پدربزرگ من از آن بابا بزرگهاي تلويزيوني بود. هميشه كت و شلوار همرنگ تنش بود، كلاه دورهدار، ساعت جيبي با زنجير آويزان به جليقه، عصاي چوبي نقشدار، كمر قوزدار و ... خيلي دوستش داشتم. قبل از عيد سكته مغزي كرد. سكته مغزي در سن 95 سالگي يعني تير خلاص، خودمان ميدانستيم. روز سوم نوروز فوت كرد.
چند روزي درگير دفن و ترحيم بوديم. مراسم بيشتر در همدان بود. روزي كه مسجد گرفته بوديم متوجه شدم برخلاف همه جا در همدان اصلا خرما و حلوا و اين طور چيزها در مسجد گردانده نميشود. فقط مقابل ورودي مسجد ميزي گذاشتهاند و اگر كسي بخواهد از روي ميز چيزي برميدارد. شب داستان را سوال كردم گفتند امام جمعه همدان ممنوع كرده و گفته اين كار مجلس را بي نظم ميكند و حواس مداح و قاري قرآن پرت ميشود. جالب اينجا است همه فاميل هم موافق بودند كه چه دستور خوبي داده. من هر چقدر بحث كردم كه فارغ از درست يا نادرست بودن اين تصميم، اصولا به امام جمعه چه ربطي دارد كه من در مراسمم چطور از مهمانانم پذيرائي كنم كسي قبول نميكرد. امام جمعهاي كه حق داشته باشد بگويد من وقتي مهمان دارم به او چاي بدهم يا نسكافه، جلوي او خم شوم يا بگذارم دم در كه خودش بردارد، خودم پذيرائي كنم يا سلف سرويس باشد و ... پس حق هم دارد بگويد كه من چطور لباس بپوشم، چطور حرف بزنم، چطور راه بروم، چطور با زنم سكس كنم و ...
ما ايرانيها چپ زاده ميشويم و براي ليبرال شدن بايد آموزش ببينيم و عرق بريزيم.