بازرسان عفو بین الملل در آگوست ۲۰۰۶ در سفری به چاد با چند تن از پناهندگان سودانی گفتگو کرده و اظهارات تنی چند از بازماندگان و شاهدان عینی را ثبت کرده اند:
حوا بخیط آدام زنی ٣۵ ساله از قبیله ماسالیت ساکن هابیلا در غرب دارفور:
گاهی اوقات ما برای جمع اوری هیزم و فروش ان در بازار برای براورده کردن نیازهای کودکانمان بیرون میرویم .آنها معمولا دو نفر را میفرستند و بقیه برای ما کمین میگذارند. آنها ماشینشان را در محل یک رودخانه فصلی یا گاهی اوقات در بالای تپه پارک میکنند. بعضی از انها منتظر میمانند سپس ان دو نفر به سمت ما میایند و ما پا به فرار میگذاریم. بعضی از ما موفق میشویم فرار کنیم و اگر به دست انها بیفتیم به صورت گروهی مورد تجاوز قرار میگیریم برای انها اهمیتی ندارد احتمال دارد ۲۰ مرد به یک زن تجاوز کنند. آخرین بار تعدادی از زنان به اسارت انها درامدند و من نمی دانم چه بلایی به سرشان آمد.ما فرارکردیم. اما در مورد مردها وقتی به اسارت در میایند انها مانند الاغ زین بر پشتشان میگذارند. یک بار برادر من بدست آنها افتاد. زین بر پشتش قرار دادند و چیزی به پشتش بستند که شبیه دم به نظر آید سپس بیضه های او را بیرون کشیده و به دیگران نشان دادند. ما اورا پیدا کردیم و به بیمارستان رساندیم و من هنوز نمیدانم از بیمارستان مرخص شده یا نه. این قبیل چیزها برای ما در دارفور عادی شده و مرتب اتفاق میافتد. من شاهد تجاوز بوده ام. برای انها مهم نیست چه کسی شاهد تجاوز است. انها به زنان در مقابل مادران و پدرانشان تجاوز میکنند.
اسحاق عبدالله سن نامشخص, از اقلیت ماسالیت منطقه نئیا نزدیک هبیلا غرب دارفور:
من برای هواخوری بیرون رفته بودم که بدست انها افتادم. انها من را بستند. یونیفورمهای خاکی رنک به تن داشته و سلاح کلاشینکف داشتند. سوار بر اسب و شتر بودند. گله های مردم را دزدیده و دست به غارت زدند. من را مجبور کردند تا گله را آب بدهم. مجبورم کردند تا یک بز را سلاخی کنم. بعد از ان دستهای من را بستند و من را به دنبال شتر روی زمین کشیدند. من برده انها بودم. بعد یک تخته سنگ را روی سینه ام گذاشتند و من را رها کردند. مدتی بعد توسط چند زن که دستهایم را باز کردند آزاد شدم.
یک مرد ٣۹ ساله ماسالی از منطقه آشتوارا, غرب دارفور:
صبح انروز ساعت ۶ من به مرکز نیروهای اتحادیه افریقا رفتم و در مورد انچه که روز قبل اتفاق افتاده بود گزارش دادم. روز قبل در کمپ آورگان بین مردم و نیروهای پلیس در مورد نحوه توزیع غذا توسط دولت درگیری پیش امده بود. به انها گفتم که چگونه پلیس وارد خانه من شده بود و بعد از اینکه من فرار کرده بودم همسرم را مورد ضرب و جرح قرار داده و دست وپای یکی از اقوامم را شکسته و همسرم را با خود برده بودند. نیروهای آیو بعد از نوشیدن چای ما را به اداره پلیس بردند. در انجا نیز با افسران پلیس به صرف چای نشستند و سپس انجا را ترک کردند. من توسط پلیس دستگیر شدم. برای یکماه و هشت روز من تحت مراقبت پلیس بودم تا اینکه ازمن خواسته شد گزارشم را پس بگیرم. هرروز صبح و شب باید خودم را معرفی میکردم تا انجا که تصمیم گرفتم از این عذاب خلاص شوم. تصمیم گرفتم انجا را ترک کرده و پناهندگی بگیرم بعد از ۹ ماه به این کمپ وارد شدم.
یک مرد ماسالی از منطقه تومفوگا غرب دارفور:
نیروهای جانجاوید ما را مجبور میکنند خانه هایمان را ترک کنیم. آنها هنوز انجا منتظر ما هستند.اگر کسی به داخل دشت برود توسط انها مورد کتک کاری قرار میگیرد. در مورد زنها آنها هرکاری دلشان بخواهد میکنند.
یک زن ٣۵ ساله ماسالی از روستای تونگ فوکا در غرب دارفور:
برای مدت دو سال ما در مورنی ماندیم در حالی که وضعیت به نحو وحشتناکی وخیم تر میشد. آوارگانی که کمپها را ترک میکردند کشته شده و یا مورد تجاوز قرار میگرفتند. در مورنی نیروهای آ یو در داخل کمپ حضور ندارند ولی گاهی به داخل شهر میایند و سرکشی میکنند. در حضور انها نیروهای جانجاوید جرات حمله ندارند. نیروهای آ یو توجه زیادی به اوارگان نمیکنند و وقتی ما شکایت میکنیم عکس العملی نشان نمیدهند. وقتی دختری در حومه کمپ مورد تجاوز قرار میگیرد این نیروها تنها کاری که میکنند وی را پیدا کرده و به کمپ بازگردانده ولی هیچ تحقیقی در مورد چگونگی اتفاق افتادن ماجرا نمیکنند. سازمان ملل میتواند خیلی بهتر از نیروهای آ یو عمل کند. دختری که مورد تجاوز قرار گرفته به کمپ برمیگردد و سرانجام مجبور است کودکی را که به دنیا میاورد بزرگ کند چرا که کشتن نوزاد حرام است.
یک زن ۲۴ ساله ماسالی از روستای تولوس, جنوب غربی بیدا در مرکز دارفور:
ارتش فرستادن زنهای مورد تجاوز قرار گرفته به بیمارستان سازمان کمکهای انسانی بین الملل را جهت مداوا یا شکایت ممنوع نموده است. زنها میترسند به انجا مراجعه کنند چرا که ممکن است توسط نیروهای سودانی شناسایی و معرفی شوند. زنهای مورد تجاوز قرار گرفته به یک مرکز درمانی در شهر هبیلا مراجعه میکنند. انها به خاطر شرمساری نمیتوانند به نزد خانواده اشان برگردند و تا بدنیا آمدن فرزندشان در ان مرکز میمانند. در زمانی که من هلیبا را ترک کردم چهار زن جوان شامل یک دختر ده ساله در آن مرکر حضور داشتند. بعضی از زنها سقط جنین میکنند .دیگران نیز بعد از بدنیا آوردن بچه انرا تحویل ارتش میدهند تا به یتیم خانه فرستاده شود.