امروز دو خبر تلخ خواندم که یاد شیرین کودکیهایم را زنده کرد. خبر بد اول مرگ اوریانا فالاچی بود. تا آنجا که یادم می آید یکی از اولین کتابهای جدی دوران کودکیم کتاب زندگی، جنگ و دیگر هیچ فالاچی بود. احتمالا سوم دبستان بودم اولین بار که آن را خواندم من بیشتر مسحور عکسی شده بودم که انتشارات امیرکبیر روی جلد کتاب کنار عکس فالاچی چاپ کرده بود، همان عکس معروف که دو ویتنامی کنار هم ایستاده اند و یکی کلتش را روی شقیقه دیگری که ویت کنگ است گذاشته و آماده شلیک است. جلوه عزرائیل در سیمای ویت کنگ حلول کرده بود. کتاب را خواندم اگرچه بعضی جاهایش برایم گنگ بودند اما آنقدر جذابیت داشت که بلافاصله اگر خورشید بمیرد را دست بگیرم و با فاصله ای یک ساله یک مرد را هم بخوانم که از همه برایم جذابتر بود شاید به دلیل روایت داستانی ترش که برای آن سن و سال من جذابتر بود تا یکی دو سال بعد مصاحبه با تاریخ و به کودکی که هرگز زاده نشد را هم خوانده بودم. هنوز آن طرح جلدهای سفید و ساده انتشارات امیرکبیر و نوار نارنجی روی آن برایم احترام بر انگیز است و ترجمه های درخشان لیلی گلستان که محصول دوران درخشان امیر کبیر در پیش از انقلاب بودند هم، من سپاسگذار پدرم هستم که گنجینه کتابهایش شیرین ترین لحظات کودکیم را در تخیل و تصویر سازی رقم زدند. سالهای بعد همه کتابهای فالاچی را به غیر از یک مرد بار دیگر خواندم که این بار از زندگی جنگ و دیگر هیچ بیشتر خوشم آمد شاید به خطر تلخی بیشترش که به ذائقه امروزم نزدیکتر است. همین پارسال تلاش کردم یک مرد را هم دوباره بخوانم که از ترجمه جدید یغما گلروئی خوشم نیامد و ترجیح دادم همان طعم خوش و کهنه (که نمی دانم آن هم ترجمه گلستان بود یا کس دیگر) را زنده نگاه دارم. آخرین کاری که از فالاچی خواندم جنس ضعیف بود که ای کاش نخوانده بودم زیرا نثر شعاری و عصبی اش برایم دیگر جذابیتی نداشت.
خبر دوم توقف پخش برنامه قصه ظهر جمعه بود که حتی کمی اشکم را هم درآورد. اغراق نیست اگر بگویم در تمام دوران دبستان و راهنمائی بیش از ۷۰ درصد قصه های ظهر جمعه را شنیده بودم. اگرچه دیگر ۱۵سالی می شد که شنونده جدی آن نبودم اما قصه ظهر جمعه را از درخشان ترین برنامه های رادیو می دانستم که باعث بهبود قدرت تخیل و سخنگوئی کودکان می شد. صدای گرم و روایت زیبای رضا رهگذر(سرشار) هم برایم خاطره شده بود بگذریم که اولین بار که او را در اردوگاه رامسر در مقام داور مسابقات شعر وقصه دانش آموزان کشور دیدم به یک باره نگاه مثبتم به او، گرفتار تلخی گفتار و چهره عبوس او شد. شنیدم که این اواخر گوینده قصه ها کس دیگری بوده اما مدیر رادیو به این بهانه که در عصر اینترنت کودکان از رادیو قصه گوش نمی دهند جلوی پخش آن را گرفته است. من نمی دانم چطور در عصر اینترنت این همه برنامه های مزخرف و ابلهانه برای بزرگسالان پخش می شود اما قصه شیرین ایرانی در رادیو عقب افتاده تلقی می شود. کودکان ما بهتر است برنامه های قشری و به نظر من ضد مذهبی مداحیهای پاپ و یا سریال نرگس و مسابقه قویترین مردان ایران را تماشا کنند اما پای نقل قصه ایرانی ننشینند. یادم می آید مدتی پیش به ساختمان قدیمی رادیو در میدان ارگ رفته بودم وقتی وارد استودیو شدم ناخودآگاه از تهیه کننده سوال کردم آیا قصه ظهر جمعه هم در اینجا ضبط می شود؟ طرف از سر بی حوصلگی پاسخ داد که اوائل انقلاب چند سالی در اینجا ضبط می شد و من در حالی بحث در مورد آلودگی هوا را با مجری آغاز کردم که تا آخر برنامه صدای رضا رهگذر در گوشم زنگ می زد.