تبليغاتX
ساز مخالف - آیا باید رفت؟

ديگر به هر روز شنيدن خبر مهاجرت يكي از دوستان عادت كرده ام. اگر بگويم نيمي از دوستان دوران دانشگاهم رفته اند يا دارند مي روند اغراق نكرده ام و بقيه هم در حال تقلا هستند كه راهي و روزني براي رفتن بیابند. رفتن را الزاما بد نمي دانم اما به هر حال آنها كه من مي شناسم اغلب رفته اند كه بمانند و اينها سرمايه هاي انساني مملكت هستند. كشور  به هرحال بر روی اين افراد كم يا زياد سرمايه گذاري كرده است. اما همواره از خودم مي پرسم بمانند كه چه شود؟ تقريبا همه مي دانيم كه در اغلب سازمانهاي ايراني ( تعمدا نگفتم دولتي) به نيروي انساني بها نمي دهند. تجربه ساعتها بي هدف در اينترنت گشتن، روزنامه و مجله خواني، گپ و گفتهاي از سر بيكاري، جلسات باري به هر جهت، بي انگيزگي و غر زدن و ... براي هيچ كس ناآشنا نيست. اگر بخواهي ريسك كني و دنبال كارآفريني و نهادسازي هم باشي چنان گرفتار بروكراسي اداري، رقابتهاي ناعادلانه و ناسالم  و روح  محافظه كارانه نظام اداري مي شوي كه عطايش را به لقايش مي بخشي. دست كم براي امثال من كه نه پسرخاله رئيس جمهوريم نه رفيق همسايه فلان نماينده مجلس كه اوضاع تا به حال اين گونه بوده شايد اگر حوصله كنم تجربه ام را از كار در ايران در وبلاگ بنويسم.

همه اينها را گفتم كه بپرسم این روزها در دانشگاهها چه مي گذرد؟ از نظر من تنها مزيت دانشگاه در ايران دو چيز است يكي آن پيشوند دكتر و مهندس كه قبل از اسمت مي آيد و ديگري تنفس در فضائي كه من اسم آن را فضاي تعامل نسبتا آزاد مي نامم. تقريبا تمام دانش آموزاني كه وارد دانشگاه مي شوند در دوران دانش آموزي فرايند رشد معقولي را نگذرانده اند. از نظر اطلاعات آموزشي، مهارتهاي ادراكي، توانمنديهاي تحليلي و ارتباطي، تجربه ارتباط  با جنس مخالف و دهها زمينه ديگر خام اند و دانشگاه امکان درک مستقیم دنیای بیرون را به آنها میدهد. حالا یکی دنبال فیلم می رود و سینما  یکی ادبیات, یکی  سیاست و یکی هم دنبال عشق و حال. به هر حال همه به طریقی دنیائی را که دوست دارند تجربه میکنند. من معتقدم این دانشگاههای نصف و نیمه ایرانی که در آنها علم و دانش تقریبا در مرخصی است اگر همین حداقل کارکرد را هم نداشته باشند بهتر است تعطیل شوند . اما خبرهائی که از محدودیت در دانشگاهها می آید روز به روز آدم را بیشتر نگران می کند. همین چند هفته پیش بود که مرحوم شرق از محدودیت اردوهای دانشجوئی خبر داد. همزمان از دوستان می شنیدم که کار بر شوراهای صنفی و گروههای فرهنگی و فکری هم سخت شده است و این آخرین خبر که دیگر کار را تمام می کند. ثبت نام نکردن دانشجویان و اخراج و تعلیق آنها سیگنالی است که مدیریت دانشگاهها به دانشجویان می دهد که با هر گونه کنش اجتماعی آنها مشکل دارد. من قصد ندارم در این وبلاگ سیاسی بنویسم اما این کارها وقتی در کنار سخنان اخیر رئیس جمهور در مورد دانشگاه قرار می گیرد نگرانم می کند که چه بر سر نخبگان مملکت قرار است بیاید؟ این حرف سیاسی نیست من نگران سرمایه انسانی مملکت هستم که این گونه در دانشگاهها و بعد بازار کار به هدر می رود. این روزها مدام از خودم می پرسم آیا دیگر برای ماندن بهانه ای دارم؟ این خبرها بهانه ها را از من می گیرد.  

+ نوشته شده در چهارشنبه 1385/06/29ساعت 19:33 توسط نیما نامداري |