چند سالي است كه متداول شده در اتوبوسهاي بين شهري فيلم نشان مي دهند كه معمولا فيلمهاي هندي و آبگوشتي ايراني است. اما تجربه ديروز من بر حسب تصادف فيلم هاليوودي نسبتا خوبي بود با بازي كلينت ايستوود و جان مالكوويچ به نام روي خط آتش. فيلم درباره يك مامور امنيتي بود كه مسئوليت محافظت از روساي جمهور آمريكا را بر عهده داشته و به دليل يك مكث كوتاه كه منجر به كشته شدن جان اف كندي شد گرفتار عذاب وجدان شده بود. ديروز در اتوبوس با خود فكر مي كردم هدف محافظين و اسكورتهاي مقامات از اين شغلي كه انتخاب كرده اند چيست؟ كدام انگيزه مي تواند فردي را وادار كند كه خود را مقابل گلوله اي قرار دهد كه براي ترور يك رئيس جمهور شليك شده؟ به خصوص اگر بداند كه آن رئيس جمهور يك ديكتاتور يا يك جاني فاسد است؟ اگر هدف پول است ديگر بعد از كشته شدن، اين پول به چه درد مي خورد؟ آيا محافظين يك مقام بايد به آن مقام ارادت داشته باشند؟ او را بپرستند؟ اگر اين طور است پس در كشورهاي دموكراتيك كه مقامات عالي متناوبا تغيير مي كنند چگونه براي هر مدير جديد محافظيني كه او را تا حد پيشمرگ شدن دوست دارند مي يابند؟ اصلا بهتر است يك محافظ با مقامي كه از او حفاظت مي كند رابطه صميمانه داشته باشد يا نه؟ شايد اگر او را از نزديك بشناسد و به ضعفها و كاستيهاي شخصي او پي ببرد ديگر حاضر نباشد جان خود را فداي چنين موجود متوسط الحالي كند اما اگر او را نشناسد هم چه انگيزه اي او را وادار به چنين فداكاري اي خواهد كرد؟ اصولا با اين نوع نگاه حفاظت از مقامات لازم است؟ سال گذشته خانمي كه وزير خارجه سوئد (يا نروژ؟) بود در يك فروشگاه مواد غذائي به راحتي توسط يك جوان افراطي كشته شد آن موقع هم براي من عجيب بود كه چطور چنين فردي بدون محافظ براي خريد به فروشگاه رفته است.