۲۴ ساعت در خواب و بیداری
نسرین افضلی- يكي از 33 زني بودم كه 13 اسفند به جرم تجمع در مقابل دادگاه انقلاب بازداشت و به زندان اوين منتقل شديم. اينكه چرا به آنجا رفتم، چگونه بازداشت شدم، آن چهار روز را چطور گذراندم، موضوع اين گزارش نيست. روايت من فقط از 24 ساعتي است كه در بند عمومي زنان زندان اوين در ميان زناني با گذشتهاي متفاوت، حالي معلوم و آيندهاي نامعلوم زيستم؛ 24 ساعتي كه ميتوانست مثل بسياري از روزهاي ديگر با دغدغههاي روزمره بگذرد اما تبديل به چگالترين روز زندگيام شد. از اين روز مينويسم تا ساعتي شما را هم به خلوت پرهياهوي اين زنان ببرم.
ساعت 11 شب است که تحويل بند عمومي ميشويم. ته دلمان خوشحاليم که بيدردسر و بدون چند ماه دوندگي براي گرفتن مجوز توانستهايم به بند عمومي زنان وارد شويم. جايي که شاهداني زنده بر مدعاي بيحقوقي زنان ايران گرد آمدهاند، زناني قرباني که به خاطر نارواييهاي قانون اکنون لباس مجرم بر تن دارند و پشت ميلهها به آيندهاي تاريکتر از گذشته ميانديشند و نميدانند که نميتوانند از چرخة معيوبي که کارشان را به آنجا کشانده خارج شوند.
از راهرو درازي که ابتدايش ميز زندانبان و بند يک است، و انتهايش فروشگاه زندان و دو بند بازسازيشده ميگذريم و به دري با ميلههاي آهني ميرسيم که در ورودي بندهاي بازسازيشده است. در که پشت سرمان بسته ميشود و تحويل شهلا جاهد ميشويم، پلکاني در برابر خود ميبينيم. بالا، بند نوجوانان و پايين، بند بزرگسالان. اين را از نوشتههاي روي درهاي توالت هم ميتوان فهميد: سمت راست، ب (که يعني بالا) و سمت چپ، پ (که يعني پايين). هيچ گروهي حق ندارد از توالتهاي گروه ديگر استفاده کند. کنار پله دو تلفن کارتي خودنمايي ميکند و ما که در سه روز گذشته فقط چند ثانيه با خانوادههايمان صحبت کردهايم، هيجانزده به سمت تلفن ميرويم که شهلا ميگويد تلفن اين وقت شب قطع است و بايد تا فردا صبح صبر کنيم.
سه دختر کمسن و سال و خندان، دست در دست در راهرو راه ميروند و ما را که جلو در ميبينند ميپرسند: «ورودي هستيد؟» سر تکان ميدهيم و آنها هيجانزده ميپرسند: «جرمتان چيست؟ رابطه؟» كلمة رابطه را تا آخر که در بند عمومي هستيم بارها و بارها ميشنويم. رابطه يعني رابطه با پسر و يکي از متداولترين جرايم بند نوجوانان همين «رابطه» است. مريم از تجمع جلو دادگاه انقلاب ميگويد و علت آن، از محاکمة دوستانمان و کمپين يک ميليون امضا و... آنها از حرفهاي او زياد سر درنميآورند ولي گويا برايشان جالب هستيم. ميگويند: «آهان، پس سياسي هستيد.» آنقدر خستهايم از تکرار حرفها که ترجيح ميدهيم ديگر براي اين سه فسقلي توضيح مکرر ندهيم. کمي که با آنها حرف ميزنيم، شهلا برميگردد و بعد از پرسيدن سنمان، ما را به طبقة پايين ميبرد.
پايين پله دختري با چشمان سرخ از گريه نشسته و شهلا که از کنارش رد ميشود، دستي بر شانهاش ميزند و ترانهاي عاشقانه (از ميان بيشمار ترانههاي ترکي و فارسي که بلد است و روز بعد هم برايمان ميخواند) برايش زمزمه ميکند. با تمام تلاشي که ميکنم، نميتوانم اين ترانه را بيش از چند ساعت در ذهن نگاه دارم اما همين کافي است که بفهمم درد دخترک چيست.
شهلا جاهد را خاله شهلا صدا ميزنند و از حرفهايشان ميشود فهميد که شهلا آنجا تقريباً همهکاره است و بقيه براي کارهايشان از او اجازه يا راهنمايي ميگيرند. ما را به اتاقي ميبرد که بايد شب را در آنجا بگذرانيم. در راه به او ميگوييم كه دوست و همکار رويا کريميمجد، روزنامهنگاري که از شهلا بسيار نوشته است، و محبوبه عباسقليزاده، که زماني همبند شهلا بوده، هستيم. اين باعث ميشود نظرش عوض شود و ما را به اتاق خودش ببرد. اتاق او يکي از پنج شش اتاق 20 متري بند است که در کنار راهرو L مانندي قرار دارد. دور تا دور اتاق تخت سهطبقه است و چند تا تخت خاليِ دور از هم هست که ما بايد روي آنها بخوابيم. با ورود ما، سرها يکي يکي از زير پتوها بيرون ميآيد تا تازهواردان را وارسي کنند. هيچکس حرفي نميزند. مريم در راه گفته بايد حواسمان را جمع کنيم تا مشکلي برايمان ايجاد نشود. وقتي ميپرسم چه مشکلي، ميگويد: «چه ميدونم، خطرناکه ديگه. چيزهاي بدي شنيدم.»
شهلا سفرة رنگيني پهن کرده، تن ماهي و کاهوي تازه و ميوه و... تعارف ميکند. تشکر ميکنيم و ميگوييم در اعتصاب غذا هستيم. برايمان چاي ميريزد. دور تا دور تختش پرده کشيده و من که قبلاً شنيدهام در و ديوار تختش پر از عکسهاي ناصر محمدخاني است، خيلي کنجکاوم پشت پرده را ببينم. شهلا ميگويد مجلة زنان به زندان ميآيد ولي با چند ماه تأخير. ميگويم رفتم بيرون به مسئول اشتراک مجله ميگويم. در حال صحبت با شهلا هستيم که دختر جوان و ظريفي رو به ما ميگويد: «من هم آدم معروفيامها!» و کودکانه ميخندد و اضافه ميكند: «جرمم زورگيري است.» باورکردني نيست، دختري با آن جثة کوچک و ظريف! اسمش ليلاست و 20 سال دارد. بعد ميفهميم كه شوهرش از او بهعنوان همدست و شايد هم طعمه استفاده ميکرده و حالا او تا چند ماه ديگر آزاد ميشود ولي شوهرش به 7 سال زندان محکوم شده و در زندان رجاييشهر است.
تختهاي خالي فاصلة زيادي از هم دارد و تازهواردي ما و فضاي سنگيني که هنوز به آن عادت نکردهايم ترسي پنهان به دلمان انداخته. بنابراين، وقتي مريم ميگويد روي زمين کنار هم بخوابيم، بلافاصله قبول ميکنيم. خانم مهرباني که هرگز چهرة آرام و مادرانهاش را فراموش نخواهم کرد بالش و پتوي خود را به ما ميدهد. شرمنده ميشوم از اينکه او با آنكه نميداند چرا ميخواهيم روي زمين بخوابيم، اينطور سخاوتمندانه با ما رفتار ميکند. بعداً ميفهمم كه جرمش مالي است.
خوابمان نميآيد و از طرفي هم کنجکاويم بند بالا را ببينيم. نوجوانان برخلاف بزرگسالان هنوز بيدارند و با تشرهاي خاله شهلا و مسئول بند هم از رو نميروند. عسل ما را به اتاقش ميبرد و به همبنديهايش معرفي ميکند. مينشينيم وسط اتاق روي زمين و آنها دور ما حلقه ميزنند و سؤال و جواب. جرمشان را ميپرسم. رابطه، مواد، رابطه، قتل... دختري که آرايش مرتبي هم دارد ميگويد اتهامش زناي محصنه است و شوهرش او را لو داده. ميگويد خيلي كتكش ميزده و چند بار هم تقاضاي طلاق کرده بوده که شوهر مخالفت ميکرده. «فقط ميخواهد مرا آزار بدهد.» ميپرسم: «چطور ثابت کرده رابطه داري؟» ميگويد: «ازم عکس دارد.» از شادي صدر شنيدهام كه اثبات زناي محصنه خيلي سخت است و وجود دو شاهد عيني يا چهار بار اقرار متهم آن را ثابت ميکند و بنابراين، صرف وجود يک عکس نميتواند چيزي را ثابت کند. او يك بار اقرار كرده ولي نميداند كه ميتواند از همين لحظه همهچيز را انكار كند.
از طبقة سوم يکي از تختها يک دختر لاغر کمسن بلند ميشود و با لحن تهديدآميزي ميگويد: «آي آبجي، دو دقيقه است اومدي تو بند، ميخواي پروندة همه رو بيرون بکشيها!» دخترهاي پايين شروع ميکنند به سروصدا کردن که اينا دوستامونن و... ميگويم: «نميخواهم فضولي کنم ولي مؤسسهاي را ميشناسم که وکالت زناني را که مجرماند بهطور رايگان ميپذيرد و کمکشان ميکند.» اين را که ميشنود ميپرد پايين و مينشيند کنار ما. دختري که بهنظر ميرسد مسئول بند است تذکر ميدهد که وقت خواب است و ما هم حق نداريم به اين بند بياييم. شماره تلفن خودم را بهشان ميدهم و قول ميدهيم فردا هم به سراغشان برويم.
در راه برگشتن به اتاق دو نفر را ميبينيم که اول راهرو نشستهاند و متوجه ميشويم آنها شبها کشيک ميدهند و در ازاي آن امتيازاتي مثل وقت تلفن يا به قول خود زندانيها «تايم» ميگيرند و بعداً آن را به كسان ديگري که لازم دارند ميفروشند.
دختري باريک و بلند با دستمالي روي دهان از کنارمان رد ميشود. مريم ميشناسدش و صدايش ميزند: «کبري!» کبري رحمانپور است. با خوشحالي با او سلام و احوالپرسي ميکنم و يادم ميرود که فقط من او را ميشناسم و با خواندن خط به خط داستان زندگياش و جريانات دادگاه تمام بدنم لرزيده و عمق زشتي و دهشتناکي فقر را حس کردهام که اگر زن باشي، زشتتر و خشنتر هم خواهد بود. مريم به کبري ميگويد: «افراد زيادي بيرون زندان دنبال کار تو هستند و برايت تلاش ميکنند.» و از وبلاگي ميگويد که براي او راهاندازي شده. کبري آرام و متين نگاه ميکند و با لبخندي تلخ ميگويد کاش عدالت براي همة زنان اجرا شود.
به اتاق که ميرسيم، ميبينيم شهلا هنوز بيدار است. از او سراغ چند زنداني معروف را که وکلايشان مدافع حقوق زنان هستند ميگيريم و او که بهتر از خودمان ميداند دنبال چه هستيم، اسم تکتکشان را ميگويد: «اکرم قويدل، اشرف کلهر، کبري رحمانپور...» و ميگويد: «کسي که شما را بازرسي بدني کرد اکرم قويدل بود.»
باورم نميشود. همهچيز مثل يک فيلم سينمايي شده. بيرون اين ديوارها آسيه اميني براي آزادي اکرم تلاش ميکند و اين طرف ديوار، اکرم بايد آسيه را ببرد داخل انفرادي، بدنش را بگردد و در را به رويش قفل کند. نميدانم بايد بخندم يا گريه کنم.
به اکرم که ميگويم، او هم باورش نميشود: «هماني که رفت بچة من را ديد؟ بهخدا نشناختمش...» هردومان داشتيم ميلرزيديم (از وبلاگ حوا ـ مريم حسينخواه).
و اين آشنايي چقدر براي هر دو طرف، در عين شيريني، تلخ است.
با زارا و مريم دربارة پروندة آنها بحث ميکنيم و به اين فکر ميکنيم ديگر چه کساني در زندان اوين هستند که شهلا بدون مقدمه برميگردد و با تلخي و کمي خشم ميگويد: «اينجا براي شما مثل اردو است.» جا ميخورم. راست ميگويد. ما در ظاهر اصلاً ناراحت و ناراضي بهنظر نميرسيم و حتي از اينهمه کشف و تجربة جديد در يک روز هيجانزده هم هستيم. خودم را سرزنش ميکنم و جملة او را تا لحظة آخر فراموش نميکنم و در رفتارم احتياط بيشتري به خرج ميدهم. درحاليکه وسط اتاق کنار هم رديف شدهايم و پچپچ ميکنيم خوابمان ميبرد. خوشبختانه اينجا مثل بند 209 چراغ تا صبح بالاي سرمان روشن نيست و بالاخره بعد از دو شب، در تاريکي ميخوابيم. تاريکي هم نعمتي است!
صبح زود، طوري که براي خودم هم عجيب است، از خواب ميپرم. بچهها هنوز خواباند. درحاليکه کل دار و ندارم هزار توماني است که آخرين دفعه از کيفم برداشتم، به طرف فروشگاه ميروم. بسته است. کنار تلفن چند نفر ايستادهاند. ميپرسم ميشود با کارتشان زنگ بزنم. يکي ميگويد نه و ديگري کارتش تمام شده است. به اتاق برميگردم. بچهها بيدار شدهاند. شهلا کارتش را به ما ميدهد و هرچه اصرار ميکنيم پولش را بدهيم قبول نميکند. اما مشکل تازه شروع ميشود. اينجا وقت تلفن هرکس ثابت و مشخص است. يک برگه در کنار هر دستگاه تلفن است که ساعت تلفن هر اتاق روي آن مشخص شده و اگر کسي در غير آن ساعت زنگ بزند، کمترين مجازاتش فشرده شدن دکمة قطع تلفن است و فحش و دعوا هم رويش، مگر اينکه وقت خريده باشي. خوشبختانه حلال مشکلات به دادمان ميرسد. با يک تذکر خاله شهلا، دريا شکافته ميشود و به پاي دستگاه تلفن ميرسيم. به وکيل و خانوادههايمان زنگ ميزنيم. به همسرم ميگويم حال مهناز محمدي و خانم گوارايي خوب نيست و حرف بازجو را که گفته بود به خانوادهات اطلاع بده برايت وثيقه بياورند تکرار ميکنم. مريم نگران مادرش است و ميخواهد با او صحبت کند ولي مادرش خانه نيست.
تلفنهايمان که تمام ميشود تازه يادمان ميافتد که صبحمان را با چندصد زنداني اوين در بند عمومي زنان آغاز کردهايم. هميشه دوست داشتم بدانم روزِ زنان زنداني چطور ميگذرد و حالا هر لحظه برايم غنيمت است. به اتاق برميگرديم. همه صبحانه خوردهاند و البته هركدام در سفرة جداگانه. از حرفها متوجه ميشويم اين بند عموماً جاي مجرمان مالي است. کساني که تا ديروز آسوده و آبرومند زندگي ميکردهاند و به خاطر يک اشتباه به زندان افتادهاند. ميگويم اشتباه چون تا جايي که ديديم، اکثراً بهدليل آگاهي نداشتن از قانون يا بياحتياطي در دادن چک و ضمانت يا اعتماد نابجا دچار دردسر شده بودند. همان خانم مهربان ديشبي را ميبينم که دفتر و کتابي زير بغل زده و ميگويد: «ميروم فرهنگي.» و اضافه ميكند: «بخش فرهنگي زندان کلاسهاي مختلفي دارد که هرکس در کلاسهايش شرکت کند امتياز ميگيرد.» اين را ميگويد و به کلاس قرآن ميرود.
فرهنگي، حياط، آشپزخانه و اتاق مددکاري را يکي يکي گز ميکنيم. کارگاههاي خياطي و... پايين هستند که تا آخر نميتوانيم ببينيمشان. فرهنگي از همه جالبتر است. بخش فعاليتهاي فرهنگي که به اختصار «فرهنگي» ناميده ميشود شامل سالن ورزش، کتابخانه و کلاس کامپيوتر است که بهنظر ميرسد اتاق کامپيوتر آن فقط در حد يک اسم است. در کتابخانه معلمي را ميبينيم که بهخاطر اينکه چکش برگشت خورده در زندان است. نيم ساعت بيوقفه حرف ميزند و اگر دل به دلش بدهي، تا فردا هم برايت حرف دارد. حق هم دارد: «بيست سال زحمت کشيدم و به بچههاي اين کشور درس دادم. آيا اين رسمش است که يک معلم را به خاطر چک برگشتي به زندان بيندازند؟»
مربي بدنسازي ميآيد و زندانيان که اکثراً جوان هستند جمع ميشوند در سالن و تمرين آغاز ميشود. بهنظر ميرسد مربي هم از خود زندانيان است. در زندان همه قشري وجود دارد. دو تلفن ـ يکي کارتي و يکي رمزي ـ هم در بخش فرهنگي هست که استفاده از آنها جايزة کساني است که به کلاس ميروند. تلفن کارتي صفي طولاني دارد ولي وقتي کاري براي انجام دادن نداشته باشي و چند روزي هم از اخبار دور مانده باشي، تلفن زدن بهترين راه گذراندن وقت است. به انتهاي صف ميروم. ميترا که قبلاً با او آشنا شدهام و سعي دارد کمکمان کند مرا به طرف تلفن رمزي ميبرد و ميگويد: «شمارهات را بگو.» صداي چند نفر درميآيد ولي ميترا ميگويد وقت خودش را به ما داده. تلفن ميزنيم و وقتي ميخواهيم لااقل هزينة مکالمه را حساب کنيم زير بار نميرود و حتي ناراحت ميشود. واقعاً برايم عجيب است و از خودم ميپرسم که او با چه نيت و انگيزهاي آنقدر به ما محبت ميکند. همه ميدانند كه وقتي در زندان باشي، يک ريال هم برايت غنيمت است. در عوض، فقط از من ميخواهد که با او پينگپنگ بازي کنم.
چند لحظه بيشتر بازي نکردهايم که من و زارا را به دفتر رئيس زندان صدا ميزنند. مريم نگران ميشود که چرا او را صدا نکردهاند. مريم را هم با خودمان ميبريم. مهتاب (اسمي که خودمان روي زندانبان بند 209 گذاشتهايم) را ميبينيم با چند پاکت کوچک سفيد در دستش. وقت دارو است! موقع تشکيل پرونده، بيماريهاي زنداني را ميپرسند و درمان و مراقبتهايي را كه لازم دارد يادداشت ميکنند و اگر هم دارويي لازم داشته باشد برايش تجويز ميکنند. من هم که ميدانستم به احتمال زياد به معده درد مبتلا خواهم شد، رانيتيدين و كليدينيومسي و آرامبخش درخواست کرده بودم که ظهر و شب برايم ميآوردند. فکر نميکردم حالا که از بند 209 به بند عمومي منتقل شدهام باز هم قرصم را بياورند. درهرحال ميفهميم كه از آزادي خبري نيست ولي فرصت خوبي است که با رئيس زندان صحبت کنيم. رئيس زندان زني است حدوداً 35 ساله با چادر مشكي كه پشت يك ميز فلزي كهنه نشسته و كلافه بهنظر ميرسد. به او ميگوييم اتهام ما سياسي است و نگه داشتن ما در بند عمومي خلاف قانون است. جواب ميدهد كه قدرتي ندارد و فقط زندانبان ماست.
ظهر است. به اتاق برميگرديم. يکي ميپرسد: «چرا صدايتان زدند؟» ميگويم براي قرص. با تعجب ميگويد: «نيامده قرصي شدهايد؟» ليلا دارد نانها را تقسيم ميکند و جيرة هرکس را ميدهد. براي ما نميگذارد. شهلا ميگويد: «تو کاري نداشته باش. سهمشان را بده، خواستند ميخورند نخواستند نميخورند.» خانم مهربان به ليلا ميگويد نانهاي قبلي را به او بدهد و بعد شروع ميکند به خرد کردن نانها. نگاه پرسشگر مرا که ميبيند ميگويد: «ما که اينجا کاري از دستمان برنميآيد لااقل اين گنجشکهاي بيچاره را سير کنيم شايد کسي هم در غربت بچههاي ما را سير کند.» بچههايش در عراقاند و سالهاست آنها را نديده.
شهلا به ليلا ميگويد از اتاق کناري ضبط را بگيرد بياورد. يک نوار ترکي ميگذارد و خودش هم با آن شروع به خواندن ميکند. قشنگ ميخواند. ميآيد کنار تخت مينشيند. ظاهراً با خودش زمزمه ميکند ولي مخاطبش ما هستيم: «يک روز سهشنبه بالاخره ميآيند و ميبرندم، و همهچيز تمام ميشود.» مريم ميپرسد: «رضايت نميدهند؟» ميگويد: «اگر هم بدهند، پاي چوبة دار ميدهند.» بالش را در آغوش ميفشارد و آهي ميکشد و ميگويد: «چقدر دوست داشتم باز هم ناصر را بغل بگيرم...»
تلويزيون روي يخچال روشن است و سريال نشان ميدهد. نگاهي به قاليچة وسط اتاق مياندازم و ملحفههاي نو و خوشرنگ تشکها. به شهلا ميگويم: «از نظر امکانات رفاهي مشکل زيادي نداريد، نه؟» شهلا جواب ميدهد: «مشکل ما خودمانيم. مشکل، خوابيدن و زندگي کردن حداقل 15 نفر در يک اتاق است. مشکل، ناسازگاري ما با هم است.» راست ميگويد و رفتارشان هم اين را نشان ميدهد. جز در موارد ضروري با هم حرفي نميزنند، غير از ليلا که روح زندگي اتاق است و گاهي که نمک ميريزد، جو سرد اتاق را ميشکند. ذات زندان و اسيري افسردهکننده است و پراکندگي و تنوع سني و جغرافيايي و فرهنگي و... به اختلافات دامن ميزند.
ليلا با يک سيني در دست وارد اتاق ميشود. با ناراحتي ميگويد: «سبزهها خراب شده.» چند روز هوا ابري بوده و از تنها پنجرة کوچک اتاق، نور کافي به سبزههاي عيد نرسيده. به جاي ليلا بغض ميکنم. اين طفليها شب عيد اينجا هستند؟ و يک لحظه با خودم فکر ميکنم شايد خودم هم اينجا باشم.
خانمي که تختش کنار تخت شهلاست داستان خودش را تعريف ميکند. سالها با شوهرش اختلاف داشته و شوهرش يک چک سفيدامضاي او را که براي دانشگاه بچهها کنار گذاشته بوده با مبلغ کلاني خرج کرده و بعد از به زندان افتادن زن، او را طلاق داده است. آن يکي سندي را براي ضمانت گرو گذاشته بوده که بنگاهدار با استفاده از آن کلاهبرداري کرده و زن به زندان افتاده است.
يک برگ کاغذ ميگيرم و روي يکي از تختهاي خالي طبقة دوم دراز ميکشم. بالاخره بايد به اين وضع عادت کنم، پس هرچه زودتر بهتر. سعي ميکنم از وضعم راضي باشم و محيطم را دوست داشته باشم. دراز ميکشم. احساس خوبي است. چند جملة کوتاه فقط در حدي که بعداً خودم سردربياورم مينويسم.
دختري که بيست و سه چهار ساله بهنظر ميآيد و جايش بالاي تخت ليلا و در امتداد تخت من است نگاهم ميکند. تا اين لحظه يک کلمه هم حرف نزده. ميگويد: «حالا زندان خوبه؟ ميخواي تو اينجا بمون من برم. تو هم تحقيقاتت رو کامل کن.» لحنش کاملاً جدي است و بعد هم از اتاق ميرود بيرون.
ليلا خيلي دوست دارد با ما درددل کند. ميگويم: «تعريف کن چطوري زورگيري ميکردي؟» زياد مايل نيست در اين باره حرف بزند. «من بيرون در ميايستادم و او ميرفت داخل...» ادامه نميدهد و ميپرد سر اين بحث که «ده سال از من بزرگتره. من زن دومشم.» بيشتر دوست دارد از زندگي خودش بگويد تا جريان زورگيري و دادگاه. «شوهرم وقتي قضية زني رو شنيد که شوهرش رو کشته بود و بعد هم پخته بود، گفت اگه قدرت داشتم همة زنها و دخترها رو ميکشتم. بهش گفتم حتي من رو؟ گفت نه، تو رو واسة خودم نگه ميداشتم. من هم بهش گفتم ولي من اگه قدرت داشتم، حتي تو رو هم زنده نميگذاشتم.» با خنده به من نگاه ميکند و ميگويد: «مردها رو بايد کشت. همهشون رو.» ميگويم: «چون شوهرت هفت سال محکوميت دارد ميتواني طلاق بگيري.» ميگويد: «گفته اگه طلاق بگيري، بيام بيرون ميکشمت. ميخوام برم کلاس خياطي.»
شهلا برايمان چاي ميريزد. دختر جواني که قبلاً شنيده بوديم دو نفر را کشته دم در ايستاده. موهايش را تيفوسي زده و بلوز آستين کوتاه و شلوار به تن دارد. ميگويد ميخواهد با ما حرف بزند. «قتلي»ها در زندان هيبت خاصي دارند. با گفتن اينکه «قتلي» هستي، يک حس كرنش آميخته با ترس در طرف مقابل ايجاد ميکني. اين براي ما که مدت زيادي نبود آنجا بوديم چندان مصداق نداشت ولي انعكاس آن را در چهرة زندانيان ميديديم. هديه مؤيدي، 21 ساله. درحاليکه چمباتمه زده ميگويد دو نفر را کشته است. ولي وقتي از اول ماجرا شروع به تعريف ميکند همهچيز معلوم ميشود. با پسري که عضو يک باند جعل اسکناس بوده رابطه داشته و پسر براي ايجاد شک کمتر، از او براي جابجايي پول و غيره استفاده ميکرده تا وقتي که باند لو ميرود. اما جريان قتلها مربوط به داخل زندان بوده است. به محض اينکه اين را ميگويد، ماجراي قتل در بند زنان بر سر مسائل ناموسي که مدتي قبل خوانده بودم به خاطرم ميآيد. معروف است که در بند زنان، عدهاي که معمولاً درشتهيكلتر و خشنترند مردند و تيپ مردانه ميزنند. اينها با زنان و دختران ديگر رابطة فاعل و مفعول دارند. اگر دو طرف راضي باشند که مشکلي نيست وگرنه مشکلاتي مثل فيلم زندان زنان پيش ميآيد. در اين بين، مسائل رقابتي و ناموسي هم مثل روابط مردانه ايجاد ميشود که از قرار معلوم، قضية قتل مربوط به کسي بوده که چشم به ناموس آن يکي داشته و شبانه به قتل ميرسد.
اما روايت هديه چيز ديگري بود. «دهنلقي ميکرد و خبر ميبرد. ما هم شب چندنفري رفتيم سروقتش. نميخواستيم خفهاش كنيم ولي خوب، مرد ديگه.» همينطور که دارد حرف ميزند به دستها و مچ دستش نگاه ميکنم. زخمهاي عميقي روي رگهاي مچ دستش است که گوشت اضافه آورده. روي دستش هم جاي چندين سوختگي عميق با سيگار است. «خوب، جريان دومي چي بود؟» ميگويد: «هيچي، اولي رو که نفهميدن ولي دومي رو که خبرچيني ميکرد و پرروبازي درميآورد خواستيم ادب کنيم، يک نفر فهميد و رفت لو داد.»
«حرفهاش رو باور نکن!» اين جملهاي بود که تقريباً هر بار که پاي صحبت کسي مينشستيم و دهانمان از تعجب باز ميماند نفر ديگري به ما ميگفت و بعد از گفتن اين جمله، داستان خودش را شروع ميکرد ـ مثل هزار و يک شب كه پاياني هم نداشت. آخرش هم نميفهميدي کدام راست ميگويد و کدام دروغ.
از اتاق ميزنيم بيرون. هوا باراني است. به حياط زندان ميرويم. محوطهاي بين چهار ديوار بلند و سر به آسمان کشيده. دور تا دور طناب لباس و لباسهاي خيس و مچاله روي آن. ياد آنهمه «رابطهاي»ها ميافتم و شرايط غيربهداشتي شستشو و خشک کردن لباسهاي زير را ميبينم ـ همه روي يک بند و گاهي روي هم كه به سرعت باعث انتقال آلودگي ميشود.
کمي که در حياط قدم ميزنيم، مريم ميگويد درست است که اينجا کلي چيز براي ديدن و شنيدن وجود دارد ولي نبايد فراموش کنيم که آوردن ما به اين بند غيرقانوني است. تصميم ميگيريم به دفتر رئيس زندان برويم و اگر موافقت نکرد ما را پيش بقيه ببرد، همانجا بست بنشينيم. همين کار را هم ميکنيم. همينطور که روي زمين نشستهايم، جعبههاي مواد خوراکي و غيره براي فروشگاه ميرسد و زندانياني که از ظاهر و لباسشان معلوم است ساكن بند يک هستند کارتنها را بر دوش ميگيرند و از پلهها بالا ميبرند تا در ازاي آن چند قلم جنس بگيرند. قبلاً در صف فروشگاه ديدهام که بدون پرداخت پول، چاي و قند و... ميگيرند.
دو نفر از زندانيان که «رأي آزاد» هستند جلو در نگهباني ميدهند و وروديها را تحويل ميگيرند و بازرسي بدني ميکنند و تحويل رئيس زندان ميدهند. «رأي آزاد»ها زندانياني هستند که با در نظر گرفتن تخفيف در مجازاتشان ميتوانند به تناوب مدتي در زندان و مدتي خارج از زندان باشند. همچنين بعضي از کارها به آنها محول ميشود. داشتن يک کار و مشغله در زندان، حتي بدون دستمزد هم نعمتي است. در مدتي که آنجا نشستهايم، ده بيست نفر را ميآورند. اکرم با ورود هر بازداشتي يک دستکش يکبار مصرف دستش ميکند و ميرود داخل اتاق بازرسي و بعد از چند دقيقه ميآيد بيرون. يک خانم شيک پالتوپوش رو به ما ميگويد: «هفت قدم ميرم به حضرت عباس که من ندزديدم، بهم تهمت زدند» و اين جمله را چند بار تکرار ميکند.
دو نفر زير بازوي زني را گرفتهاند و ميآورند داخل. همين که دستشان را برميدارند، واميرود و پخش زمين ميشود. سرش آويزان است و از دنياي اطراف خود بيخبر است، حتي نفهميده او را به کجا آوردهاند. با اينکه ميدانم متوجه من نميشود خجالت ميکشم نگاهش کنم ولي معلوم است که نشئه است. با هزار بدبختي ميبرندش توي اتاق بازرسي و اکرم با خونسردي کامل کارش را انجام ميدهد و بيرون ميآيد. رفتوآمد زياد است و همة سوژهها جالباند. با خودم فكر ميكنم کاش زودتر آمده بوديم اينجا. دختري با ضمانت يکي از اقوامش آزاد ميشود. با خونسردي تعريف ميکند از خانهشان در دزفول فرار کرده بوده و در تهران با يک سرباز آشنا ميشود. وقتي ميريزند توي خانه که بگيرندشان، سرباز خودش را از ساختمان پرت ميکند و کشته ميشود. اکرم به شوخي ميگويد: «به يک سرباز بيچاره هم رحم نکردي؟» دختر زير لبي ميگويد: «اينم شانس گه ما!» ميپرسم: «حالا چکار ميکني؟» به مسخره ميگويد: «برميگردم خانه.» انگار تعهد گرفتهاند كه به خانه برگردد.
يکي از رأي آزادها اهل مشهد است. تعريف ميکند که بهخاطر حمل 100 گرم مواد دستگير شده. مواد را به خانة مورد نظر ميبرد تحويل بدهد که مأمورها ميريزند آنجا. خودش ميگويد: «با اينکه ميتوانستم انکار کنم، گفتم مواد مال من است.» کل پرداختي هفتاد هزار تومان بوده که بعد از کسر هزينة رفتوآمد 50 هزار تومان دستش را ميگرفته. «بهخاطر 50 هزار تومان افتادم زندان.»
با هم صحبت ميکنند که مرخصي عيد چند روز است و ميخواهند چکار کنند و کجا بروند. بعضيها هم از مرخصي استفاده نميکنند چون جايي ندارند بروند و پولي ندارند که خرج کنند.
دختري را در حال غش به دفتر ميآورند. هماني است که شوهرش او را به جرم رابطه به زندان انداخته. به بيمارستان زندان منتقلش ميکنند. مأموران ميگويند بعد از صحبت تلفني با شوهرش اينطوري شده. گويا هنوز نه قصد دارد او را طلاق بدهد و نه از شکايتش بگذرد و به قول خودش «فقط ميخواهد آزارش بدهد».
اكرم مهدوي وارد جمع ميشود و طبق روال رايج در زندان، با افتخار ميگويد جرمش قتل يا بهتر بگويم شوهرکشي است. البته بلافاصله شروع ميکند به سرهم کردن يک داستان که نه، اينطور نبود و اصلاً من نکشتمش. براي اينکه به حرف بياورمش، وانمود ميکنم به جرم رابطه آنجا هستم و تشويقش ميکنم: «ايول! خوب کاري کردي! حالا چطوري کشتيش؟» گل از گلش ميشکفد و با نفرتي که ناگهان در چهرهاش نمايان ميشود ميگويد: «چهار نفر رو از شرش خلاص کردم.» اکرم زن چهارمش بوده و همة زنها، از دم، مزة کتکهايش را چشيده بودهاند.
بچهها را چندتا چندتا ميبرند براي بازجويي. با هرکدام چند کلمه حرف ميزنيم و حال بيماران را ميپرسيم. نگهبانها برخلاف قبل مانع صحبت ما نميشوند و حتي جاي گرم و نرمشان را در کنار رادياتور به ما تعارف ميکنند.
مسئول زندان از اتاق بيرون ميآيد و ميگويد همه آزاد ميشويم. اسامي را نگاه ميکنم. اسم ما سه نفر از قلم افتاده يا شايد قرار نيست آزاد شويم. از او ميخواهيم با مسئولان بند 209 تماس بگيرد. اسممان اضافه ميشود. شانس آوردهايم که آمدهايم پايين جلوي چشم وگرنه فراموش ميشديم و معلوم نبود تا کي در بند عمومي زنان باقي ميمانديم! با خوشحالي زياد برميگردم وسايلم را از اتاق بردارم. وارد اتاق که ميشوم، شاديام تمام ميشود. دلم نميآيد آن خانم مهربلان، ليلا، شهلا و بقية آنهايي را که حتي فرصت نشد اسمشان را ياد بگيرم ترک کنم. دلم برايشان تنگ ميشد. براي تختم که تنها چند دقيقه روي آن دراز کشيدم و چشم به تخت بالايي دوختم تا حس زنداني بودن را بهتر درك کنم. براي ميترا، با آن بيان متين و بزرگواريهايش. راستي، چرا نپرسيدم جرمش چه بوده؟ شايد هم پرسيدهام و ميان دهها جرم و مجرم ديگر از يادم رفته. به طرز احمقانهاي به شوهر پيدا کردن براي ليلا فکر ميکنم بلکه بدبياريهاي بيپايانش پايان يابد.
خانم مهربان مرا بغل ميکند و ميگويد: «کاش همة جوانها مثل شما باشند. من با ديدن شما روحيه ميگيرم.» برايم دعا ميکند و اميدوار است همة اين بيعدالتيها روزي خاتمه يابد. خانم کنار در، که کمي سر تلفن زدن با او بحثم شد ولي بعد حسابي با هم دوست شديم، با همان غرورش ميگويد: «دختر جون، برو و ديگه هم فکر نکن اينجا سوئده.» خندهاش را زماني که گفتم: «ما حقوق برابر زن و مرد را ميخواهيم» بهخاطر ميآورم و ميگويم: «شايد هم بهتر از سوئد شد.»
شهلا در فروشگاه حسابي سرش شلوغ است و نميتوانم از او خداحافظي کنم ولي در راه ميترا را ميبينم. شرمندهام که وقت نشد مفصل با او صحبت کنم. جلو در غوغايي است. موکلين شادي صدر و بقيه، پيغامهايشان را ميدهند که به گوش وکلايشان برسانيم. در آخر، به پيشنهاد آسيه که هميشه فکرش خوب کار ميکند، هرچه پول در جيبهايمان داريم بين آنها تقسيم ميکنيم و هرچه خوراکي خريدهايم به آنها ميدهيم. ما که از اينجا بيرون برويم، جمعيتي با گل و شيريني به استقبالمان خواهد آمد و از فردا زندگي راحت و آسودة خود را آغاز خواهيم کرد و آنها ميمانند و ديوارهايي که نه اين سويش طعم آزادي را خواهند چشيد و نه آن سويش.