در دوران دبیرستان دو شیوه درس خواندن داشتیم یکی کنکوری و دیگری مفهومی. کنکوری یعنی اینکه خیلی در بند درک ارتباط میان مفاهیم و مدل سازی بر اساس روابط نباشی و به جایش فهرست طولانی ای از فرمولها و نکته ها را حفظ کنی. مثلا یادم هست که در فیزیک باید از یک رابطه بر اساس پارامترهای مختلف مشتق می گرفتیم تا بر اساس مثبت یا منفی بودن مشتق، در مورد مستقیم یا معکوس بودن ارتباط میان پارامترها قضاوت کنیم. جالب بود که اکثر دبیرهائی که به کنکوری معروف بودند توابع مشتق متفاوت را به عنوان فرمولهای مستقل می گفتند و دانش آموز درک نمی کرد که با یک مشتق گیری ساده از رابطه اصلی می تواند همه آنها را به دست آورد. این شیوه یادگیری عملا مانع شکل گیری درک شهودی از علوم در ذهن دانش آموز می شد. هنگامی که دانش آموز از یک دانش نگاهی کلان و شهودی نداشته باشد دیگر امکان تفکر خلاقانه و کاربردی کردن آن دانش را نخواهد داشت و از نکته هائی که حفظ کرده نمی تواند برای حل مسائل دنیای واقعی استفاده کند چون مسائل دنیای واقعی اغلب صورت بندی منحصر به فرد و پبیچیده تری نسبت به آنچه که در کتابها است دارند. البته در مراکز استعدادهای درخشان نسبتا وضعیت بهتر بود اما این اواخر آنجا هم فضای کنکور غلبه پیدا کرده بود. همین وضعیت را در کنکور کارشناسی ارشد هم داریم. در رشته اقتصاد عملا با دو دانش روبرو هستیم یک دانش که صرفا به درد قبول شدن در کنکور می خورد و دانش دیگری که احتمالا به درد حل مسائل اقتصادی خواهد خورد. استادها و کتابهای هر دو دانش اقتصاد هم اساسا با هم متفاوتند. من که چندان در قید و بند داشتن مدرک فوق لیسانس اقتصاد نبوده ام و صرفا برای یادگیری اقتصاد هوس کرده ام در این رشته ادامه تحصیل دهم حیران مانده ام چه کنم. از یک طرف خواندن کتابهای کنکور اقتصاد بسیار زجرآور است و از طرف دیگر چاره ای هم نیست چون تستها از این کتابها می آیند. وضعیت در مهندسی صنایع به این خرابی نبود اما اوضاع در اقتصاد خیلی خراب است. واقعا کسانی که با این شیوه درس خواندن و کنکور قبول شدن، ارشد و دکترای اقتصاد در ایران می گیرند می توانند برای حل مسائل اقتصادی کشور مفید باشند؟