسال سالی باشد که بازماندگان شهدای جنگ، مصیبت دیدگان و جانبازان جنگ هشت ساله چه در این سوی شط چه در آن سوی شط، همه روزگاری بهتر داشته باشند. ای کاش امسال همه مادرانی که در سوگ عزیزی نشسته اند که به ناحق و از سر تندخوئی و ماجراجوئی و جاه طلبی صاحبان قدرت کشته شده چه در جنگ، چه در جدالهای سیاسی پیش از انقلاب چه در ترورها و تیربارانهای ابتدای انقلاب و چه در اعدامهای تابستان 67 همه سالی بهتر داشته باشند. ای کاش مادر خونخوار تاریخ کمی با ما مهربانتر شود. ای کاش سایه جهل و ظلم اندکی سبک تر شود. ای کاش نفسی که می آید اگر باز هم می آید کمی آسانتر بیاید.