من از ديدن لباسهاي سبزتان متنفرم. از ديدن ته ريشها و چهره هاي زشتتان متنفرم. از صداهاي خشن و نگاههاي وقيحتان متنفرم. وجودتان براي من نه تنها امنيت نمي آورد بلكه بر ترس و اضطراب و نفرتم اضافه مي كند. شمائي كه وقتي در كوچه و خيابان تنهائيد چرات نزديك شدن به يك چاقو كش، يك قداره بند، يا يك راننده بيمار كه سر در جان دختري كرده نداريد، شمائي كه تمام شجاعت و قدرتتان جلوي دوربين عكاسان است شمائي كه عقده هاي طبقاتي و جنسي تان را در تحقير دختران و زنان تخليه ميكنيد. شمائي كه از خشونت لذت مي بريد. من از شما وقتي كه بر دستان مستبد بوسه مي زنيد حالم به هم مي خورد. وقتي كه فرزند مردم را لگد مي زنيد وقتي زنان را تحقير مي كنيد وقتي خنده كريه تان را در صورت دختري كه به شما پناه آورده تف ميكنيد دلم ميخواهد با دستان خودم خفه تان كنم. خوشحال مي شويد نه؟ مي بينيد؟ مرا هم عقده اي كرده ايد! شما موفق شديد ما هم در حقارت و كثافت شما شريك شده ايم.