فضاي وبلاگستان ديگر آن طراوت و جسارت گذشته را ندارد. از آنچه سرنوشت واقعي ما يعني ايرانيهاي ميانهحال را رقم ميزند دور افتاده. وبلاگ نويسي فرع وبلاگداري شده و روابط وبلاگي حال آدم را بد ميكند. فرايند لينك دادن و گرفتن و كامنت گذاشتن میل خودنمائي و رويت شدن آدم را به طرز حقيرانهاي تحريك ميكند.
همچنين براي من كه به اسم واقعي می نویسم اين وبلاگ كار را سخت كرده. برخلاف انتظار اين مساله ربطي به نوشتههاي سياسي ندارد مشكل پيش قضاوتهائي است كه آدمها از طريق خواندن اين وبلاگ در مورد من پيدا ميكنند. قضاوتهائي كه تا وقتی مرا نبينند و با من ارتباط نداشته باشند صرفا پيشقضاوت است (و در اغلب موارد نادرست و معوج) و در بسياري از موارد منجر به ايجاد اشكال در شكلگيري روابط من با آدمهاي دور و برم ميشود. اين اتفاق وقتي دردسرزا ميشود كه بدانيد بسياري از همكاران و آشنايان شغلي من خواننده اين وبلاگ هستند.
به دلايل بالا اين وبلاگ ديگر بهروز نخواهد شد.
سايت تابناك (بازتاب سابق) محصول مشترك جمعي از كادرهاي قديمي سپاه و تعدادي از اعضاي سابق تشكلهاي دانشجوئي اصولگرا است كه با محوريت و پشتيباني مالي محسن رضائي فعاليت ميكند. يك نكته كه اغلب در تيترها و مطالب اين سايت توجه مرا جلب ميكند نگاه جنسيتي به شدت عقبافتاده و توهينآميز اين سايت است.
بعيد است اين سايت مطلبي در مورد يك زن (به ويژه زنان سياستمدار غربي) انتشار دهد و با لحني تحقيرآميز به جنسيت آنها اشاره نكند گوئي براي نويسندگان اين سايت جنسيت سوژه مهمتر از بقيه ويژگيهاي آن است. چند نمونه از اين دست مطالب اخير تابناك را ببينيد:
کمال فياض ميگويد: وليد جنبلاط که از نظر اخلاقي، فردي فاسد بود، با يک زن ايراني ارتباط برقرار ميکند، اما هنگام رفتوآمد به منزل اين زن با دختر وي آشنا ميشود و براي اين که راحتتر بتواند با اين دختر ارتباط داشته باشد، در يکي از شبهايي که به منزل اين زن، ميرود، به راحتي او را از بالا به پايين پرتاب ميکند و او را ميکشد. کمال فياض ادامه ميدهد: وليد جنبلاط هر گاه فرصت ميکرد به نايت کلوپهاي بيروت در خيابان «الحمراء» ميرفت و براي اينکه بتواند با برخي از زناني که با شوهرانشان به کلوپ آمده بودند، ارتباط برقرار کند، نيروهاي امنيتياش براي چند ساعت، شوهران اين زنان را بازداشت ميکردند.
زنان در اين خبر هيچ نوع اراده و فاعليتي ندارند. اگر شوهرانشان چند ساعتي از آنها دور شوند با هركسي ميخوابند. مرد انتخاب كننده است: اول مادر بعد دختر. زن وقتي اهميت پيدا ميكند كه مرد بخواهد با او سكس كند.
در چند ماه گذشته یکی از موضوعاتی که اغلب در گپ و گفتهای سیاسی بحث می شود تحلیل رفتار رهبری نظام است. در سالهای اخیر همه انتظار داشتند که رهبری گروه احمدی نژاد را کنترل کرده و از تندرویهای سیاسی و خرابکاریهای اقتصادی و اجرائی آن بکاهد. اما این انتظار برآورده نشد یعنی عملا هیچ نشانه قابل توجهی از نقد رهبری به احمدی نژاد وجود ندارد و در ظاهر حمایت او از این دولت بسیار بیشتر از دولتهای گذشته است. اوج این حمایت در سخنرانی اخیرش در شیراز انعکاس داشت که از سیاستهای اقتصادی دولت دفاع کرده و گرانیهای موجود را مساله ای عادی که در تمام دنیا وجود دارد عنوان کرد.
به گمان من رهبری بین سه نیروی سیاسی زیر سرگردان مانده:
1- محافظه کاران مذهبی که بیشتر در نهادهای رسمی و غیر رسمی وابسته به روحانیت نظیر حوزه های علمیه، قوه قضائیه، بنیادها و آستانه های مذهبی متمرکز شده و قدرت اقتصادی و مذهبی بالائی دارند.
2- بنیادگراها که نماد آنها تیم احمدی نژاد و جریان مصباح است و دولت و سپاه را در کنترل خود دارند.
3- بروکراتهای مذهبی که شامل طیفی از مدیران اجرائی از رده میانی تا عالی است که در سه دهه اخیر مناصب کشور را در کنترل خود داشته اند. این گروه که نمادش هاشمی است قدرت اقتصادی و رسانه ای خوبی دارد و بروکراسی نظام جمهوری اسلامی را کنترل می کند.
غیر از این سه نیرو قطعا نیروهای سیاسی موثر دیگری هم در کشور وجود دارند اما گمان نمی کنم رهبری برای آنها وزنی قائل باشد و آنها را به بازی بگیرد. مثلا اصلاح طلبان درون حاکمیت اگرچه یک نیروی سیاسی موجود هستند اما هیچ نشانه ای از سال 82 به این سو وجود ندارد که رهبری به آنها توجهی کرده یا به آنها امتیازی داده باشد.
نکته مهم آن است که این سه نیروی سیاسی با یکدیگر و با نیروهای بیرونی در تعامل هستند. به عنوان مثال بروکراتها با اصلاح طلبان اشتراکاتی دارند که عمدتا اعضای حزب کارگزاران هستند. یا همین بروکراتها با محافظه کاران مذهبی اشتراکات فراوان دارند. به همین دلیل است که ستیز جریان احمدی نژاد با بروکراتها عملا منجر به ستیز او با محافظه کاران مذهبی هم شده است اگرچه با شدت و حدت کمتر.
تصور می کنم رهبری تا انتخابات ریاست جمهوری دوره پیشین بنیادگراها را جدی نمی گرفت و نیروهای سیاسی صاحب قدرت که ادامه بقایشان را به صلاح رهبری و نظام می دانست محدود به محافظه کاران معمم و بروکراتهای کت شلواری بود. به همین دلیل چهره هائی نظیر لاریجانی، قالیباف، دانش جعفری،پورمحمدی ایروانی، آقامحمدی، روحانی، محمد شریعتمداری، کمال خرازی و ... که مابین محافظه کاران و بروکراتها قرار داشتند عملا بیت رهبری را تسخیر کرده بودند. به گمان من کاندیدای مورد علاقه رهبری لاریجانی بود اما به دلیل ضعف او در جلب افکار عمومی، قالیباف کاندیدای منسوب به رهبری شد چهره ای که می توانست وجه اشتراک این دو جریان باشد. به غیر از فعالیتهای اعضا و منسوبین بیت در ستاد قالیباف، انتقال پیام حمایت از قالیباف در شبکه بسیج صرفا با نظر موافق رهبری ممکن بود. اما در هفته آخر پیش از انتخابات ریاست جمهوری گذشته رهبری با ظهور بنیادگراها و استقلال آنها از دو گروه دیگر مواجه شد.
تقریبا همه کسانی که سیاست ایران را از نزدیک و جدی پیگیری می کنند در سه روز پیش از انتخابات مرحله اول، تغییر موضع وابستگان رهبری از قالیباف به سکوت را به یاد دارند. علت این تغییر موضع مقاومتی بود که شبکه جوانان مذهبی و تندوروی حامی رهبری در مقابل پیام حمایت از قالیباف نشان دادند آنها احمدی نژاد را ترجیح می دهند. این شبکه در دو دهه اخیر با محوریت بسیج در مساجد، مدارس و دانشگاهها و با هدف ایجاد هوادران فدائی برای رهبری سازماندهی شده است. پس از درگذشت آیت الله خمینی، رهبری به دلیل تغییر زمانه و نیز تفاوتهائی که از نظر جایگاه حوزوی با رهبر فقید داشت به وجود چنین شبکه ای احساس نیاز کرد. برای درک نوع ذهنیتهای درون این شبکه باید به تصاویر( به ویژه آنها که با دور آهسته نشان داده می شوند)، تعابیر، مدایح و موسیقی هایی که صدا و سیما از رهبری نشان می دهد دقت کرده و تلاش کرد مشابه آنها را برای آیت الله خمینی به یاد آورد.
اما در هفته آخر پیش از انتخابات، بدنه از سر تبعیت نکرد. سر به قالیباف متمایل بود اما بدنه احمدی نژاد را پسندیده بود و نهایتا سر از بدنه تبعیت کرد. رهبری در دوران قبل از 84 تلاش میکرد میان دو نیروی سیاسی موازنه ایجاد کند اما اکنون او با سه نیروی قدرتمند روبرو بود. به گمان من رهبری هنوز نتوانسته است سیاستی اتخاذ کند که هر سه گروه را در بازی حفظ کند. چهره هائی که مورد تفاهم هر سه گروه باشند بسیار کم هستند. انتصابهای اخیر رهبری (سپاه، نیروی انتظامی، شورای عالی انقلاب فرهنگی، صدا و سیما و ... ) همه چهره هائی بوده اند که در نگاه اول در میانه این سه ضلعی قرار می گرفتند اما به مرور به سوی یکی از اضلاع متمایل شده یا از یک ضلع دور شده اند.
اگر انتصاب احمد خاتمی به جای هاشمی شاهرودی در تابستان امسال تحقق یابد داستان اندکی فرق خواهد کرد. احمد خاتمی در میانه بنیادگرایان و محافظه کاران سنتی اما بسیار دور از تکنوکراتها قرار دارد و انتصاب او می تواند نشانه در حاشیه قرار گرفتن تکنوکراتهای مذهبی باشد. اما گمان می کنم رهبری نه خواهد توانست میان این سه ضلع یکی را حذف کند و در میانه دو قطب باقیمانده قرار گیرد و نه خواهد توانست در صورت بقای سه ضلع موجود، نقش فراجناحی خود را ادامه دهد.
گزارش تابناك از دعواي حاج آقا صفار هرندي با گوينده تلويزيون خيلي جالب است. از بين تمام جملات سفيهانه مايل به مضحك آقاي وزير، من اين يكي را هيچ طور نميتوانم بي خيال شوم:
این مهم است که جامعه ما جامعه کتابخوان حرفهای نیست در حالی که در بسیاری از کشورها در اتوبوس و مترو هم مردم کتاب میخوانند، چه بسا آن کتاب رمان باشد.
آقاي وزير فرهنگ و ارشاد دولت كريمه اسلامي معتقد است آدم بايد كتاب بخواند حتي اگر از نوع مبتذل و بي ارزشي موسوم به رمان باشد، البته اگر مفاتيح، حليه المتقين، ديوان حميد سبزواري، احمدينژاد معجزه هزاره سوم و از اين دست كتابهاي ارزشمند و ذوبواطن باشد كه بهتر است اما خوب اگر كسي مغزش كشش نداشت يا در دلش مرضي بود رمان هم خواند اشكال ندارد از نخواندن بهتر است. البته واضح است منظور هر رماني هم نَيست بلكه آنچه كه از زير تيغ سانسور مميزان وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي دولت كريمه گذشته و شايسته خواندن در اتوبوس و مترو شناخته شده باشد. حيف از نفرت كه آدم نثار اين تمثالهاي جهالت و وقاحت كند.
اکرم مهدوی که بعدا می فهمم از زندانیانی است که شادی صدر به او مشاوره می داده وارد جمع می شود و طبق روال زندان، با افتخار می گوید جرمش قتل یا بهتر بگویم شوهرکشی است. البته بلافاصله شروع می کند به سر هم کردن یک داستان که نه اینطور نبود و اصلا من نکشتمش. برای اینکه به حرف بیاورمش، وانمود می کنم به جرم رابطه آنجا هستم و تشویقش می کنم "ایول ! خوب کاری کردی ! حالا چطوری کشتیش؟" گل از گلش می شکفد و با نفرتی که ناگهان در چهره اش نمایان می شود می گوید "چهار نفرو از شرش خلاص کردم". اکرم زن چهارمش بوده و همه زنها از دم، طعم کتکهایش را چشیده بوده اند. (به نقل از گزارش نسرين در مجله زنان كه رهآورد بازداشت او در سال گذشته بود)
اكرم مهدوي قاتل است و قتل امري غير اخلاقي و غيرقابل دفاع است اما اين زن قاتلي است كه او را درك ميكنيم يعني اشتباه اين زن در بنبست و مخمصهاي كه به خاطر فقر و جنسيتش دچار شده را ميتوانيم درك كنيم. تنها راه براي نجات اين زن پرداخت مبلغي است كه اوليا دم براي اظهار رضايت طلب كردهاند. متاسفانه روند جمعآوري كمكها رضايت بخش نيست و هنوز با مبلغ خواسته شده اختلاف زيادي دارد.
اي كاش به اندازه هزينه يك هفته شكلات و پفك و بستنيمان يا به اندازه پول يك هفته سيگارمان سخاوت و شفقت داشته باشيم.
پ.ن: منطق اقتصادي انتخاب عقلاني همه جا كار خودش را ميكند. به نظر ميرسد اوليا دم پروندههاي اينچنين كه جنبه رسانهاي پيدا ميكند فهميدهاند كه با كمك افراد نيكوكار و فعالان حقوق زنان معولا ديه مقتول تامين ميشود. به همين دليل براي بيشتر كردن منفعت، مبلغي بيشتر از ديه يك مرد طلب ميكنند. آيا زمان تمركز همه فعالان حقوق بشر بر لغو حكم اعدام در قوانين ايران فرا نرسيده است؟