در بچگی تصور من از دنیای ادبیات صرفا بر اساس کتابهائی بود که در کتابخانه پدرم یافت می شد. به همین دلیل برخی قضاوتهایم صرفا بر اساس تجربه هائی بود که در کتابخانه پدری اتفاق می افتاد. یکی شان مثلا اینکه داستانهای کوتاه غربی خواندن ندارند. الان که فکر می کنم می بینم اغلب مجموعه داستانهای خارجی ای که پدرم داشت یا خروجی کارخانه ترجمه حزب توده بود یا کتابهائی بودند که توسط مترجمهای کارنابلد ترجمه شده بودند. به یک معنا آنچه مرا از داستانهای کوتاه خارجی زده کرده بود ترجمه های ضعیفشان بود. این تصور تا همین اواخر هم ادامه داشت. فکر می کنم اولین بار داستانی از کارور بود که مرا جذب خود کرد. اما تیر آخر به این قضاوت را مجموعه داستان خوبی خدا زد که امیر مهدی حقیقت ترجمه کرده. آنقدر خوب بود که وادارم کرد ترجمه های قبلی حقیقت را هم بخرم و بخوانم. توصیه می کنم بخوانید، داستانها توصیفاتی موشکافانه از لحظات عادی زندگی هستند که در آخر داستان نمی فهمی این عادی بودن چرا تو را چنین بهت زده کرده و از بازیهای زبانی و تکنیکی هم خبری نیست. موقع خواندن اغلب داستانها ناخودآگاه یاد قصه های سنتی ایرانی می افتادم سادگی و گام به گام بودن روایت، شبیه داستانهای ایرانی بود. نمونه اعلایش داستان تو گرو بگذار من پس می گیرم از شرمن آلکسی است که مرا یاد مثلی قدیمی اندخت که اینطور شروع می شد: « دویدم و دویدم سر کوهی رسیدم دو تا خاتونو دیدم یکیش به من آب داد یکیش به من نون داد نونو خودم خوردم ... ». همه نویسنده ها در اواسط داستانهایشان کنار نشسته اند و تو را وسط انبوهی از تناقضها و سردرگمیهای پیش پا افتاده روزمره رها کرده اند و به همین دلیل بعد از خواندن هر داستان لازم است مدتی فکر کنید و بلافاصله سراغ داستان بعدی نروید. خوبی دیگر کتاب این است که هر داستانش را می توان در فاصله ایستگاههای مترو دانشگاه علم وصنعت تا دانشگاه شریف خواند!