RSS
تداوم استبداد نیازمند یاری انسانهای عقده ای است و تدوام استبداد انسانها را عقده ای می کند. محصول این چرخه نفرت متراکم در جان انسانهاست: ... و من چشم گرداندم كه فاطمه را پيدا كنم كه هنوز پاي ون بود ... و مينو در بغلم ميگفت "شهروند، شهروند" و من داشتم فكر ميكردم كه "چه بايد كرد؟" و منتظر فاطمه بودم و ميترسيدم او هم دستگير شود ... كه مرد تنومندي با لباس شخصي و ته ريش از پاي ون آمد و تقريباً مرا بغل كرد و برد به سوي خيابان كه "برو آقا! با اين بيناموسا (!) سر به سر نذار زن و بچه داري تو..." و خودش دوباره برگشت پاي ماشين نيروي انتظامي. مينو ميپرسيد "بابا اينها مگه پليس نبودند؟ داشتند چي كار ميكردن؟" و من گويي راهي يافته باشم براي جبران بيعمليام، شروع مي كنم به پرتاب نفرتم به "آينده" و برايش از دزدها و پليسها ميگويم و از مردمان بد و از دزدهايي مي گويم كه پول مردم را ميدزدند و دزدهايي كه خود مردم را. همه اينها را ميگويم ولي هنوز عصبانيم...
تداوم استبداد نیازمند یاری انسانهای عقده ای است و تدوام استبداد انسانها را عقده ای می کند. محصول این چرخه نفرت متراکم در جان انسانهاست:
... و من چشم گرداندم كه فاطمه را پيدا كنم كه هنوز پاي ون بود ... و مينو در بغلم ميگفت "شهروند، شهروند" و من داشتم فكر ميكردم كه "چه بايد كرد؟" و منتظر فاطمه بودم و ميترسيدم او هم دستگير شود ... كه مرد تنومندي با لباس شخصي و ته ريش از پاي ون آمد و تقريباً مرا بغل كرد و برد به سوي خيابان كه "برو آقا! با اين بيناموسا (!) سر به سر نذار زن و بچه داري تو..." و خودش دوباره برگشت پاي ماشين نيروي انتظامي. مينو ميپرسيد "بابا اينها مگه پليس نبودند؟ داشتند چي كار ميكردن؟" و من گويي راهي يافته باشم براي جبران بيعمليام، شروع مي كنم به پرتاب نفرتم به "آينده" و برايش از دزدها و پليسها ميگويم و از مردمان بد و از دزدهايي مي گويم كه پول مردم را ميدزدند و دزدهايي كه خود مردم را. همه اينها را ميگويم ولي هنوز عصبانيم...