این روزها به طور منظم اقتصاد می خوانم. من که به اقتصاد علاقه دارم و معمولا نوشته های اقتصادی که دستم بیاید را می خوانم و در دانشگاه هم چهار واحد اقتصاد گذرانده ام تنها در فصل اول یک کتاب پایه ای اقتصاد کلان کلی مطلب جدید آموختم و برخی تصورات غلط یا ناقصم هم اصلاح شد. این وضع من است که معمولا در جلسات اداری و در قیاس با اغلب مدیران و کارشناسان دولت که تا به حال دیده ام بیشتر اقتصاد بارم بوده. اینکه می توان سالها در سازمانها و موسسات مهم مملکت مدیریت کرد و مشاوره داد و از اقتصاد حتی یک کلمه هم ندانست عجیب است اما واقعیت دارد. توجه کنید مساله من تصورات غلط از تئوریهای اقتصادی نیست بلکه اصولا اطلاع از الفبای اقتصاد است. مثلا فکر می کنید چند نفر از مدیران ارشد کشور که در حوزه های مرتبط با اقتصاد مدیریت می کنند و مشاوران شان ( البته غیر از بانکها و وزارت اقتصاد) می دانند تولید ناخالص ملی دقیقا یعنی چه؟ چند وقت پیش یکی از مدیران وزارتخانه ای کاملا اقتصادی دربدر دنبال کسی می گشت که بتوان برخی از اصول اولیه اقتصادی را به زبان ساده برای مدیران آن وزارت خانه بنویسد تا آنها شبها بخوانند (اقتصاد دان وبلاگستان شاهد است). اما در چهار سال دبیرستان خیلی مزخرفات خواندیم که به هیچ دردی نمی خورد و بیست واحد درسهای عمومی هم در دانشگاه گذراندیم که فقط به درد بالا بردن معدل می خورد و فرار از مشروطی. من دقیقا نمی دانم در خارج چگونه است اما معتقدم درس مبانی اقتصاد حتما باید در آموزشهای پایه ای و عمومی کشور وجود داشته باشد. یکی از کارهای خوبی که اصلاح طلبان می توانستند در دوران قدرتشان بکنند و مثل خیلی کارهای دیگر نکردند اضافه کردن اقتصاد به درسهای دبیرستان و دانشگاه بود. فکر می کنم یکی از ویژگیهای توسعه یافتگی، افزایش اقتصادی نگری شهروندان یک کشور است. اگر در قرنهای گذشته پوپولیزم با لباس ناسیونالیزم اوج می گرفت این روزها اقتصاد ستیزی است که پرچم مشترک پوپولیستها شده آیا اگر مردم ما کمی بیشتر با علم اقتصاد آشنا بودند نتیجه انتخابات گذشته همانی می شد که شد؟