وقتي در بين خبرهاي ايلنا خواندم كه كارگر كارخانه كنف كار در رشت به خاطر «عدم دريافت يازده ماه حقوق» خود را حلقآويز كرده، خجالت كشيدم. انگار كه تمام هيبت فاجعهاي عظيم به «عدد» فروكاسته شده باشد. ميگوييم يازده ماه؛ عدد ميگوييم. كارگري كه حتي هنگام كاركردن و اطمينان از دريافت حقوق بايد نگران اداره خانواده چهار نفرهاش با ماهي صد و پنجاه ـ شصت هزارتومان باشد، يك ماه حقوق نگرفتن برايش حكم فرو رفتن در نكبت را دارد. هرچه بر تعداد ماههاي بدون حقوق افزوده شود، او بيشتر فرو ميرود تا به يازده ماه برسد، كه كارگر كنف كار رسيده بود: «يك وقتهايي در را كه باز ميكردم ميديدم جلو در ايستاده. خجالت ميكشيد در بزند و داخل بشود. صبحها كه ميرفت دنبال حق و حقوقش ميگفت: انشاالله امروز ميشود. بعدازظهر دست خالي برميگشت و جلوي در ميايستاد.» همسر حسني زن چهل سالهاي است كه چشمهايش از اشك سه روزه متورم شده و بين جملاتش سكوت ميكند. آن چنان كه من و دو فرزندش صداي نفسهاي هم را بشنويم. «به شما گفتند صبحي كه... كه شوهرم فوت كرد، همه دستگاههاي كارخانه را برده بودند؟ نميتوانست از راه به خانه برگردد چون ما خانه را... همين اتاق دوازده متري كه نشستهايم را به نهضت سوادآموزي اجاره دادهايم. ماهي پانزده هزار تومان...
پی نوشت: وقتی این گزارش را در ایلنا می خواندم عرق کرده بودم. حرفم نمی آمد. از کامپیوتر از میز کارم از لیوان چای روی میز و از هر چیزی که در آن فضا صرف من شده بود شرمم می آمد. شرم می کردم از چای نیم خورده پیش رویم وقتی کسی خودش را از فقر حلق آویز میکند. شرم می کردم از فضائی که اشغال کرده بودم و باد کولری که به صورتم میخورد. اگر موقع خواندن این گزارش حالتان بد نشد بدانید که از انسانیت چیزی کم دارید. حیرت میکنم از آنها که بار مدیریت کشور بر دوششان است و چنین اتفاقاتی در کشورشان می افتد و هنوز لبخند می زنند. سخنرانی می کنند و برای امت شعار گو دست تکان می دهند. از آنها که باز هم شب خوابشان می برد. در ایران عزای عمومی اعلام شده نه برای این کارگر بینوا نه برای حجم فاجعه ای که لحظه به لحظه در این کشور رخ می دهد نه برای نکبتی که سر تا پایمان را برداشته بلکه برای ...