اي واي! حيف شد جشن شب يلداي چلچراغ از دستم رفت! چرا هيچ كس مرا خبر نكرد؟ حتما خيلي خوش ميگذشت: هانيه توسلي ميديدم، پگاه آهنگراني هم بود گلشيفته هم، بهاره رهنما با آن خندههاي نمكين و اين عينك آفتابي زيبائي كه بالاي سرش گذاشته، از همه مهمتر استاد محسن نامجو (به قول موسيقيدانان مستقر در چلچراغ، اعجوبه موسيقي و افتخار ملي ايران در عرصه جهاني) همه اينها را ميديدم. شايد عكسي هم و امضائي هم. حيف! فرزاد حسني هم اگرچه ديگر از مد افتاده اما باز دل آدم هوايش را ميكند. فكر كن اين همه آدمهاي قشنگ و خندان، همه با دل خوش آمده بودند و من نبودم. كلي دخترهاي خوشگل و پسرهاي ناز بودند و من نبودم. حيف ...
دلم حاجآقائي با عباي شكلاتي ميخواست، مردي از جنس نور، از جنس انار دون دون، از جنس حرفهاي ... چقدر دلم ميخواست فرياد بزنم :خاتمي دوستت داريم! چرا هيچ كس به من نگفت كه ديشب جشن يلداي چلچراغ است؟ خودت را بگذار جاي آن بچههاي باحالي كه توي سالن بودند وقتي فاطمه معتمد آريا از صاحب عباي شكلاتي ميپرسد آیا میدانید جوانان چقدر شما را دوست دارند؟ و او جواب داد: متشكرم! به آنها ارادت دارم، آدم ميخواهد پرواز كند از اين همه نجابت و مظلوميت. در آن لحظه من اگر در سالن بودم حتما اشكم درآمده بود. دست خودم نيست. اين سيد مظلوم است بهخدا!
كلي نشان هم داده شده و من غافل، من بيخبر، من بيچاره نبودم كه براي هزارمين بار براي زن قيصر امينپور و زن دكتر شريعتي و پرويز پرستوئي و عادل فردوسي پور و مهتاب كرامتي و يك عالمه آدمهاي قشنگ و هميشه خندان دست بزنم و هورا بكشم. پسر شهيد بروجردي هم بود ميشد كلي حس وطن و شهادت و از اين حسهاي ملوس گرفت. حيف كه من نبودم ...
هرچه باشد پوپوليسم رنگي و خوشگل، بهتر از پوپوليسم سياه و سفيد و عصباني است.