دوستان متعددي در روزهاي اخير از من در مورد دائي ناپديد شدهام سوال كردهاند. ضمن اينكه از لطف همه ممنونم بد نديدم توضيح دهم كه آخرين وضعيت چيست. امروز دقيقا 35 روز است كه بعد از آخرين تماس از راهپيمائي خيابان آزادي، هيچ خبري از او نداريم. به پليس امنيت و آداره آگاهي مراجعه كرديم گفتند به ما ربطي ندارد. سيستم كلانتريها و سيستم اورژانس تهران را جستوجو كرديم نامي از او نبود. آخرين بار سه هفته پيش در پزشكي قانوني كهريزك، كمتر از ده عكس را به ما نشان ما دادند كه در آنها هم نبود و بعد از آن هم ديگري عكسي نشان ندادهاند. در فهرست زندانيان دادگاه انقلاب هم نامش تا امروز نبوده و حاضر هم نيستند بگويند كه آيا اصلا اين آدم زنداني است يا نه. در دادسراي جنائي براي او به عنوان مفقود شده تشكيل پرونده داديم كه دستكم ثبت حقوقي شدهباشد. شخصا خانوادههائي ديگري با همين وضعيت را ديدهام، پسر آقاي كروبي هم چند روز پيش نقل ميكرد كه حدود 40 خانواده، ناپديد شدن عزيزانشان را به دفتر آقاي كروبي اطلاع دادهاند.
او تنها زندگي ميكرد و نزديكترين فاميلش در تهران من هستم به همين دليل خانواده انتظار بيشتري از من دارند. مدام اضطراب دارم نكند كاري ميتوانستم بكنم و نكردهام. مفقود شدهها و بازداشتيهاي عادي و همينطور خانوادههايشان از خيلي جهات شرايط بدتري نسبت به زندانيان شناخته شده دارند. در اين مورد پست مستقلي خواهم نوشت.
در نوشته قبل نوشته بودم تا جائي كه شنيدهام موسوی تلاش خاصي براي زندانيان سياسي نميكند و تا كنون ملاقاتي هم با خانواده اين زندانيان نداشته است. چند ساعت بعد از نوشتن این مطلب خبر دیدار موسوی با خانواده های زندانیان سیاسی منتشر شد. طبعا پاراگراف آخر آن نوشته دیگر موضوعیت ندارد. چون برخی خوانندگان این وبلاگ روی فیدرها آن را می خوانند بهتر دیدم در نوشته مستقلی نوشته قبلم را اصلاح کنم.
قريب به 150 نفر از چهرههاي شاخص سياسي و مدني ايران در زندان هستند. علاوه بر آنها دهها يا شايد صدها نفر از مردم عادي هم در زندان هستند يا ناپديد شده اند. تكليف انتخابات هم كه روشن است. الان سوال اين است كه خواسته رهبران معترضان چيست يا چه بايد باشد؟ من پاسخ به اين سوال را به دو بخش انتخابات و زندانيان تفكيك ميكنم چون به نظر من اينها دو پروژه مجزا و مستقل بودند كه با هوشمندي طرف مقابل به هم چسبانده شدند.
در مورد انتخابات، خاتمي و مجمع روحانيون مبارز ظاهرا به سمت ايده همهپرسي رفتهاند. هنوز روشن نيست چه چيز را ميخواهند به همهپرسي بگذارند اما حدس ميزنم ابطال انتخابات منظورشان باشد. طرح ايده به نظر من خوب است اگرچه بعيد است جدي گرفته شود. طبق قانون اساسي يا بايد دو سوم نمايندگان مجلس بخواهند يا رهبر فرمان دهد تا همهپرسي برگزار شود كه خوب معلوم است هيچ كدامش محقق نخواهد شد. هاشمي در خصوص انتخابات هنوز حرف روشني نزده اما به تلويح در خطبه هايش جائي اشاره كرد كه بايد نظر مردم گرفته شود بعيد نيست ايده همهپرسي از قبل با او هماهنگ شده باشد. كروبي ظاهرا از تغيير نتيجه انتخابات نااميد شده و نميخواهد انرژي صرف آن كند. از موسوي هم درخواست مشخصي شنيده نميشود اگرچه احتمالا او هم موافق همهپرسي خواهد بود. در مجموع به نظر من پرونده انتخابات بسته شده و انرژي گذاشتن بر روي آن بيفايدهاست.
اما در مورد زندانيان سياسي، هاشمي و خاتمي و كروبي خوب فهميدهاند كه اين پرونده مستقل از انتخابات است و اتفاقا دست خوفيه در حال رسيدن به زير عبا (و اندك اندك جاهاي ديگر) آقايان است. كروبي كه صريحا تمام توانش روي اين موضوع گذاشته و علني هم عمل ميكند. تا جائي كه ميدانم هاشمي و خاتمي هم هر دو براي آزادي زندانيان سياسي تلاش ميكنند (البته با اولويتهاي خاص خود) و از طريق ديدار با خانوادههاي زندانيان سياسي شناخته شده اعتراضشان به اين بازداشتها را علني كردهاند. گويا افراد ديگري به ويژه سيد حسن خميني و موسوي اردبيلي هم رايزنيهائي با رهبري كردهاند كه او چندان تحويل نگرفتهاست. برخي از افراد هم سراغ صادق لاريجاني رفتهاند كه او را تشويق كنند به رهبري اعلام كند صلاح نميبيند قوه قضائيه را در چنين وضعيتي تحويل بگيرد. يعني پروژهاي كه ديگران آغاز كردهاند را ناتمام در دامان او بگذارند و او از همان اول كار زير فشار اصلاحطلبان و مردم عادي باشد. نميدانم واكنش او چه بوده ولي تصور ميكنم تاخير در صدور حكم او محتمل است.
موسوي در مورد زندانيان همان استراتژي قبل از انتخابات و سالهاي پيش خود را دارد يعني تا جائي كه شنيدهام تلاش خاصي براي زندانيان سياسي نميكند و تا كنون ملاقاتي هم با خانواده اين زندانيان نداشته است. البته منظورم زندانيان شناخته شده سياسي است نه مردم عادي كه در درگيريهاي خياباني گرفته شدهاند. براي اينها نميدانم موسوي كاري كرده است يا نه، البته با خانواده مرحوم سهراب اعرابي ديدار داشت. خلاصه تا جائي كه من شنيده و مي دانم موسوي خود را درگير پروژه دوم يعني بازداشت افراد شناخته شده نكردهاست.
پی نوشت: مهندس موسوی هم اگرچه با تاخیر بالاخره امروز به حمایت از زندانیان سیاسی پرداخت. پس پارارگراف آخر نوشته من دیگر مصداق ندارد.
1- روايت شاهدان عيني از بازداشت شادي صدر:
لباس شخصي ها اومدند طرف شادي و هلش دادند طرف يه ماشين پژو، اونم كه شوك شده بود رفت تو ماشين نشست؛ من و دوستم داد زديم براي چي دارين مي برينش؟ كه شادي يه دفعه به خودش اومد و شروع كرد به داد و هوار و كوبيد به در. دوستم در ماشينو باز كرد و ما داشتيم شادي را مي كشيديم بيرون ولي ماموري كه داخل ماشين بود از داخل شادي رو گرفته بود و مي كشيد داخل ماشين كه در همين حين مانتوش در اومد؛ اما دوستم دست شادي را كشيد و او در حالي كه بلوز و شلور تنش بود از ماشين در اومد و فرار كرد. مامورها و من و دوستم هم دنبالش مي دويديم. در اين حال يه مامور از روبرو بهش حمله كرد و از روسريش اونو مي كشيد و شاديم مقاومت مي كرد براي همين روسريش در اومد و شادي دوباره فرار كرد. اين بار دو نفر ديگه سر رسيدند كه يكيشون باتوم فنري داشت. شادي را با خشونت تمام گرفتند و زدند و او همچنان مقاومت مي كرد. مامور تقريبا شادي رو بغل كرده بود و اصلا حجابش براي اونا مهم نبود! وقتي تو ماشين بردنش هم روسري رو بهش ندادند و ماشين دور زد و سريع رفت. شادي مي خواست كيفشو به ما بده كه مامور موتوريه بازم از دور داد زد كه كيفش باشه. مردم همه شوكه شده بودند و فقط متحير و هاج و واج تماشا مي كردند. ما هيچ برگه يا حكمي از اين لباس شخصي ها نديديم و واقعا نمي دانيم آنها چه كساني هستند.
2- به دنبال دائي ناپديد شدهام به آگاهي خيابان شاپور رفتهبودم. ميگويند تصاوير برخي كشتهشدگان درگيريهاي روزهاي اخير در اين اداره وجود دارد. يك ساعت تمام التماس كردم اجازه بدهند تصاوير را ببينم اما قبول نكردند زيرا نشان دادن تصاوير به غير از خانواده فرد خلاف قانون است. حتما بايد خانواده درجه اول فرد باشند و من چون خواهرزاده هستم و درجه اول محسوب نميشدم حق ديدن تصاوير را نداشتم. مانده بودم چطور به مادرم بگويد از آن سر ايران بيايد عكس مرده ببيند شايد برادرش باشد.
3- نكبت و نفرين به «قانون» شما كه هنگام زدن و بردن و كشتن هيچ ارزشي ندارد اما وقت استخلاص و جنازه پس دادن مهم ميشود.
پيشتر گفته بودم كه يكي از اقوام نزديك من از 25 خرداد ناپديد شدهاست. فرد ناپديدشده دائي من است. الان حدود يك ماه است كه هيچ اطلاعي از او نداريم. تا امروز در فهرست دادگاه انقلاب و زندان اوين و نيز در فهرست اورژانس و بيمارستانها نامش وجود نداشته، در سيستم كلانتريها هم اسمش ديده نميشود در پزشكي قانوني هم چيزي نيافتيم. نه سابقه سياسي دارد كه بگوئيم به خاطر پرونده قطورش نگهش داشتهاند نه جوان است و بيمهار كه بگوئيم در درگيريها و تخریبها نقش داشته، كاملا مستاصل شدهايم. كانالهاي رسمي و غيررسمي هم بيفايده بوده ظاهرا فعلا سلطان مملكت، سعيد مرتضوي دادستان تهران است و او هم به كسي محل نميگذارد. اسمش «بهزاد مهاجر» است و 47 سال سن دارد. احيانا اگر به كساني كه از زندان آزاد شدهاند دسترسي داريد ممنون ميشوم پرس و جوئي بكنيد شايد كسي خبري داشتهباشد.
اغلب دوستان من معتقدند چنان شكافي در حكومت افتاده كه دير يا زود بايد منتظر نبرد بر سر رهبري نظام بود. با اين تحليل موافق نيستم و معتقدم اختلاف در گروه حاكم (منظورم دقيقا گروه حاكم است نه آنها كه مدتها پيش محترمانه يا غير محترمانه از قدرت اخراج شدهاند) آنچنان كه دوستان معقتدند عميق نيست. قطعا اختلافهائي هست كما اينكه قبلا هم بوده قطعا نقدهايي به رهبري ميشود كما اينكه قبلا هم ميشد اما اينها هيچ كدام در اندازهاي نيست كه انگيزه و ريسكپذيري كافي و لازم براي عزل رهبري را فراهم آورد. فراموش نكنيم عزل رهبري در ظاهر قانون نيازمند اكثريتي محكم در مجلس خبرگان و در وراي قانون نيازمند غلبه بر گارد قدرتي متمركز، سازماندهي شده و متكي به ثروت است. تصور ايجاد چنين شكافي در حكومت كه چنين زلزلهاي را پيامد داشته باشد به نظر من توهم و خيال محض است. درست يا نادرست بودن اين قضاوت را زمان معلوم خواهد كرد.
اما رويه ديگر اين اغراق در ديدن شكاف درون قدرت، اصرار در نديدن شكاف درون ملت است. پارهاي دوستان چنان فضاي كشور را توصيف ميكنند انگار دعوائي است ميان حكومت و ملت. اكثريت مطلق ملت چيزي خواسته و حكومت آن را ندادهاست. اما من معتقدم دعواي درگرفته در اصل ميان دو بخش از ملت است. قدرت حاكم هم جانبدارانه و عريان طرف يك بخش را گرفته و تلاش ميكنند وجود طرف ديگر را از اساس انكار كند. نوعي آپارتايد سياسي، يعني گروه حاكم درون خود تكثر و رقابت نسبي را ميپذيرد اما وجود گروه ديگر را از اساس نفي ميكند. نه تنها حقوق سياسي آنها را ادا نميكند بلكه سادهترين خواستهها و حقوق انساني آنها را هم زير پا ميگذارد انگار اين گروه ديگر، نه شهروندان مملكت كه زوايدي روئيده بر اين خاك هستند.
ميدانم پذيرش وجود اين شكاف به معناي پذيرش اين واقعيت دردناك است كه بخش قابل توجهي از مردم (سه چهار ميليون بيشتر يا كمترش واقعا چقدر اهميت دارد؟) عليرغم ديدن همه گندي كه احمدينژاد به مملكت زده هنوز او را ميپذيرند و اين نااميدكننده و افسردگيآور است اما چاره چيست؟ گام اول براي بازسازي سياسي و ايجاد پلتفرم جديد براي مبارزه، پذيرش واقعيات اجتماعي است حتي اگر بر خلاف روياي ما باشند.
پ.ن 1: اين روزها كه اغلب دوستانم شيفته روايتهاي فانتزي- تراژيك از سياست شدهاند ساز مخالف بودنم بيشتر به چشم ميآيد خودم اين را ميفهمم. اميدوارم گرماي خونهاي ريخته شده و درد دوستان دربند و زخم نيشخندهاي ديكتاتور، تلاش براي واقعبين بودن را غير اخلاقي جلوه ندهد.
زماني كه سعيد مرتضوي هنوز به مقام امروز نرسيده و رئيس شعبه 1410 مجتمع ويژه كاركنان دولت بود مسئول دفتري داشت به نام سيد مجيد(بخوانید سِدمجید)، شايد هم هنوز مسئول دفترش باشد يا سمت ديگري گرفته، نميدانم. اين سيد مجيد آدمي بود بينهايت بيادب و هتاك كه بدترين و اهانتبارترين رفتارها را با زندانيان سياسي و مطبوعاتي و خانوادههاي آنها ميكرد. مشخص بود از اين رفتار لذت ميبرد. در آن هنگام تصور من اين بود كه اگرچه اين آدم واقعا بيادب و حقير است اما علت اصلي رفتارش، تعمد در فشار آوردن به خانوادههاي زندانيان سياسي است. نحوه برخورد با خانوادههاي زندانيان روزهاي اخير نشان ميدهد اگر آن روزگار فقط يك سيد مجيد آزار ميداد الان سيستم قضائي كشور خودش يك سيد مجيد شده و فرمان دست امثال سيد مجيدها است.
يكي از اقوام بسيار نزديك من از روز دوشنبه 25 خرداد تا امروز ناپديد شده است. يعني حدود 20 روز است كه هيچ خبري از او نداريم. در اسامي اعلام شده توسط دادگاه انقلاب و زندان اوين هم اسمش وجود ندارد. كار ما اين شده هر روز دادگاه انقلاب و زندان اوين برويم و اسامي جديد را چك كنيم. دادگاه به جاي آنكه اسامي بازداشت شدگان را اعلام كند تا خانوادهها دست كم خيالشان راحت شود كه طرف زنده است هر روز اسامي كساني را اعلام ميكند كه قرار است همان روز آزاد شوند. يعني هنوز تعداد زيادي آدم باقي مانده (شايد حدود 1000 نفر) كه از سرنوشتشان هیچ اطلاعي در دست نيست نه تماسي، نه اسمي، نه خبري، هيچ! وكيل و تفهيم اتهام و اين ادا اصولها هم كه شوخي بيمزهاي است.
ما از فرط نگراني حتي پزشكی قانوني را هم سر زديم. فكر كنيد خانوادهاي كه نگران عزيزشان هستند مجبور باشند در پزشكی قانوني جنازههائي كه هويتشان نامعلوم است را يكي يكي كنترل كنند نكند گمشدهشان باشد. فشار رواني روي چنين خانوادههايي وحشتناك است به ويژه وقتي اخبار و شايعات رسانههاي خارجي هم دهن به دهن ميچرخد كه فلان تعداد كشته شدهاند.
دادگاه انقلاب و پليس هم حتي خود را موظف نميدانند توضيح بدهند چند نفر ديگر هنوز در بازداشت هستند و اساميشان را اعلام كنند. اسامي آزاد شدهها را به ديوار پيادهروي مقابل دادگاه انقلاب در خيابان معلم و يا ديوار دادياري امنيت در زندان اوين ميزنند هيچ كسي هم نيست كه توضيحي بدهد يا سوالي را جواب بدهد. اغلب خانوادههائي كه اينطور بلاتكليف هستند مربوط به زندانیانی هستند که خیابانی بازداشت شده و از سیاست چيزي نميدانند و به همين دليل ترس و اضطرابشان بيشتر است. بسياري از آنها از شهرهاي ديگر آمدهاند و احتمالا مشكل اقامت دارند. تهرانيها هم مجبورند هر روز كار و زندگيشان را رها كنند و در گرماي تابستان بين خيابان معلم در شرق و زندان اوين در غرب تهران سرگردان شوند. به خصوص زندان اوين كه بسيار بددسترسي است و جلوي آن حتي يك برگ درخت وجود ندارد كه سايهاي بر سر كسي بيفكند. برخي حتي به گوهر دشت كرج هم ميروند چون ظاهرا عدهاي از بازداشت شدگان تهران را در زندان رجائي شهر نگهداري ميكنند.
پ.ن: دوستی که خود وکیل معروفی است تذکر داده در آن سالها «سید مجید» مسئول دفتر قاضی حداد (معاون امنیت فعلی دادگاه انقلاب تهران) بوده نه مرتضوی. برخورد شخصی من مربوط به ۱۰ سال پیش است و آن موقع حداد چهره شناخته شده ای نبود. با این حال محتمل است اشتباه کرده باشم.
مدتها پيش از انتخابات من و تعدادي از دوستان معتقد بوديم اصلاحطلبان نبايد در اين انتخابات دنبال پيروز شدن باشند. پيشفرض ما اين بود كه احمدينژاد هم راي كافي دارد هم ابزار كافي براي مديريت انتخابات. ايده پیشنهادی ما اين بود اصلاحطلبان فردي را نامزد كنند كه روحاني نباشد، سابقه خوب اقتصادي داشته باشد، خوشنام و داراي حداقلي از جذابيتهاي رسانهاي باشد تا در آينده بشود بر روي او سرمايهگذاري كرد. افرادي نظير دكتر نجفي، صفائي فراهاني، زنگنه، كرباسچي و ... نامهائي بود كه ميشد به آنها فكر كرد.
انتظار ما از اين انتخابات جا انداختن يك نامزد ریاست جمهوری بالقوه در جامعه، بازسازي تشكيلات اصلاحطلبان، تمرين يك كمپين انتخاباتي، برگرداندن اميد به كادرهاي سابق و ايجاد نسل جديدي از كادرهاي جوان بود. تاكيد داشتيم نبايد در اين دوره خودمان را زير ضرب حكومت ببريم تا فرصتي يكي دو ساله هم براي كادرسازي هم براي خلق پلتفورم تبليغاتي جديد داشته باشيم. همچنين بايد تلاش ميكرديم با استفاده از فرصت تبليغات (به ويژه در صدا و سيما) ارتباطمان با پايگاه اجتماعي حامي خود را بازسازي كرده و زمينهها براي ايجاد يك تغيير مسالمتآميز سياسي را فراهم كنيم. تصور ميكرديم اين تغيير تدريجا از انتخابات آتي شوراها آغاز و به انتخابات بعدي رياست جمهوري ختم شود. همه اينها به شرطي ممكن بود كه دنبال پيروزي به هر قميت در اين دور نباشيم. با عدهاي از آدمهاي موثر هم گفتوگو كرديم. در حرف موافق بودند اما در عمل حوصله تلاش براي بازسازي خود را نداشتند. تصميمگيريها باري به هر جهت شدهبود. آقايان همه ژست بيخيالي ميگرفتند كه اوضاع مملكت خرابتر از آن است كه درست شود (اشاره به رهبري) اما در عمل كنار هم نمينشستند و همان تكنيكها و شيوههاي نخنماي سالهاي قبل را تعقيب ميكردند.
هول و شتاب دوستان براي بازگشت به قدرت، بيبرنامگي خاتمي و تك روي هاي موسوي و كروبي شرايطي ايجاد كرد كه شد آنچه شد. اكنون به اوضاع كه نگاه ميكنم بازي را از همه طرف باختهايم. رئيسجمهور كه همان است، ايدههاي مدرن و طرحي كه از حكمراني خوب داشتيم فداي پوپوليسم سبز شده، اعتماد مردم به سياست اصلاحطلبانه از دست رفته، سرمايه سياسي چهرههائي نظير خاتمي سوخت شده، تشكيلات و توان سازماندهيمان در جامعه مدني به شديدترين وجه ممكن سركوب شده، ريسك مشاركت سياسي افزايش پيدا كرده، به واسطه اعتراف گيريها و احتمال وجود عوامل نفوذي با بحران اعتماد درون تشكيلات روبرو هستيم، سرمايه اجتماعي كه در اين سالها به زحمت در بدنه حركت اصلاحطلبي ايجاد شده بود به حداقل رسيده و ...
با این حال بايد اميدوار بود و دوباره شروع كرد اما نخستين گام براي شروع دوباره، كنار گذاشتن تعارف و نقد بيرحمانه آن شرايط و رفتارهائي است كه ما را به اين وضعيت دچار كرده است.
من هر وقت ميخواستم به خودم يا ديگري اميدواري بدهم كه نسل جديد سازمان مجاهيدن انقلاب خوشفكر و رها از تعصبات ذهني قديميهايشان هستند امير حسين مهدوي را مثال ميزدم جواني مودب، خوشبرخورد، خوشفكر و فعال. كماكان امير براي من همان دوست سابق و فعال سياسي و روزنامهنگار اقتصادي احترامبرانگيز است. حرفهائي را كه در شرايط غيرعادي وادار به گفتن بوده، بلافاصله بعد از خواندن فراموش كردم انگار نه او چيزي گفته نه من چيزي خواندهام. جدي گرفتن اعترافات تحت فشار و شكنجه، به معناي پذيرفتن آن انگيزه بيشرمانهاي است كه اعترافگيرنده دنبال ميكند. اعترافگيري بازي رذيلانهاي است كه ديكتاتور براي بقاي خود به آن نياز دارد اگر نميخواهيم با ديكتاتور همبازي شويم به اين اعترافات توجه نكنيم و روابط انسانيمان را به ميل او تغيير ندهيم.
امروز براي پيگيري كار يكي از آشنايان به دادگاه انقلاب و زندان اوين رفتم. مقابل دادگاه انقلاب غلغله بود. بر ديوار پيادهرو خيابان معلم، فهرست اسامي حدود 750 نفر زده شده و خواسته شده بود بستگانشان براي تامين قرار و آزاديشان به زندان اوين مراجعه كنند. اينها كساني هستند كه وضعيت حقوقيشان روشن شده و دادگاه فعلا آنها را با قرار كفالت يا وثيقه آزاد كردهاست. در اغلب موارد قرار كفالت و تك و توك وثيقه ملكي ديده ميشد. همه نامها مرد بودند يك فهرست حدودا چهل نفري زنان هم با كمي فاصله از فهرستهاي ديگر به ديوار نصب بود. افسري ادعا ميكرد دو برابر همين تعداد هنوز در زندان هستند و هنوز برايشان پرونده تشكيل نشدهاست.
بيرون دادياري امنيت زندان اوين هم كه دقيقا كنار زندان است فهرست اسامي حدود 600 نفر به ديوار زده شده بود. برخي اسامي با فهرست خيابان معلم مشترك اما اغلب اسامي متفاوت بود. اگر فرض كنيم افراد به ترتيب زمان بازداشت تعيين تكليف ميشوند با توجه به زمان بازداشت افرادي كه نامشان اعلام شده حدس ميزنم حدود 3000 نفر در تهران بازداشت شده باشند. (اين همه زنداني را كجا حبس كردهاند؟) توجه داشته باشيد اين افراد صرفا بازداشتيهاي خياباني بوده و سياسيها و افرادي كه با برنامه بازداشت شدهاند را شامل نميشود. در اغلب فهرستهاي زندان اوين شغل زنداني هم اعلام شده بود كه در يك نگاه گذرا عمدتا دانشجو و شغل آزاد بودند.
شوراي نگهبان براي اولين بار پس از انقلاب پذيرفته خارج از رويه خود عمل كند و هياتي ويژه متشكل از افرادی خارج از شورا به مساله انتخابات رسيدگي كنند. بيتوجهي به اين پيشنهاد شوراي نگهبان اشتباه است. پذیرش اين پیشنهاد دو حسن دارد. اول اينكه به هر حال در وضع فعلی تنها راه براي بررسي وجود تقلب است. به دلايل مختلف اهميت دارد كه ميزان صحت اين ادعا كه «تقلب نتيجه انتخابات را تغيير داده» اثبات شود و فكر ميكنم بيش از آنكه براي حكومت اهميت داشته باشد براي خود اصلاحطلبان اهميت دارد. دوم اينكه خراب كردن همه راههاي تعامل با حاكميت كار سختي نيست قهرمانساز و محبوبيت آفرين هم هست اما خيلي از دوستاني كه از نامزدي موسوي دفاع ميكردند به توان او در تعامل با رهبري و بخش اقتدارگراي حكومت استناد ميكردند. پس اين توان كي قرار است به درد بخورد؟
تركيب هيات هم بد نيست. دو نفر نماينده موسوي و كروبي و افتخار جهرمي كه متمايل به اين طرف هستند. ابوترابي، ولايتي و درينجفآبادي در طول انتخابات بيطرف ماندند رحيميان و حدادعادل هم در طرف مقابل هستند. اميدوارم موسوي درك كند كه در چه وضعيتي است و اين پيشنهاد را رد نكند.
موسوي چه ميكند؟ من كه سر در نميآورم. منطقا سه راه بيشتر پيشروي او نيست:
1- در چارچوب قانون عمل كند. يعني تلاش كند نتيجه انتخابات را از مسيرهاي قانوني تغيير دهد. براي اين كار او بايد با رهبري و شوراي نگهبان تعامل كند. در عين حال پتانسيل حمايت مردمي از خود را آماده نگاه دارد تا بتواند در چانه زنيها از آن استفاده كند. لازمه اين كار اين است كه نه آنچنان در شعله مردم بدمد كه اختيار از كف خودش هم خارج شود نه آنچنان در تعامل با حكومت پلهاي پشت سر خود را خراب كند كه راه حركت در مسير قانون بسته شود.
2- خود را محدود به قانون نكند. رهبري حركتي غير خشونتآميز اما مبتني بر نارفرماني مدني را به دست گيرد. چنين حركتي نيازمند تعيين اهداف مشخصي است كه بدنه جنبش هم بپذيرد. تجديد انتخابات، آزادي زندانيان سياسي، از بين رفتن سانسور و محاكمه عاملان سركوب مردم ميتواند از اهدافي باشد كه چنين حركتي دنبال ميكند.
3- كنارهگيري كند و به انزواي خود بازگردد.
تا جمعه گذشته من فكر ميكردم موسوي راه اول را انتخاب كرده اتفاقا از نظر من گزينه درستي هم بود. چون هم واقعبينانه هم سازگار با ويژگيهاي ذهني و شخصيتي موسوي بود. اما بيانيهاي كه موسوي پس از خطبههاي رهبري داد نشان داد او از راه اول به هر دليلي منصرف شده، خودداري از رجوع به شوراي نگهبان هم اين قضاوت را قطعي كرد. در اين مرحله انتظار داشتم موسوي گزينه سوم را دنبال كند و يعني كنارهگيري كند طبعا نتيجه اين كار واكنش منفي شديد افكار عمومي و تبديل محبوبيت به نفرت بود. اما بيانيههاي بعدي موسوي نشان داد كه او قصد كنارهگيري هم ندارد. ميماند راه دوم كه آن هم تا امروز دنبال نشدهاست. او اگر ميخواهد راه دوم را طي كند اولين شرطش حفظ پتانسيل تودهاي و در خيابان نگاه داشتن مردم است اما او اين كار را هم نميكند و بيعملي او حاميانش را سرد و مايوس كرده است.
ظاهرا موسوي هيچ برنامه مشخصي ندارد. صرفا بيانيه دادن و تكرار اينكه اعتراض حق مردم است رهبري سياسي نيست. موسوي چه بخواهد چه نخواهد در موقعيت رهبري حركت اخير مردم ايران قرار گرفتهاست. به اعتبار پايفشاري او بر تقلب در انتخابات و تاكيد او بر اعتراض بوده كه مردم به خيابان آمدهاند و جمعي مجروح و كشته شدهاند. حالا وظيفه او است كه مشخص كند گام بعدي چيست. منظور من اين نيست كه بار همه آنچه گذشته است را به دوش او بگذارم اما مسئوليت او بيشتر از ديگران است. از او انتظار ميرود برنامه سياسي مشخصي داشته باشد. هنر رهبري آن است كه در چنين شرايطي واقعبينانه اما با حفظ پرنسيپ، راهحلي سياسي براي تغيير فضا ارائه دهد.
پ.ن: از قبل انتخابات تا امروز با بسياري از قضاوتهاي بهاره آروين در مورد انتخابات موافق بوده و هستم اما مانند او توان و حوصله ايستادگي اينچنين محكم در برابر قضاوتهاي اغلب نادرست رايج را ندارم.
اين روزها شايع شده ماموران باتوم به دستي كه به مردم حمله ميكنند ايراني نيستند و عرب هستند. اين گونه شايعات قبل از انقلاب هم بود. شاه معتقد بود كه مصريها پول مي دهند و از فلسطين و عراق آدم مي آورند تا عليه او شعار بدهند مردم هم معتقد بودند كه اسرائيليها كه در لباس گارد مردم را سركوب ميكنند. به ويژه در قضيه 17 شهريور اجماع حاصل شده بود كه اسرائيليها مردم را كشتهاند. چقدر اين شايعات واقعيت دارد؟
شخصا با اين قضاوتها مخالفم. ريشه اين شايعات در اين است كه نميتوانيم باور كنيم كسي هموطن خود را چنين بيرحمانه سركوب كند. اينجا است كه ناسيوناليسم عقبمانده ريشه كرده در ذهنمان فعال ميشود و با اين پيش فرض كه دليلي ندارد يك «بيگانه» دلش براي «خودی» (ایتجا ایرانی) بسوزد جاي خالي ذهني خود را با خارجي مزدور پر مي كنيم. از آنجا كه اعراب هم عامل تشديد عقده افتخار ملي سركوب شده ما هستند سريع صفت عرب بودن را به مزدور خارجي اضافه ميكنيم تا دلمان بيشتر خنك شود. اكنون ما ايرانيهاي با اخلاق، آزادمنش، لوطي مسلك و مستغني تبرئه شدهايم.
اينجور وقتها فراموش ميكنيم كه از خود بپرسيم پس آنها كه اول انقلاب مردم را در خيابان به گلوله ميبستند كجائي بودند؟ آن همه مامور كه در سال 67 در اعدام 4 هزار نفر آدم بيگناه مشاركت داشتند كجائي بودند؟ اينها كه در سنگسارها به حكم فاستبقو الخيرات عمل ميكنند كجائي هستند؟ اين گشت ارشاديها كه زنان و دختران را در خيابانها ميزنند و ميكوبند كجائي هستند؟ اين آدمها كه به خاطر يك تصادف ساده وسط خيابان يكديگر را به قصد كشت ميزنند كجائي هستند؟ اينها هم عرب هستند؟
ضمن اينكه جمهوري اسلامي به خوبي توانسته بناي نيروهاي ويژه سركوب خود را بر شكافهاي طبقاتي بگذارد. من بارها ديدهام چگونه جوان فقيري كه به عنوان سرباز وظيفه، لباس يگان ويژه بر تن كرده با زدن زن هوسانگيزي عقدههاي جنسي سركوب شده خود را تخليه ميكند. بارها ديدهام چگونه از تحقير و کتک زدن «سوسولها»، «مايهدارها»، «قرتيها» و آن «ديگر»ي كه حقشان را خورده حس انتقام گرفتن از برندگان اين وضعيت ناعادلانه را ارضا كردهاند. چرا نميخواهيم اينها را ببينيم؟
نمونه جديدش مصاحبه ادعا شده روزآنلاين با يك چماقدار لباس شخصی است كه اين بار دوگانه خودي اخلاقي عليه بيگانه مزدور را در دوگانه تهراني- شهرستاني بازتوليد كرده است. نه روزانلاين رسانه معتبري است كه به صرف انتشار اين مصاحبه در آن باورش كنم نه ادبيات استفاده شده در اين گفتوگو اندكي اعتماد مرا جلب ميكند. بخشي از مصاحبه را بخوانيد:
پول کتک زدن می گیری. حال هم می کنی؟ ها! آنها پول داده اند تا بزنم. توباشی نمی زنی؟
حالا چقدر می دهند؟ روزی 200 تومان. [خنده ای می آید توی چشم هایش]200 هزار تومان
خیلی زیاد است. با این پول می خواهی چه کار کنی؟ می روم زن می گیرم. دو تا هم بخواهم می دهند وقتی اینقدر پول داشته باشم. می دانی چقدر می شود؟ دو میلیون. حالا شاید دیگر نروم تربت. شاید همینجا بمانم. حاجی می گفت باز هم تظاهرات می شود؛ به ما کار می دهند.
سوژه همه كليشههاي نفرت برانگيز را با هم دارد: خشن، بيعقل اما طماع،بيعاطفه، طرفدار تعدد زوجات، سيگاري و از همه مهمتر شهرستاني بدلهجه. گوئي ما تهرانيهاي مدرن و اخلاقي و شجاع و آزاديخواه را شهرستانيهاي (اينجا تربت جام) پولدوست بياخلاق عقبمانده سركوب ميكنند. دليلي ندارم بگويم اين مصاحبه دروغ است اما حقيقتا نميتوانم باورش كنم. ناخودآگاه پشت انتشار اين مصاحبه، من آدمي را ميبينم كه در اين بلبشوي سياسي، عينك روشنفكرياش را كنار گذاشته و با همان نگاه ذاتياش كه مملو از نژادپرستي، تعصب و خود مركزبيني است تلاش كرده برنامه سياسي شخصياش را جلو ببرد.
در ادامه نوشته قبلي به نظرم ايدهائي مثل روشن كردن چراغ ماشينها روش خوبي است. هم قابليت فراگيري دارد و مردم را از ادامه اعتراضها مطمئن ميكند هم بدون خشونت و نياز به درگيري است. يك نكته هم در مورد بیانیه خاتمي بگويم، حسني كه اين نامه داشت و آن را از بيانيههاي موسوي و كروبي متمايز ميكرد اين بود كه در آن تلاش شده بود راهحل سياسي ارائه شود. درخواست تشكيل هياتي از آدمهاي مرضيالطرفين كه در خصوص انتخابات قضاوت كنند راهحلي است كه زمان آيتالله خميني هم استفاده شد و خاتمي به آن اشاره دارد. البته در آن انتخابات (مجلس سوم) بين وزارت كشور و شوراي نگهبان اختلاف بود اما در اين دوره اين دو هم نظر هستند و نامزدها اعتراض دارند اما به هر حال راه حلي است كه اگر رهبر مملكت تدبير داشت به آن عمل ميكرد.